وب سایت نشر آثار و اندیشه ها

حضرت آيت الله العظمي محمد رضا نكونام (مد ظله العالي)

برخی در زمان پهلوي می‌پنداشتند اگر محمدرضا سقوط کند، در مملکت جنگ داخلی اتفاق می‌افتد و بقای این ملت و کشور به شاه است. ما با اطمینان می‌دانستیم که او می‌رود . حضرت امام نيز به نیکی می‌دانستند انقلاب به پیروزی می‌رسد و در جایی غافلگیر نمی‌شدند....

 

من دو چیز از یافته‌های خودم را با دست‌های خویش و با اندوهی سنگین از بین بردم. یکی آن‌که در گذشته تابوتی زیبا در عرض هجده و طولش چهل و پنج سانتی‌متر درست کردم. این تابوت با بلور و چیزهای دیگر تزیین شده بود و در آن، مطالبی نایاب از آیندهٔ دنیا را نوشته بودم. به این نوشته تنها در صورتی می‌شد دست یافت که این تابوت شکسته می‌شد و آیینه‌ها و بلورهای آن می‌ریخت. یک خورجین که گاهی به مزاح از آن به پالون تعبیر می‌آورم نیز ساختم و آن را جفت این قرار دادم. اندازه این پالون حدود سی‌وپنج سانتی‌متر بود. این تابوت و پالون اگر دویست سال دیگر گشوده می‌شد، مردمان آن روزگار معنای آن را می‌دانستند. مدتی آن را در کتابخانه‌ام با زنجیرهای زیبایی جلوی چشم‌ها آویزان کرده بودم. هر کسی آن را می‌دید، دربارهٔ آن سخنی می‌گفت. روزی به کسی گفتم در آینده آدم‌هایی به صورت صنعتی تولید خواهند شد که در این تابوت جا می‌گیرند. یعنی آیندگان به صنعت ساخت انسان‌های سفارشی و دلخواه خود اعم از زن و مرد می‌رسند. کتابخانه‌ام جای امنی نبود و می‌دانستم هر از مدتی، مدعی حافظان منافع این و آن به این‌جا هجوم خواهند آورند و آن را علامتی می‌سازند، برای همین، هر دو تای این‌ها را جلوی چشم چند نفر تخلیه کردم و بعد هر دو را آتش زدم؛ در حالی که اندوه آن‌ها را داشتم. اما امنیت برای ما نیست و چیزی را که ساختهٔ یافته‌های خودم بود و نمونه‌ای در این دنیا از لحاظ شکل و محتوا نداشت، از بین بردم. من سال‌هاست که با ناامنی زندگی می‌کنم. در رژیم پهلوی، ساواک ما را راحت نمی‌گذاشت و مرا 29 بار بازداشت نمود و حالا هم گرفتار مافیای زور و زری با عناوین دینی و عربی هستم. من داشتم با چه عشقی، علوم خدادادی و موهبتی محبوبی خویش را به حوزه‌ها تقدیم می‌کردم و آینده روحانیت را به سمت علم و عزت رقم می‌زدم و دنیا می‌دانست حوزه‌ها بیدارند و محفل علم و آینده‌نگری می‌باشند و قدرت پیش‌بینی یافته‌های نوابغ بشری را دارند، اما گرفتار مافیای زوری شده‌ام که ما را هم مثل محرومان، محروم از همه چیز حتی امنیت می‌خواهد.

