زن؛ پردیس زیبایی و تربیت

زن؛ پردیس زیبایی و تربیت

زن؛ پرديس زيبايي و تربيت

عجیب‌ترین، شگرف‌ترین و زیباترین آفریدهٔ الهی، زن است.

زن؛ پرديس زيبايي و تربيت

 شناسنامه

‏سرشناسه : نکونام، محمدرضا‏‫، ۱۳۲۷ -‬
‏عنوان و نام پديدآور : زن پردیس زیبایی و تربیت: کندوکاوی

در روان‌شناسی

زنان و آداب تربیت/محمدرضا نکونام.

‏مشخصات نشر : اسلام‌شهر: انتشارات صبح فردا‏‫، ۱۳۹۱.‬
‏مشخصات ظاهری : ‏‫۱۴۴ ص.‬؛ ‏‫‎۲۱/۵×۱۴/۵س‌م.
‏شابک : ‭۹۷۸-۶۰۰-۶۴۳۵-۶۴-۰‬
‏وضعیت فهرست نویسی : فیپا
‏یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
‏عنوان دیگر : کندوکاوی در روان‌شناسی زنان و آداب تربیت.
‏موضوع : زنان در اسلام
‏موضوع : زنان — جنبه‌های قرآنی
‏موضوع : زنان — روان‌شناسی
‏موضوع : کودکان — سرپرستی — جنبه‌های مذهبی– اسلام
‏رده بندی کنگره : ‏‫‭BP۲۳۰/۱۷۲‭/ن۷۶ز۹ ۱۳۹۱‬
‏رده بندی دیویی : ‏‫‭۲۹۷/۴۸۳۱
‏شماره کتابشناسی ملی : ‭ ۲۹۴۵۷۸۰

 


 

پیش‌گفتار 

عجیب‌ترین، شگرف‌ترین و زیباترین آفریدهٔ الهی، زن است. زنان هستند که با کوشش و کنش مختلف خویش، مردها را گاه کر و کور خود می‌سازند و خود را جانشین ارادهٔ آنان قرار می‌دهند و به خواست خویش به جنبش می‌آورند. اگر کسی زن را به‌خوبی بشناسد و ویژگی‌های روانی او را بداند، آیا می‌تواند نسبت به زن‌ها اطمینان کامل پیدا نماید؟ ما در این کتاب بر آن هستیم تا برخی از مسایلی را که در مورد زنان در آیات قرآن کریم و نیز در روایات آمده است، به‌گونه‌ای آزاد به بحث بگذاریم و بدون اشاره به آیه یا روایتی خاص، نگاه فلسفی به ذات زنانهٔ زنان داشته باشیم و روان‌کاوی آنان را ارایه دهیم تا فهم این متون با دقت بیش‌تری انجام گیرد.

اسلام با واقع‌بینی درست و مرزبندی‌های حقیقی، جایگاه فردی و اجتماعی زن را مشخص نموده و بر اساس حکمت‌هایی حقیقی، دیدگاه خود را نسبت به زن عنوان نموده و توانسته است دور از شعار و حیله و مبالغه‌گویی یا تخریب شخصیت زن، موقعیت زنان را در

(۷)

همهٔ زمینه‌ها بیان نماید. با مطالعهٔ این کتاب، خواننده به‌راحتی و البته با دقت درمی‌یابد که اسلام در بیان واقعیت‌ها از مدار حقیقت دور نشده و نسبت به حقوق زنان کوتاهی نکرده است؛ بلکه اسلام در ایفای حقوق زنان، سعی خود را به کمال رسانده است. البته چنین نیست که فهم آموزه‌های قرآن کریم در همهٔ زمینه‌ها برای همگان آسان باشد؛ بلکه باید با دقت فراوان و آگاهی کامل از همهٔ جهات لازم، در این مسیر گام برداشت تا وصول به واقعیت‌ها حاصل گردد و به‌خوبی دریافت که اسلام عالی‌ترین و کامل‌ترین نظرات را نسبت به زن ارایه داده است؛ زیرا اسلام نه در زمینهٔ آگاهی از شخصیت زن و شناخت زنان کمبودی دارد و نه می‌خواهد زن را مورد تجاوز و انحراف قرار دهد. این‌گونه است که با پیروی درست از آموزه‌های دینی، می‌توان تمامی معضلات فردی و اجتماعی زنان و مردان را حل کرد و در پرتو احکام و آموزه‌های نورانی و دقیق اسلام، به حقیقت‌ها و واقعیت‌های موجود در زن دست یافت.

زن و مرد، کیفیتی گوناگون و متفاوت دارند و نباید نسبت به آنان دید یکسانی داشت؛ هرچند زن و مرد در حقیقت از یک نوع و انسان هستند؛ ولی آن‌چه درصدد بیان آن هستیم، ناموزونی‌های فراوانی است که در ساختار تربیتی زن و مرد ـ به‌خصوص در زنان ـ قرار گرفته است. این ناموزونی‌ها در تمامی سطوح زندگی خانوادگی، خواه در خانهٔ پدر یا در منزل شوهر یا در سطح اجتماع، وجود دارد.

