وب سایت نشر آثار و اندیشه ها

حضرت آيت الله العظمي محمد رضا نكونام ( مد ظله العالي)

گاهی نداشتن توان اغماض و نادیده گرفتن‌های گناهان کوچک، شر بزرگی به‌پا می‌کند و مردم را به زحمت و اذیت می‌اندازد. حق‌طلبی نباید بر مدار وسوسه‌های شیطانی قرار بگیرد. باید حرمت مردم را به‌ویژه امروزه که در کوران مشکلات، ضعف اعصاب دارند، بسیار داشت و ملاحظه آنان را نمود. مردم هزار نگرانی، ناراحتی و پریشانی دارند، در چنین اوضاعی كسي كه  از قطع دست و پا با خشونت تمام سخن مي گوید، یعنی به ریشه خود که مردم هستند تیشه می‌زند. در صدر اسلام در جريان طائف حتی به پیامبر اکرم سنگ ‌زدند و آن حضرت دست نفرین به سوی آسمان بلند نکردند، بلکه .....

اوایل پیروزی انقلاب اسلامی در اتوبوسی نشسته بودم تا به تهران بروم. راننده نوار کاستی را روی پخش خود گذاشت تا به موسیقی گوش دهد. آخوندی داخل اتوبوس بود به او با لحن تند و بی‌ادبانه‌ای گفت نوار را خاموش کن. راننده گفت این کار را نمی‌کنم. کار به مشاجره کشید. آن روحانی گفت من قاضی هستم و به راننده گفت بزن کنار من می‌خواهم همین‌جا حکم را اجرا کنم. تو فساد کرده‌ای و باید شلاق بخوری. او نه به محکمه نه به پرونده کاری نداشت. مردم از اتوبوس پایین آمده بودند و از این آخوند و قضاوت او آزرده شده بودند. تصدی برخی از دستگاه‌ها به دست چنین انسان‌های خشنی افتاده است که دین‌گریزی و اسلام‌ستیزی را برانگیخته می‌کند. این افراط‌ها اجحاف به مردم و این سخت‌گیری‌ها ظلم به دین می‌باشد و آن را بدنام می‌کند. دین ما جوان‌مردی هم دارد و گاهی به ویژه در برخورد با مردم ضعیف و در جاهای خُرد باید خود را به تغافل زد و گناه کسی را ندید.

