وب سایت نشر آثار و اندیشه ها

آيت الله الهي قمشه اي؛ سينه چاكي غريب و مظلوم

آیت‌اللّه الهی قمشه‌ای عارفی بسیار نازنین و متواضع بود. ايشان در عرفان بسیار قوی‌تر بود تا در فلسفه. البته او فیلسوفی بود که مثل علامه طباطبایی به وی ارادت داشت....

 

مرحوم آیت‌اللّه الهی قمشه‌ای روزی این شعر را خواند:

 اگر بر دیده مجنون نشینی

به غیر از حسن در لیلی نبینی

گفتم نه‌تنها اگر بر دیده مجنون نشینی، که حتی بر دیده عاقل، و نه تنها بر دیده مسلمان که بر دیده کافر نیز در لیلی جز حُسن نیست و چنین خدایی ارزش دارد که همه جز نیکویی در ساحت او نمی‌بینند و در این زمينه هیچ چشمی با هیچ چشمی تفاوت ندارد؛ هرچند برخی عناد می‌ورزند و این حقیقت را پنهان می‌دارند یا برخی از آن غفلت می‌ورزند.

آقای الهی می‌گفت روزی در درس به مطول سکاکی اشکال کردم. شب در رؤیا دیدم سکاکی عصایی به دست گرفته و مرا دنبال می‌کند تا مرا بزند. به او گفتم حاج‌آقا اشکالی که به سکاکی نموده‌ای وارد نبوده است که چنین عصبانی شده و شما را دنبال کرده است؛ وگرنه چنان‌چه نقد شما به او وارد بود، در کنار اشکال علمی خود، تقوای خویش را نیز لکه‌دار نمی‌کرد و انصاف به خرج می‌داد و به شما نمی‌گفت بی‌انصاف! چرا این‌گونه به من اشکال می‌کنید.

آقای الهی قمشه‌ای بسیار متواضع بود. کسی که تواضع دارد، غضب نمی‌کند و از چیزی عصبانی نمی‌شود. انسان‌های متکبر خیلی زود غضب می‌کنند. در زمان طاغوت، گاهی برخی از ایشان درخواست‌هایی داشتند و ایشان سعی می‌کرد به تمامی آن‌ها پاسخ دهد؛ هرچند برخی از آن‌ها غیرمعقول بود. برای نمونه مهندسی بود که می‌خواست در شرکت نفت استخدام شود. از ایشان خواهش نمود نامه‌ای برای هویدا بنویسد و سفارش او را به هویدا داشته باشد. ایشان گفت آن‌ها کي از من شنوایی دارند، ولی چشم، این نامه سفارشی را برای شما می‌نویسم. او بعد از مدتی آمد و گفت هویدا حتی به این نامه نگاه هم نکرد و به آن اعتنایی نداشت. ایشان گفت عیبی ندارد ما هم بیش از بیست بار می‌شود که به نامه‌های آن‌ها جوابی نداده‌ایم و ایشان که حکیم و عارف ایران بودند، از برخورد هویدا هیچ انکساری پیدا نکردند. کسی که تکبر ندارد، این‌گونه متواضع، نرم و سازگارانه رفتار می‌کند.

آیت‌اللّه الهی قمشه‌ای عارفی بسیار نازنین بود. درست است من به بحث‌های علمی ایشان اشکال می‌کنم، اما از پاکی و صفای او هرچه بگویم، کم گفته‌ام. او به دانشگاه تهران می‌رفت و این دانشگاه ماهی پنج‌هزار تومان به وی حق‌التدریس می‌داد. امرار معاش وی از همین حقوق بود و آخوندها به او شهریه نمی‌دادند. روزی من به او گفتم: حاج آقا این پول دانشگاه برای طاغوت است؟ او گفت: خیال می‌کنی شهریه‌ای که به طلبه‌ها می‌دهند بهتر از این‌هاست. دست‌هایی دارد شهریه می‌دهد که مجتهد نیست و تصرف آن‌ها نیز غصبی و طاغوتی است. آخوندها او را خیلی اذیت کرده بودند. خدا رحمت کند مرحوم آخوند همدانی به من می‌گفت این آقا میرزا مهدی خیلی طلبه فاضل و اهل درس و بحث و تهجد و نماز شب بود. او برای درس و علم خیلی زحمت رنج می‌کشید و شب‌ها روی زمین سرد می‌نشست تا خوابش نگیرد؛ اما آخوندها به این مرد شهریه نمی‌دادند؛ چرا که عرفان می‌دانست و فلسفه می‌گفت. می‌گفت روزی شهریه حاج شیخ را می‌دادند (توجه شود که مرحوم آخوند نیز از شاگردهای مرحوم حاج شیخ بود) به مقسم گفتم چرا به میرزا مهدی شهریه نمی‌دهید؟ مقسم گفت توی گردن‌کلفت بده! آخوند هم خیلی بذله‌گو بود. او نخی را از جیبش درآورد و گفت بیا ببینیم گردن کدام یک از ما کلفت‌تر است. پیداست که مقسّم شهریه گردن کلفت‌تری دارد و مافیایی پشت اوست. این مردان بزرگ زیر فشار مافیای نفوذکرده از حوزه‌ها می‌رفتند؛ وگرنه مگر ماهی از آب بدآیند دارد! ارتزاق آن‌ها را با مشکل مواجه می‌کردند و اذیتشان می‌کردند و امروزه که دیگر برای هر کسی که بخواهند با تزویر، پرونده می‌سازند و چیزی را که مرتکب نمی‌شود لای پرونده آن‌ها می‌گذارند. در چنین اوضاعی می‌خواهید حوزه علمی و مورد پذیرش مردم آگاه باشد و به مطالبی که ارایه می‌دهد نقد و اشکالی وارد نشود! وقتی بزرگان حوزه را این‌قدر گرفتار می‌کنند، علم هم از آن‌ها بیرون نمی‌آید. مرحوم علامه طباطبایی می‌گفت تا ما چهار شاگرد پیدا می‌کردیم، می‌آمدند درس ما را یک جوری به هم می‌زدند.