مردسالاری در خانه مشکلات فراوانی را برای زنان ایجاد کرده

(۸)

است. امروزه برای خوشامد زن‌ها و برای اجرای بازی‌های سیاسی، مشکلات فراوان دیگری در جامعهٔ زنان و در روابط خصوصی و اجتماعی زنان و مردان به وجود آمده است. با آن‌که اسلام بهترین طرح‌ها را در زمینهٔ سلامت جامعهٔ زنان و مردان داده است، بر اثر اِعمال سلیقه‌های گوناگون از ناحیهٔ گروه‌های مختلف، زبان اسلام نیز درگیر نوعی از تخریب گشته و بینات امور را درگیر بعضی از نقل‌های ضعیف ساخته است.

در این‌که زن، انسانی است چون مرد، نباید بحثی کرد و بحث در این زمینه، خود تقریر بعضی از انحرافات است. البته چنین هم نیست که زن و مرد در تمامی جهات و صفات و قوا برابر باشند؛ بلکه هر یک دارای ویژگی‌های خاص خود هستند. طرفداری و حمایت از زن یا مردسالاری، مشکل را حل نمی‌کند و کسانی که به دنبال این دو امرند، منافع یا خصوصیات اخلاقی خود را دنبال می‌کنند.

زن و مرد اگرچه انسان هستند، هر یک با دیگری معنای کاملی را می‌یابند و زن بدون مرد و مرد بدون زن نمی‌تواند تکامل پیدا کند. اسلام بدون هرگونه سیاست‌بازی، تمامی مزایای زن و مرد را بیان داشته است که با تبعیت درست از فرامین و آموزه‌های دین، می‌توان تمامی معضلات فردی و اجتماعی زنان و مردان را حل کرد.

در این کتاب خواهد آمد که مرد بر اثر شداید گوناگونی که به‌طور مختلف در اجتماع برای او پیش می‌آید، حالت ضربه‌پذیری بسیاری پیدا می‌کند و زن در صورت پاکی و خوبی، تنها نیرویی است که

(۹)

می‌تواند زمینهٔ رفع تدریجی تمامی مشکلات موجود را فراهم سازد و در صورت ناپاکی، بی‌وفایی و نادرستی، می‌تواند به بهانهٔ مشکلات، زمینهٔ نابودی و یا شکست مرد را فراهم سازد.

هم‌چنین ما در این کتاب خاطرنشان می‌شویم که زنان، موجودات شگرفی هستند و شناخت آنان چندان آسان نیست و با ضعف و ظرافتی که دارند، می‌توانند قوی‌ترین مردان را به خاک مذلت بنشانند و آن‌ها را گرفتار سازند. اگر امیرمؤمنان علیه‌السلام نسبت به ضعف ایمان آن‌ها سخنی فرموده است، حقیقت دارد و فهم آن، تنها برای کسانی که شناخت طبیعی خود را از دست داده باشند، سخت است. زن‌ها این قابلیت و اقتضا را دارند که زود هواهای مختلف را در دل خود هموار می‌سازند و از آن‌ها می‌گذرند و به هر چیز دل می‌بندند و از هر چیز دل می‌بُرند و مهار چنین اقتضایی جهادی سخت و پر از پیکارهای متنوع در میدان هواها و هوس‌های نفسانی را می‌طلبد. باید بر واژهٔ «اقتضا» که در این‌جا آمده است دقت داشت؛ زیرا در تربیت و تبدیل خُلق، مسیر اقتضا به نوعی نقش خاص خود را دارد. آن‌چه کتاب حاضر در مورد زنان و روان‌شناسی آنان می‌گوید، تمامی به اقتضاست و نه به گونهٔ علت تامه؛ بنابراین مسیر اقتضایی، همان‌گونه که قابل تبدیل است، تخلف می‌پذیرد. اگر در مطالعهٔ این کتاب، به نکتهٔ حاضر دقت کافی نشود و به اهمال و غفلت از آن رد شود، انحراف‌ها و بدفهمی‌هایی در مورد شناخت زنان را موجب

(۱۰)

می‌شود و به ظلم به آنان ـ دست‌کم در مرتبهٔ شناخت تعین زنانه ـ می‌انجامد.

زن‌ها را می‌توان از جهات مختلفی مورد شناسایی قرار داد و حالات اقتضایی آنان را بررسی کرد و از حالات خودنمایی آن‌ها و از نوع لباس پوشیدن و رنگ آن و لباسی که به تن دارند و از قامت، اندام، رنگ، پوست بدن و موها، آنان را شناخت. هم‌چنین سرپیچی از سنت‌ها در نوع یا نوآوری، گوناگونی زنان را بیان می‌کند؛ البته در صورتی که خود، عامل بروز آن‌ها باشند و تقلیدی در کار نباشد. نوع بدن، اندام، رنگ و روی زن، پوست، لهجه، مو و رنگ آن، خود حکایت‌های فراوانی دارد که شرح آن، مثنوی را هفتاد من می‌کند و این امر را باید در مقام مناسبی (دانش زبان بدن) به طور دقیق و گسترده مورد شناخت قرار داد. با توجه به تمایل اقتضایی زن‌ها به هوا و هوس‌ها، در پسِ ظواهر برخی از آنان که برای مهار نفس و کنترل آن در چارچوب‌های شرعی تلاش نمی‌کنند، چه پلیدی‌ها و چه زشتی‌هایی نهفته است؛ ظاهر و باطنی که شباهتی به گرگ و میش دارد و سبب می‌شود دل‌ها به حق مایل نگردد و چنین زنانی در گرو باطل غرق باشند و مردی را مرد و آزاده نگذارند و روزگار را چون شب تار به باریکی تار موی سازند.