پیش از انقلاب من سوار بر اتوبوس به تهران می‌رفتم. راننده اتوبوس قمی و از آن‌ها بود که خیلی تند و تیز با طلبه‌ها رفتار می‌کرد. چند طلبه نیز در اتوبوس بودند. راننده از قم که خارج شد، موسیقی گذاشت. یکی از طلبه‌ها برانگیخته شد. من به او گفتم خود را به خواب بزن، انگار چیزی نمی‌شنوی اما با راننده بحثی نداشته باش. این‌جا سی نفر دیگر هم نشسته‌اند و باید رعایت حال آن‌ها را نیز داشت. راننده می‌تواند بگوید اگر اعتراضی داری، می‌توانی بروی پایین. دقت شود که این خاطره برای فضای پیش از انقلاب است. من هرچه به آن‌ها گفتم بخوابید و خودتان را به تغافل بزنید، آن‌ها گوش ندادند. یکی از آن‌ها رفت جلو و به راننده گفت آقا پخشت را خاموش کن. او گفت این کار را نمی‌کنم. طلبه بعدی نیز رفت تا به اولی کمک کند. او گفت برو بابا و به یکی از مراجع مطرح در آن زمان، بی‌احترامی کرد. من دیدیم این بی‌احترامی از پخش صدها موسیقی بدتر شده است، بلند شدم و رفتم جلو. به راننده نگفتم موسیقی را خاموش کن، بلکه به‌خاطر بی‌احترامی به یکی از مراجع، چنان به تخته سینه او زدم، که به در اتوبوس خورد و فرمان را به سختی گرفت تا بتواند کنار بکشد. او نگه داشت. ناگهان از آخر اتوبوس سرهنگی را دیدم که چه نعره‌ای می‌کشید! او شروع کرد به بدگویی! من مانده بودم به من بدگویی دارد یا به راننده. آمد جلو و یخه راننده را گرفت. او سرهنگی صاحب‌منصب بود که در زمان طاغوت به جمکران آمده بود و اعتقادات مذهبی داشت و بسیار مؤمن بود. او راننده را کشید پایین و گفت پدرت را در می‌آورم؛ چرا به علما جسارت می‌کنی؟ پلیس آمد و او به پلیس‌ها گفت این راننده را بازداشت کنید و گاراژش را هم ببندید. آن سرهنگ چنین قدرتی داشت. این‌که چند طلبه نتوانسته بودند آرام گرفته و یک گناه کوچک را نادیده بگیرند و خود را به خواب و تغافل بزنند، چنین شری پیدا شد. هرچه مردم به این سرهنگ التماس می‌کردند که کوتاه بیاید، او می‌گفت نه و نمی‌شود و راننده باید زندانی شود. مردم به راننده‌ای که قمی بود و بی‌حرمتی کرده بود، گفتند برو عذرخواهی کن! او گفت من از این حاج‌آقا عذرخواهی می‌کنم، ولی از این سرهنگ نه! آن هم در زمان شاه. به آن طلبه‌ها گفتم ببینید چگونه طرفدارهای ما را ضایع می‌کنید. این راننده با این همه مشکلاتی که شما برای او پیش آوردید، به سرهنگی که قدرت دارد احترام نمی‌گذارد، اما احترام ما را دارد و می‌گوید من از حاج‌آقا عذرخواهی می‌کنم. مردم، چگونه به ما علاقه دارند و حرمت می‌گذارند، اما آن‌ها را با قبض‌گرایی چگونه خراب می‌کنید. من دیدم این راننده در اعتقاداتش این‌قدر ساده است، به آن سرهنگ گفتم دست شما درد نکند، برای این‌که مردم اذیت نشوند، شما کوتاه بیا. آن سرهنگ هم گفت حالا که شما می‌گویید، من به او کاری ندارم. بعد گفتم این راننده چنین اخلاقی دارد، گاراژ چه تقصیری دارد، از همه چیز بگذرید. او باز هم پذیرفت. گاهی نداشتن توان اغماض و نادیده گرفتن‌های گناهان کوچک، شر بزرگی به‌پا می‌کند و مردم را به زحمت و اذیت می‌اندازد. حق‌طلبی نباید بر مدار وسوسه‌های شیطانی قرار بگیرد. باید حرمت مردم را به‌ویژه امروزه که در کوران مشکلات، ضعف اعصاب دارند، بسیار داشت و ملاحظه آنان را نمود. مردم هزار نگرانی، ناراحتی و پریشانی دارند، در چنین اوضاعی آخوندی بیابد از قطع دست و پا با خشونت تمام سخن بگوید، یعنی دارد به ریشه خود که مردم هستند تیشه می‌زند. در صدر اسلام در جريان طائف حتی به پیامبر اکرم سنگ ‌زدند و آن حضرت دست نفرین به سوی آسمان بلند نکردند، بلکه فرمودند: ای مهربان­ترین مهربان ها، تو پروردگار و خدای منی،خداوندا! اگر تو بر من خشمگین نباشی، به تمام این دشواری­ها، تن در می­دهم .، اما این آقا تا کسی بخواهد سنگی بردارد، می‌گوید نه، ما نباید سنگ بخوریم. به هر حال هفتاد میلیون جمعیت، همه چیز داخل خود دارد و کسی که سمت می‌یابد، باید مردم را درهم بردارد و ملاحظه همه را داشته باشد؛ وگرنه غرور و تبختر، قلدری و تهدید از صفات شیطانی است که از داخل به آدمی چنگ می‌اندازد. آدم باید خودش را سبک کند، تا این‌گونه برای مردم زبان خشونت نداشته باشد و دین را بی‌اعتبار نکند. باید برای مردم خاکی و نرم بود و از دردهای آن‌ها گفت و مرهم زخم آنان شد، نه این‌که زخم دل آنان را به دریای نمک انداخت. اگر از مردم کسی هم دست کرد و سنگی برداشت تا بر سر ما بزند، بلکه حتی اگر آن را انداخت، باید با مرحمت به او گفت دستت درد نکند، عیبی ندارد. این مثل آن است که مریضی به گوش دکتر خود بزند. طبیب اگر طبیب باشد، با او مدارا می‌کند، نه این‌که دست و پای او را قطع کند. کسی که پزشک و طبیب باشد، حال و روز مریض خود را درک می‌کند و هیچ‌وقت دست روی مریض خویش بلند نمی‌کند. کارگزاران نیز نباید دست روی مردم رنج‌دیده و محروم که در نان شب خود مانده‌اند و فریاد نان دارند، بلند کنند؛ وگرنه همان صفات شیطانی است که درون آن‌ها کار می‌کند و نه تنها خود آن‌ها را بیچاره می‌کند، بلکه دین را هم به خاک می‌نشاند و به تخریب مذهب منجر می‌شود.

پی دی اف متن کامل نقد دیوان حافظ در قالب سی جلد کتاب :
 

 

تمامی حقوق این سایت محفوظ می باشد و استفاده از مقالات ، کتاب ها و... تنها با ذکر منبع بلامانع است