روزی در محضر علامه الهی قمشه‌ای رحمه‌الله بودم و آقای خوانساری که از بزرگان موسیقی و صوت ایران بود و برنامه‌هایی در صدا و سیما داشت، بر ایشان وارد شد. آقای الهی گفت من امروز می‌خواهم ایشان را پیاده کنی و بعد از موسیقی ما تمجید کرد. در موسیقی اگر بخواهید کسی را ضربه فنی کنید به گوشه‌ها می‌روید و ما چنین کردیم و آقای الهی بسیار خرسند بود که طلبه‌ای نوجوان می‌تواند در برابر یکی از موسیقی‌دانان چنین استقامتی داشته باشد. وی بسیار ذوق‌زده و خوش‌حال شده بود و این از صفا و از مسلمانی ایشان بود. آقای خوانساری در آن جلسه گفت شما برای بچه‌های ما کلاس آموزشی بگذارید اما من گفتم این درس‌ها فقط برای طلبه‌هاست و ما وقف طلبه‌ها هستیم.

آقای الهی قمشه‌ای زمانی که به دانشگاه می‌رفت به تمامی دانشجویان خود نمره بیست می‌داد و حتی یک نفر را مردود نمی‌ساخت. روزی به او گفتم چگونه است که همه دانشجویان شما قبول شده‌اند و رفوزه ندارید. او گفت من دلم نمی‌آید حتی یک بچه گردنش را برای نمره پیش کسی کج کند. همین که کسی بخواهد این‌طوری کند، دلم می‌سوزد، برای همین همه را بیست می‌دهم. به او گفتم شما درس بدهید، اما امتحان نکنید. اگر همه را بیست بدهید دیگر دانشگاه معنا ندارد، می‌شود دارالایتام؛ اما او این‌قدر ملکوت و صفا داشت. روزی در بحث‌های فلسفی خود می‌گفت جاذبه دروغ است؛ زیرا دیوارهای چاه نمی‌تواند سنگی را که به پایین انداخته شده است، جذب کند. من به او اعتراض کردم که جاذبه مربوط به کره زمین است و دیواره چاه خاک است، نه زمین. او سفر به کره ماه را نیز قبول نداشت و آن را خبر واحد می‌دانست. من به او اعتراض داشتم که این سفرها اجماعی است. او می‌گفت کره‌ها دارای خرق و التیام نیست و اگر کسی بر روی آن گام بگذارد، همان‌جا می‌میرد و از بین می‌رود. به او گفتم با وسیله‌ای می‌روند که در برابر فشارها مقاومت داشته باشد؛ اما ایشان چنین چیزهایی را باور نداشت. به هر حال، داشتن صفا و ملکوت برای غیر معصوم، منافاتی با اشتباهات علمی ندارد.