در این کتاب با آن‌که کتابی خُرد است، دربارهٔ زن سخن بسیار گفته شده و این موجود حادثه‌آفرین، از جهات مختلفی مورد توجه قرار گرفته است، که هر یک از آن جهات توانسته است بخشی از علوم

(۱۱)

مختلف را به خود مشغول نماید؛ چه علوم فلسفی و روانی و چه علوم اجتماعی و علمی. چیزی که ما می‌خواهیم در این مقام، از زن عنوان کنیم روانشناسی چهره‌های مختلف وی و خصوصیات زن و مرد و سرنوشت فلسفی آنان، با تمام تلخی‌ها و شیرینی‌هایی که دارند، می‌باشد. مطالعهٔ این کتاب، به خوبی می‌نمایاند هرگونه رشد و هدایت زنان در ادامهٔ حیات و زندگی انسان، نقش عمده‌ای دارد؛ چنان که جهل و خودخواهی آنان نیز بر روند زندگی خانوادگی تأثیر حیاتی و اساسی دارد و می‌تواند خانواده‌ای را موفق گرداند یا به شکست بکشاند.

در بخش پایانی این کتاب نیز خاطرنشان نکاتی مهم در باب روش درست تربیت کودک و نحوهٔ حمایت از وی می‌شویم.

ستایش برای خداست

(۱۲)


 

فصل یکم: زن؛ پردیس زیبایی

 

 توجه : در مطالعه اين فصل دقت شود كه صفات برشمرده شده براي زنان، صفات اقتضايي است كه قابل تربيت‌پذيري و تغيير است. اين صفات، غالبي و با توجه به سرشت اولي نوع زنان گفته شده كه تمامي قابليت تربيت درست و تغيير را دارد. هم‌چنين سرشت مردان نيز داراي اقتضاءاتي مانند ظلم نمودن است كه در جاي خود بررسيده شده است.


 پردیس « ۱ »

تعین زن و مرد

زن و مرد، به لحاظ جنسیتی بر دو گونه‌اند و به لحاظ نگاه به مراتب هستی نیز چنین می‌باشند؛ اما گذر از یک مرتبه و ورود به مرتبهٔ دیگر و نیز تنزل از مرتبهٔ فراتر به مرتبهٔ فروتر ممکن است. چه بسیار مردانی که روحیاتی زنانه دارند و چه بسیار زنانی که برخی از صفات آنان به مردان شبیه‌تر است. این امر در میان حیوانات نیز دیده می‌شود و برخی از حیوانات به طبقهٔ انسان‌ها شباهت بسیار دارند و برخی از انسان‌ها نیز در واقع حیوانی هستند که در چهرهٔ آدمی ظهور یافته‌اند. کم‌تر زن و مردی را می‌توان یافت که صد درصد مرد یا صد درصد زن بوده و در مرتبهٔ خود قرار گرفته باشند.

میان زن و مرد و خلق و خوی آنان تفاوت فراوانی وجود دارد و در بسیاری از جهات، آن‌قدر گسترده می‌باشد که آدمی در این‌که این‌دو

(۱۳)

یک حقیقت هستند، شک می‌کند؛ اگرچه در واقع یک حقیقت هستند.

زنان و مردان اگرچه در هر یک از قومیت‌ها و فضاهای مختلف، خلق و خوی خاصی می‌گیرند، از کلیت و نوعیت طبایع خود دور نمی‌شوند و زن در هر صورت زن است و مرد نیز مرد.

از لحاظ روان‌شناسی، زن و مردی می‌توانند زندگی پایدار زناشویی با هم داشته باشند که هیچ کدام از مرتبهٔ خود عدول نکرده و مرد صفات مردی و زن صفات زنانگی خود را از دست نداده باشد؛ وگرنه به تناسب دور شدن از جایگاه و موقعیت ویژهٔ خود، با یک‌دیگر نزاع و درگیری خواهند داشت؛ چرا که زن برای مرد، زنانگی نمی‌کند و مرد در آرزوی زنی می‌ماند که برای او زنانگی و همسری نماید و زن نیز در آرزوی مردی است که مردانگی و صفات مردی داشته باشد. این امر در تربیت فرزندان نیز بسیار مهم است و باید کودک را در سنین کودکی بر محور معقولی آزاد گذاشت تا لذت بچگی و بچه بودن را ببرد.

انسان، انسان است؛ اگرچه بر دو عنوان مختلف زن و مرد می‌باشد. زن با مرد متفاوت است و هردو نیز انسان هستند و عناوین زن و مرد و پدر و مادر یا زن و شوهر با هم مختلف است. دختر، پسر، زن، مرد، پدر، فرزند، شوهر و دیگر عناوین این‌چنینی، با آن‌که لحاظ وصفی دارد، از اصالت حقیقی برخوردار است و هر یک آثاری را در پی می‌آورد که با درک آن اوصاف، می‌شود بهره‌برداری خوبی از آن نمود و با بودن آن، نابسامانی‌های افراد ظاهر می‌گردد.