اما مورد دیگری که آن را البته نه به‌خاطر نبود امنیت، بلکه به سبب خاص بودن محتوای آن از بین بردم، دیوان شعری با دوهزار و پانصد بیت شعر بود که آن را در تبیین وضعیت خاندان پهلوی از زبان شب سروده بودم. این شعرها را تابستانی در ییلاق همدان، کنار رودی بزرگ در باغی مصفا گفته بودم. من دیده‌های خود از خاندان پهلوی را در این مثنوی طولانی، آورده بودم و تمامی جزییات رفتاری شخصیت‌های مهم این خاندان را از زیر رختخواب گرفته تا پشت صندلی‌های ریاست آنان تشریح کرده بودم. چون حکومت شاهنشاهی در ایران، دو هزار و پانصد ساله شده بود، من نیز ابیات این مثنوی را به همین مقدار تنظیم ساختم. این شعر را از زبان شب و تاریکی می‌گفتم. شب از دیده‌های خود می‌گفت. شبی که عصبانی شده بود و به همین خاطر بی‌پرده به تخلیهٔ اطلاعات خود از خاندان پهلوی رو آورده بود و دانسته‌ها و خبرهای خود را در چند فصل می‌گفت. ماجرای این مثنوی هم به جزیرهٔ آن زمان کیش رفته بود و هم به نوع حکومت‌داری شاه و تاریخی عینی از آن زمان را به گفت و گو می‌گذاشت. من این مثنوی را نه بر اساس مطالعه کتاب یا روزنامه نوشته بودم، بلکه از دیده‌های عینی خودم می‌گفتم. تاریخ این مثنوی و خاطرات آن با آن‌چه که راجع به پهلوی به‌ویژه کتاب‌هایی که وابستگان به این خاندان نوشته‌اند، بسیار متفاوت بود. خدا رحمت کند مرحوم پسندیده و نیز مرحوم سیدنورالدین هندی و هم‌چنین آقای ربانی شیرازی، این بزرگواران گاهی از من می‌خواستند از شامه‌ام استفاده کنم. مرحوم پسندیده خیلی خوب می‌دانست من در این کار قوی هستم و به من اعتماد کامل داشت، به‌گونه‌ای که هیچ کار  مهمی را بدون نظرخواهی از من انجام نمی‌داد. من هم چون به صفا و صداقت آن‌ها ایمان داشتم، این کار را انجام می‌دادم. آن‌ها مطمئن بودند که مبارزات سیاسی امام خمینی نتیجه‌بخش است و برای همین حاضر بودند جوانان مردم را فدای راه مبارزه با رژیم ستم‌شاهی کنند. کسانی که این کار را از من می‌خواستند، امروز از دنیا رفته‌اند. شیرین‌ترین آن‌ها مرحوم ربانی شیرازی بود. او ولایت را خوب می‌شناخت و برای همین با صداقت، به استقبال مبارزه، زندان و استقامت می‌رفت. او در حوزه نیز تدریس داشت. آقای ربانی می‌گفت وقتی شما پشت این کار هستی و به تعبیر خودش می‌گفت وقتی شما بو می‌کنی که چه خبر است، من راحت می‌شوم. این‌ها می‌دانستند که اگر جایی کم‌ترین اشتباهی مرتکب شوند، ذهن من سوت می‌کشد. خدا رحمت کند عارف بزرگواری را. او به من دلداری می‌داد و می‌گفت من چیزی در ذهنت گذاشته‌ام که تا چیز اشتباهی به آن می‌رسد، سوت می‌کشد و تو را متوجه می‌کند. این سوت، می‌تواند ممیزی هر چیزی از گزارش‌ها تا مطالب علمی باشد. برخی در آن زمان می‌پنداشتند اگر محمدرضا سقوط کند، در مملکت جنگ داخلی اتفاق می‌افتد و بقای این ملت و کشور به شاه است. ما با اطمینان می‌دانستیم که او می‌رود و آبی نیز از آسیابی نمی‌افتد. حضرت امام به نیکی می‌دانستند انقلاب به پیروزی می‌رسد و در جایی غافلگیر نمی‌شدند. البته نقشهٔ این قیام و نهضت را دیگران نیز دنبال می‌کردند و برای آنان نیز نامنتظره نبود و در این راه به ما کمک می‌کردند. امام خمینی که پیش از ما از ایشان به آقاروح‌اللّه تعبیر می‌کردند و ما آن روزها به ایشان آقای خمینی می‌گفتیم، عشق ما بود. در آن زمان، اسلحهٔ مورد نیاز مبارزان را ما تأمین می‌کردیم. در میان روحانیان همهٔ انقلابی‌ها می‌دانستند تنها من هستم که می‌توانم از این کارها بکنم. همین کسانی که امروز مصدر کارها شده‌اند و اگر چیزی نیز می‌گویند، آدرس غلط می‌دهند. البته برخی از این‌ها قبل از انقلاب نیز چیزی نبودند. از مصادر اول و آخر حوزه‌ها الآن کسی است که می‌ترسید هفت‌تیر را دست بگیرد و واهمهٔ آن داشت نکند تیر آن خالی شود. در دنیای پیشرفته و اطلاعاتی امروز، روحانیت باید معجزهٔ علم و اطلاعات را داشته باشد تا برای مردم پذیرش داشته باشد، وگرنه هیچ‌کس حاضر نیست زیر بار ضعیف‌تر از خود برود.

پی دی اف متن کامل نقد دیوان حافظ در قالب سی جلد کتاب :
 

 

تمامی حقوق این سایت محفوظ می باشد و استفاده از مقالات ، کتاب ها و... تنها با ذکر منبع بلامانع است