خدا بیامرزد مرحوم آقای الهی قمشه‌ای را. او می‌گفت من از بچگی از حکمت و فلسفه و عرفان خوشم می‌آمد. بچه بودم که آقارضا درچه‌ای در قمشه فلسفه درس می‌داد، من هم خوشم می‌آمد و با این‌که چیزی نمی‌دانستم، پشت در حجره‌ای که او در آن درس می‌داد می‌نشستم و حرف‌های او را که نمی‌دانستم چه می‌گوید، گوش می‌دادم. من از این‌که او حکمت درس می‌داد خیلی خوشم می‌آمد. مرحوم الهی قمشه‌ای در عرفان بسیار قوی‌تر بود تا در فلسفه. البته ایشان فیلسوفی بود که مثل علامه طباطبایی به وی ارادت داشت. اما او این‌قدر مظلوم بود که علمای قم اجازه ندادند در حرم حضرت معصومه دفن شود و او را در وادی‌السلام دفن کردند و مجلس ختم او را نیز در همان قبرستان برگزار کردند. دفن ایشان اوج مظلومیت یک فیلسوف و عارف را می‌رساند. افرادی که در تشییع جنازه ایشان شرکت کرده بودند، حتی صد نفر نیز نبودند. آقای جواربچی یک قبر در این قبرستان خرید و به ایشان هدیه داد. یکی از شاگردهای مجنون ایشان که عاشق او بود نیز به منبر رفت و از کرامات عرفانی آقای قمشه‌ای گفت. او آقای قمشه‌ای را می‌پرستید و عاشق سینه‌چاک او بود. صدای خیلی خوبی هم داشت. او می‌خواست تضاد خود با علمای قم را برساند. برای همین، این خاطره را گفت. گفت روزی به منزل آقای الهی قمشه‌ای رفتم و او به من گفت غزل پیر خضر را بخوان. من هم شروع کردم آن را در دستگاه ابوعطا خواندم. او می‌گفت در خبر نمی‌شود تصرف کرد و من همان‌طور که برای آیت‌اللّه قمشه‌ای خوانده‌ام، برای شما نیز می‌خوانم. برخی از علما نیز بودند. وقتی او این غزل را با غنای تمام می‌خواند این علما حرص می‌خوردند و صورت آنان از ناراحتی برافروخته بود که چرا این آقا به غنا می‌خواند. هیچ‌کدام نیز جرأت نمی‌کردند که از مجلس بلند شوند و خیلی اذیت شدند. او با این‌کار می‌خواست بگوید که در اجتهاد، تنها آیت‌اللّه قمشه‌ای را قبول دارد، نه آقایان قم را. بازاری‌های قم می‌خواستند برای او در بازارچه مجلس بگیرند، اما بعضی از آقایان قم گفتند صلاح نیست؛ چون ایشان معقول خوانده و ترویج ایشان ترویج باطل می‌شود. ایشان را از پل آهنچی به طرف دارالسلام تشیع کردند. پسر ایشان آقانظام گفت هرچه زودتر پدرم را دفن کنید و معطل کسی نایستید؛ به‌گونه‌ای که مثل مرحوم علامه طباطبایی نزدیک وادی‌السلام به جنازه رسید و زیر جنازه را گرفت. او افتخار خود می‌دانست که زیر تابوت ایشان است. او برای رسیدن به جنازه می‌دوید. علامه نه خود خودرو داشت، نه خودرویی در اختیار او بود. می‌خواهم بگویم اگر ما جایی به نظریه‌های علمی آنان اشکال می‌کنیم، این انصاف را باید داشت که آنان هیچ‌گونه امکاناتی برای تحقیق نداشتند و مافیای زور حتی فرصت تحقیق را از آن‌ها گرفته بود؛ زیرا به صورت مرتب برای آنان مزاحمت درست می‌کردند. هم مافیای طاغوتی بود و هم فقر و ناداری. مرحوم الهی قمشه‌ای گاهی چنان تنگ‌دست می‌شد که چیزی برای خوردن پیدا نمی‌کرد و گرسنه می‌ماند. روزی خود ایشان می‌خندید و می‌گفت من بعضی شب‌ها دلم بهانه می‌گیرد که چیزی بخورم، اما چیزی نمی‌یابم. او پیرمرد بود و اقتضای پیری خود را نیز داشت. او می‌گفت گاهی مثل گربه‌ها تاقچه‌های خانه‌مان را می‌گردم، تا بلکه ببینم بچه ها چیزی گذاشته‌اند تا ما هم بخوریم، اما می‌بینم چیزی نمانده است. بعضی وقت یک گوجه یا سیب که می‌بینم، خیلی خوشحال می‌شوم که الحمدللّه چیزی در خانه هست. این فشارهایی است که عالمان حقیقی ما داشتند.

آقای الهی از اولیایی بود که مرگ خود را می‌دانست. روز چهارشنبه‌ای بود که خدمتشان رسیدم. آن روز او گریه کرد و گفت خواب دیدم نهج‌البلاغه زیر بغلم بود و داشتم به بهشت می‌رفتم تا آن را از محضر آقا امیرمؤمنان درس بگیرم. من گفتم هرچه می‌خواهم باید این ولی الهی را نگاه کنم که دیگر او را نمی‌بینم. من در راه بازگشت گریه می‌کردم. گفتم ایشان با این خواب می‌گوید، من دیگر می‌میرم. من شنبه به قم بازگشتم. روز سه‌شنبه گفتند که آقای الهی درگذشته است. جنازه او را برای تشییع به قم آوردند. تشییع ایشان بسیار غریبانه بود. تنها کم‌تر از صد نفر در آن شرکت کرده بودند.

 

پی دی اف متن کامل نقد دیوان حافظ در قالب سی جلد کتاب :
 

 

تمامی حقوق این سایت محفوظ می باشد و استفاده از مقالات ، کتاب ها و... تنها با ذکر منبع بلامانع است