(۱۴)

 


 

پردیس « ۲ »

زن بودن تعین زنانه

در هر جایی که زن‌ها زن نباشند، کلفت خواهند بود و در هر جایی که مردها مرد نباشند، بوالهوسی و رسوایی خواهد بود. اگر زن، زنانگی نکند و مرد مردی نداشته باشد، خانه خانه نیست، فرزند فرزند نیست، جامعه جامعه نیست و از تمامی این امور، جز صورت و شعاری باقی نیست. شعار و تظاهر، گوش فلک را کر می‌کند و رسوایی پی در پی دل می‌زند.

متأسفانه امروزه برخی زنان زنانگی نمی‌کنند و تعین زنانه ندارند و زن و مرد یا کلفت هم گردیده‌اند و یا تنها برای میهمانی‌ها به خود می‌رسند. چنین همسرانی حاضر به تحمل هم نیستند و یک‌دیگر را در حضور دیگران ضایع می‌سازند. در خانه زن و شوهر باید به‌گونه‌ای با هم تعاون داشته باشند که سبب غفلت، انحراف و تضییع هم نگردند. چه بسیار می‌شود که زنی سی ساله به پیرزنی شصت‌ساله می‌ماند و مادهٔ کاینات و تعین زنانهٔ او ضایع شده است. در این صورت، اگر سر تا به پای او نیز طلا گرفته شود، تنها دل‌خوشی او آن است که آن را در عروسی یا روضه نشان دهد؛ وگرنه هیچ دل‌خوشی دیگری ندارد؛ زیرا بروز و ظهوری نسبت به ذات زنانهٔ خود دارد و زنی که چنین نشاطی ندارد، احساس مردگی و پژمردگی دارد.

اگر زنْ زن نباشد و زنانگی نکند، دنیا و آدمی‌زادی نخواهد بود.

(۱۵)

دنیا به زن و تعین بانشاط زنانهٔ اوست که آباد است. مرد با نیروی انگیزشی زن و زن بودن او بود که پا بر ناسوت گذاشت. زینت و زیبایی انسان و عالم به زن و تعین زنانه است؛ اگرچه زن از مشکلات و تلخی‌ها جدا نیست و این امر نیز از لطایف آفرینش زن است.

زندگی بدون زنْ رهبانیت، گوشه‌گیری و افلیجی است؛ زیرا زن است که منشأ رشد و فعالیت جامعه است اگر زنانگی کند. زن با همهٔ تلخی‌هایی که دارد، شیرینی‌های بسیاری نیز با اوست. البته زنِ شیرین، بسیار شیرین و زنِ تلخ (زنی که تعین زنانه ندارد) بسیار تلخ است. زن هرچند، مانند بسیاری از چیزهایی است که در دنیا هم خوب دارد و هم بد؛ اما ویژگی زنان این است که خوب آنان بسیار خوب است و حد میانه ندارد و بد آنان نیز بسیار بد است و نمی‌شود که زن، بد باشد، اما بسیار بد و سلیطه نباشد، که از چنین زنی بباید پرهیز داشت. قدیمی‌ها می‌گفتند باید از سه چیز پرهیز داشت: سگ درنده، دیوار شکسته و زنی که سلیطه و دریده باشد.

دیوار شکسته بر روی سر می‌ریزد. سگ درنده داد و فریاد می‌کند و انسان را نجس و پاره می‌سازد. زن سلیطه از آن دو بدتر است؛ چون هر کاری که آن دو انجام می‌دهند، این یکی به تنهایی انجام می‌دهد. سلطان و سلیطه از یک ماده هستند؛ سلطان از آن رو که سلطه و چیرگی دارد سلطان است و معنای آن اثباتی است؛ چرا که سلطهٔ او سبب آرامش مردم می‌شود؛ مثل دیواری که سایه گرفته و مردم به آن تکیه می‌دهند. به مؤمن نیز می‌توان سلطان گفت؛ چرا که مردم در پناه

(۱۶)

سلطهٔ او آرامش دارند. البته می‌شود معنای ثبوتی نیز برای سلطان قایل شد و در خارج، شاهی را دید که سلیطه است و مثل سگ می‌درد و به جای آن‌که سایهٔ رحمت باشد، مردم را می‌درد و پاره می‌کند. برای نمونه، نادرشاه چشم خویش عزیز خود را درآورد و او را کشت و دندانی را به صرف آن‌که کج بوده، می‌کشیده و وقتی سرباز وی به زنی تجاوز کرد و شوهر وی برای دادخواهی پیش او آمده بود، دستور داد آن مرد را بکشند.

 


 پردیس « ۳ »

خودنمایی و عشوه‌گری

نخستین صفت تعین زنانه، بعد از زیبایی، صفا و لطافت آنان که موضوع این کتاب نیست، عشوه‌گری و خودنمایی است. زنان زیبا و لطیف و باصفا آفریده شده‌اند و زیبا تاب مستوری ندارد و سبب می‌شود زن، که زیباترین پدیده‌ای الهی است، اقتضای خودنمایی داشته باشد. زمینه‌های خودنمایی در زنان فراوان است. آنان گاه با لباس، گاهی با بدن و بعضی اوقات با شوهر، فامیل، پول، خانه و دیگر امور خارجی، به خودنمایی می‌پردازند که چنین اموری برای آنان دارای اهمیت خاصی است.

بهترین راه شناسایی زنان، خودنمایی آن‌هاست. زن با خودنمایی، آسیب‌پذیرتر می‌گردد و بیش‌تر گرفتار هوا و هوس می‌شود.

هرچه ظاهرنمایی زن بیش‌تر باشد، کم‌تر می‌تواند در برابر هوس‌ها مقاومت کند و خودنمایی زن، از ضعف پاکی او حکایت می‌کند و نباید به چنین زنانی چندان اعتمادی داشت.

(۱۷)

خودنمایی زنان جلوه‌های مختلفی دارد: گاه با تفاخر همراه است و گاه با عفت‌نمایی و کمال‌پردازی. بعضی اوقات نیز با بی‌عفتی و جلف بودن جلوه‌گر می‌شود. این نمودها در شرایط و محیط‌های مختلف تفاوت می‌کند و شعور باطنی و ناخودآگاه زن، او را به طرف مناسب وی راهنمایی می‌کند؛ بدون آن‌که در بعضی از جهات آگاهی داشته باشد.

هر خودنمایی در زن، از نبودن آن امر در زن حکایت دارد. باید توجه داشت خودنمایی به عفت، غیر از عفت است؛ همان‌طور که خودنمایی به حجاب، غیر از حجاب و پوشش است. هم‌چنین تظاهر به خوبی و پاکی، امری ورای خوب بودن و پاک زیستن است. گاه تظاهر به بدی نیز در زن وجود دارد که امری جدا از بد بودن است که البته کم‌تر پیش می‌آید.

زنی که تعین زنانهٔ خود را پاس می‌دارد، اعتماد به نفس دارد. زن‌های زیبا بیش‌تر، از زیبایی مایه می‌گذارند و آن را پشتوانهٔ اعتماد خود قرار می‌دهند. زشت‌رویان نیز به اندامی که در آنان بهتر است رو می‌آورند و آن را در معرض نمایش قرار می‌دهند. ممکن است زنی زشت باشد؛ ولی عضو مناسبی داشته باشد که همان را برای ایجاد اعتماد به نفس خود در معرض دید قرار دهد. چنین زنانی تلاش می‌کنند کمبودهایی را که در زیبایی دارند، این‌گونه جبران کنند.

زن‌ها بر اثر کوششی که در جلب نظر دیگران ـ به‌خصوص مردها ـ دارند و با کششی که در طبیعت آن‌ها نهفته است، می‌توانند مهم‌ترین صحنه‌ها را ایجاد و دیگران را درگیر موضوعات شور و شیرین فراوان و ژرفی نمایند.

(۱۸)

زن در جلب توجه شوهر و عشوه‌گری برای او، مهارت چشم‌گیری دارد و در این کار استاد است؛ به‌طوری که باید او را در این رابطه دانش‌آموخته و فارغ‌التحصیل دانست. البته باید گفت: بعضی زن‌ها، آن هم به چشم بعضی از شوهران، این‌گونه هستند.

سرچشمهٔ عشوه‌گری زن، حق‌تعالی است و اوست که زن را این‌گونه آفریده است تا به واسطهٔ بالاترین عشوهٔ بشری خود، منبعی غیر مادی را متحول و متحرک کند.

رنگ، رو، نقش و نگارِ ظاهر آدمی، می‌تواند بیان‌گر بروز و ظهور همهٔ نقش‌های اصلاب و اجداد او باشد. نقش، نگار، رنگ، بو، ظهور و بروز آدمی، چهره‌ها و پرده‌های صورت و ساز باطن آدمی است و آن باطن، خود صورتی از گذشتگان و پیشینیان اوست. چیزی که از این بیان به دست می‌آید، این است که هر گُل یک بو و طعمی دارد و هر بو و طعمی نیز از گلی است. زنان نیز از این قاعده مستثنی نیستند.

ظاهر زن، جلوه‌ای از باطن اوست؛ بر این اساس، باطن زن را از ظاهر او می‌توان شناخت.

انتخاب رنگ لباس در زن‌ها می‌تواند نشان‌گر باطن آن‌ها باشد؛ البته به شرطی که در انتخاب لباس، خود آنان نقش اساسی را داشته باشند و جبر شوهر، چیرگی فساد، تربیت، تأثیرپذیری از دوست و مد روز و دیگر امور، در آن دخالت ننماید. بر این پایه، خودنمایی با لباس، موقعیت باطنی زن را بیان می‌دارد.

(۱۹)

زنانی که لباس‌های روشن را انتخاب می‌کنند، زودتر ماهیت خود را نشان می‌دهند و انتخاب لباس‌های تیره، حکایت از پیچیدگی باطن پنهان آن‌ها می‌کند. لباس‌های روشن، حاکی از تندی عمل دارد و تحرک بیش‌تر و شیطنت‌های زودگذر است و لباس‌های تیره و تار، بیش‌تر حکایت از کندی و دوام عملکردها و کدورت‌زدایی آن‌ها می‌نماید؛ مگر این‌که این انتخاب به صورت آگاهانه و برای حفظ عفت و سادگی باشد.

تحرک، زرنگی، تیزی در امور و چالاکی در کارها و در حل مشکلات عملی و فکری، نشانهٔ سلامت فرد و ملاک موفقیت اوست؛ به‌خصوص در زن که وابستگی فراوانی به شوهر، فرزند و خانهٔ خود دارد.

رنگ و صورت و سر هر پدیده‌ای از خُلق و خو و سجایای باطن آن حکایت دارد. درشتی، خردی، کلفتی، نازکی، بزرگی و کوچکی سر و صورت هر یک از پدیده‌ها، خود زبانی از باطن آن‌هاست. این احکام و قوانین، منحصر به انسان نیست؛ اگرچه انسان از ظرافت خاصی برخوردار است و درک ویژگی‌های آدمی چندان آسان نیست.

 


 

 پردیس « ۴ »

عاطفه و حس شدید محبت‌پذیری

زن، موجودی است عاطفی. زنان، سرشار از عاطفه و احساسات هستند. عاطفهٔ زن، یکی از امتیازات اوست تا بتواند برای فرزندان خود به نیکی و به شایستگی مادری کند و او را با مهر و عطوفت

(۲۰)

تربیت نماید. عواطف و احساسات زن چنان گویا و سرشار است که نیازمند بیان نیست. ظاهر آراستهٔ خلقت زن و زیبایی او، خود حکایت از این احساسات و عواطف دارد.

از سوی دیگر، رام شدن یا رام کردن زن یا شوهر یا هر فردی، به محبتِ هرچه بیش‌تر به او، بستگی دارد. این امر بر همهٔ قوانین طبیعی چیره و حاکم است و در زن که منبع عاطفه و محبت می‌باشد، بیش‌تر صادق می‌باشد. جلب و جذب زن، جهات فراوان و مختلفی دارد که چون بیش‌تر شوهران قدرت بر نقش فاعلی خود در تمامی این زمینه‌ها ندارند، به‌طور قهری زن جذب دیگران می‌شود؛ خواه در قوه و استعداد باشد و خواه در فعلیت، عمل و عینیت خارجی.

در زندگی زناشویی، عده‌ای به زن که گل هستی و منبع احساسات و عواطف است، یک‌سویه نگریسته‌اند و تنها او را برای استفادهٔ مادی و شهوانی می‌خواهند و هیچ کاری به نیازهای روحی و جسمی و عاطفی او ندارند و برایشان رابطهٔ عاطفی و سخن گفتن و دیگر روابط، غیر از رابطهٔ جنسی و نزدیکی، مهم نیست و کاری به راه رفتن و سلامت جسم زن ندارند و برای آنان تفاوتی ندارد که او چه می‌کشد. اگر شَل می‌شود بشود، دیوانه و خل می‌شود بشود، آن‌ها تنها به لذت خود می‌اندیشند؛ هرچند زن نابود شود. این روش خودخواهی و شهوت‌پرستی است؛ نه همسرداری و زن‌خواهی.

با توجه به عاطفهٔ شدید زن، وی مانند گل آفتاب‌گردان است و به هر سو معرفت و شناخت، بلکه عاطفهٔ او مایل شود، او نیز به

(۲۱)

همان سو حرکت می‌کند. به‌طور نمونه، اگر مرد بگوید چرا امشب غذای مناسب آماده نکرده‌ای، زن نیز در پاسخ می‌گوید باید گوشت مرغ، گوشت بره و زبان و مغز بگیری تا من غذای خوبی آماده کنم. اگر همین مرد در طول زمان و آرام آرام به همسر خود بگوید من شب‌ها غذا نمی‌خورم تا سبک باشم و به نان و پنیر قانعم، یا برخی شب‌ها شام نخورد، در این صورت باز همان زن به سوی نخوردن رو می‌آورد. اگر زن هنگامی که غذای خوب آماده می‌کند، ببیند شوهر از آن نمی‌خورد و نسبت به غذا بی‌میل است، او نیز نسبت به آماده کردن غذا در شب بی‌رغبت می‌شود؛ چون زن عاطفی و احساسی، با تشویق شوهر است که انگیزه برای کار کردن دارد و تلاش پیدا می‌کند تا هرچه بیش‌تر در نظر شوهر خوب جلوه نماید و زمانی که شوهر به بخشی از امور زن توجه نکرد، آن استعداد در وی خاموش می‌شود و در صورتی که به جانب دیگری توجه کرد، آن قسمت در زن رشد می‌کند. بر این اساس است که می‌گوییم زن، مانع تحصیل و شغل شخص نمی‌شود؛ بلکه این خود مرد است که نوع زندگی خود در خانواده و روش برخورد خود با جامعه را در کنار همسری عاطفی و احساسی که دارد، تعیین می‌کند.

زن منبع احساسات و عاطفه و نیازمند محبت است و سودجویان با محبت‌های ابزاری، وی را به انحراف می‌کشند. در جامعه‌شناسی بحث از محبتِ شغلی و محبت خانوادگی می‌شود. در پزشکی و روان‌شناسی نیز بحث محبت دیده می‌شود. بحث محبت در بسیاری

(۲۲)

از دانش‌ها مطرح می‌شود؛ اما عده‌ای که برای استفادهٔ ابزاری از این موهبت الهی اقدام می‌کنند، اولین کار خود را از دین، عقل، جامعه، پزشک و روان‌شناس شروع می‌کنند تا زشتی بعضی دوستی‌های بی‌پایه و اساس را نیکو جلوه دهند و از گذر آن، به لذت زودگذر دست یابند. آنان نمی‌دانند که همه چیز در عالم پایدار است و چیزی از بین نمی‌رود. این افراد وقتی به دین می‌رسند و با گناه و معصیت و واجب و حرام روبه‌رو می‌شوند، خود را حق به جانب جلوه می‌دهند و خیلی سریع دلیل برای کار خود می‌تراشند و می‌گویند: مگر محبت گناه است؟ آنان با پیش کشیدن این سخن، بیش‌ترین بُرد را دارند و بالاخره آن‌ها بَرندهٔ میدان می‌شوند؛ چون به محض این‌که منکر آماده می‌شود تا ثابت کند که در این پرسش چه مغالطه‌ای وجود دارد، آن‌ها از ادعای خود استفاده کرده‌اند و اذهان را به سمت خود جلب نموده‌اند.

این جمله صورتی زیبا دارد و هیچ‌کس نمی‌تواند ظاهر این کلام را منکر شود و با آن مخالفت نماید؛ چون ظاهر این کلام، ریشه در حقایق اجتماعی و روانی افراد دارد.

در پاسخ این ادعا نخست باید این حقیقت را اثبات نمود و گفت محبت گناه نیست؛ ولی باید بر آن افزود که محبتی که جوان در دل می‌پروراند یا محبت نیست ـ بلکه سوء استفاده است ـ یا جوانهٔ محبت است که باید با مشورت و همکاری بزرگانِ قوم، قوت بگیرد و پایدار و محکم شود و به‌خاطر همین است که اسلام دستور داده است برای

(۲۳)

عروسی، سور دهند و مردم را دعوت کنند تا مانع از استفادهٔ ابزاری از محبت شود. البته آنان که با محبت‌های ابزاری، دختری را دوست خود قرار می‌دهد و با او بازی می‌کنند، باید بداند دنیا، طبیعت و به تعبیر بهتر ناسوت، هیچ گاه کار کسی را فراموش نمی‌کند و نظام هوشمند طبیعت با جدیت تمام مواظب اوست و روزی به سراغ وی خواهد آمد. باید دانست در نظام هوشمند طبیعت، جایی برای بازی و شوخی نیست و طبیعت نیز با کسی شوخی ندارد. آن‌که به ناموس دیگران با فریب و حیله دست می‌زند، تاوان سختی پرداخت می‌کند.

دختری که احساسی است و محبت حقیقی را از محبت ابزاری تشخیص نمی‌دهد، دل به چشمکی خوش می‌دارد. او اگر می‌دانست عشق‌ها و لذت‌های حقیقی چگونه است، این کار را رها می‌کرد و به دنبال عشق حقیقی می‌رفت. آنان که دل را به یک «دوستت دارم» ابزاری خوش نموده‌اند، اگر بدانند عده‌ای چه لذت‌های حقیقی می‌برند، هرگز در مرحلهٔ خود نمی‌ایستادند. اگر بعضی‌ها بدانند که دسته‌ای چه استفاده‌هایی از زندگی می‌برند، هرگز سر کوچه و میدان‌ها برای نگاهی یک لحظه‌ای به کسی، ساعت‌ها نمی‌ایستادند. آنان که در اندیشهٔ آغوش یک‌دیگرند و بر سر خیابان‌ها هوس یک نگاه و یک متلک و یک دوستت دارم را می‌کشند، چه‌قدر بیچاره‌اند و نمی‌دانند دیگران چه‌قدر لذت می‌برند. این‌ها تنها عذاب می‌کشند و آن عده به وصال می‌رسند و به این عده می‌خندند و آن‌ها را مسخره می‌کنند. باید در پی آن عشق‌ها بود و حس نیاز به محبت و ارضای عاطفه را به‌درستی پاسخ گفت.

(۲۴)

زن، چون بر اساس عاطفه و محبت احساسی کار می‌کند، نمی‌تواند به دشمن خود احسان کند؛ برخلاف مرد که فیاضی است که جوان‌مردی و فتوت از فیض او سرچشمه می‌گیرد و برای همین، ظرف فاعلی است. زن اگر احسانی می‌کند، از روی عاطفه و لطافت اوست؛ از این رو، ظرف قابلی است.

آخرین مرتبهٔ جوان‌مردی و فتوت، فیض به دشمن است؛ هم‌چون حضرت امیرمؤمنان علیه‌السلام که به قاتل خویش شیری را که مردم آورده‌اند می‌دهد. احسان زن از روی عاطفه است؛ از این رو، او نمی‌تواند به دشمن خود احسان کند. زن به کودکی احسان می‌کند و برای او دل می‌سوزاند که فرزند خود او باشد یا ارتباطی با او داشته باشد و احسان او از روی عاطفه است. او حتی به همسایگان نیز از روی عاطفه است که نیکی می‌کند. زن اگر برای شوهر غذایی می‌آورد، به جهت این است که شوهر اوست و به او متصل می‌باشد و اگر ارتباطی میان زن و شوهر نباشد و برای مثال، شوهر با او دعوا کند و آزار وی به او رسیده باشد، او نمی‌تواند احسان کند؛ زیرا جوان‌مردی در وجود زن یافت نمی‌شود و فعل او تنها از روی عاطفه است، نه جوان‌مردی. البته نباید غفلت داشت که مردها نیز همه نمی‌توانند جوان‌مرد باشند و تنها برخی به این درجه می‌رسند. به تعبیر دیگر، اگر زن نمی‌تواند قاضی شود، این دلیل آن نیست که هر مردی می‌تواند قاضی شود؛ بلکه مرد در صورتی که شرایط مورد نیاز را داشته باشد، می‌تواند قاضی شود. همین‌طور زن نمی‌تواند

(۲۵)

جوان‌مرد باشد؛ ولی این دلیل نیست که همهٔ مردها جوان‌مرد هستند.

اگر در شهادت و گواهی در احکام اسلام، میان زن و مرد دوگانگی وجود دارد، به خاطر آن است که زن منبع احساسات و عواطف است و شهادت و گواهی نباید درگیر عواطف و استفادهٔ ابزاری از عنصر محبت گردد و به همین خاطر در بعضی از موارد خاص و نه عادی، شهادت زن پذیرفته نمی‌شود. در حقیقت، اسلام با حکم عدم پذیرش شهادت زن در برخی از مواقع، بار زن را سبک‌تر کرده است تا درگیر مشقت‌های وجدانی نگردد.

اگر طلاق به دست مرد است، به خاطر این است که مرد موجودی حساب‌گر است و می‌داند طلاق چه گرفتاری‌های فراوانی را در آینده به دنبال دارد؛ ولی زن بر اثر غلبهٔ احساسات و محبت در مقاطع خاص، آینده‌نگری ندارد.


 

 پردیس « ۵ »

نگاه و خلوت؛ دلال هوس‌های اقتضایی

از اقتضاءات بارز تعین زنانه، هوس‌محور بودن است. هوس‌محوری سبب می‌شود زن زود دل می‌بندد و زود دل برمی‌گیرد. چشم‌های زن بیش‌ترین نقش را برای دل‌بستن هوس‌آلود وی بازی می‌کند. اسلام برای مهار این اقتضا توصیه می‌نماید که زن‌ها باید از نگاه‌های ابتدایی در برخورد با نامحرم و نگاه پایدار و استمراری به صحنه‌هایی که مهیج است، خودداری کنند و چنین شرایطی نباید

(۲۶)

برای آنان فراهم شود. نگاه‌های مداوم و مستمر، اثرات زیان‌بار و جبران‌ناپذیری را به دنبال دارد. اسلام در این موارد به نکات مهمی اشاره کرده است و در برخوردهای زنان و مردان، حد و مرزهایی قرار داده و احکامی در این زمینه وضع نموده است. این احکام می‌تواند بهترین زمینه‌های روان‌کاری را نسبت به زن‌ها ارایه دهد.

زن هرچه مناظر فریبنده را نبیند، بهتر است و نیز بهتر است از مردان نامحرم نیز هرچه بیش‌تر پرهیز داشته باشد؛ چرا که در این صورت است که سالم می‌ماند.

زنی که صحنه‌ای فریبنده را دیده است، نیازمند توجه سالم است؛ وگرنه به تباهی و گمراهی کشیده می‌شود و باید او را از نظر اخلاقی محافظت نمود. باید زن را از هرگونه جلوه‌های ناسالم اجتماعی ـ به‌خصوص در مواقع حساس و بحرانی ـ دور نگاه داشت. محیط خلوت و تنهایی برای زن باید از هرگونه خطر احتمالی مصون باشد. در این زمینه از جانب اسلام، احکام و آموزه‌هایی نورانی و دقیق رسیده است که به حقیقت‌ها و واقعیت‌های موجود در زن اشاره دارد.

هنگامی که زن و مردی یک‌دیگر را می‌بینند، در همان نظر و برخورد نخست، حالت باطنی آن‌ها پیش از برخورد ظاهری منعکس می‌شود و آنان باطن یک‌دیگر را می‌یابند که تا کجا و چگونه به هم فکر می‌کنند! این امر، نخست به طور پنهانی و گاه ناخودآگاه انجام می‌شود و به مرور زمان و بر اثر کثرت برخورد، خود را ظاهر می‌سازد. این امر فقط منحصر به روابط ناسالم زن و مرد نیست؛ بلکه

(۲۷)

هر نگاهی میان دو دوست چنین حالتی را ایجاد می‌نماید و آن دو را به هم نزدیک‌تر یا از هم دورتر می‌سازد.

برخوردهای نخست و دیدار اول، در دوستی‌ها و دشمنی‌ها بسیار مهم است. افراد عاقل و هوشیار از همین برخوردهای ابتدایی است که دوست و دشمن خود را می‌شناسند. این کشش‌ها و کوشش‌ها طبیعی است و در اثر کنترل و مراقبت، فراموش می‌گردد؛ ولی اگر در این برخوردها افراط شود و کنترل صورت نگیرد، به روابط ناسالم می‌انجامد.

بسیار اتفاق افتاده است که دو دوست و یا دو زن و مرد جوان، قربانی نگاه‌های ابتدایی گشته‌اند و در ورطهٔ هلاکت و فساد قرار گرفته‌اند؛ بدون آن‌که چنین وضعی را پیش‌بینی کرده باشند یا بخواهند در چنین دامی قرار گیرند. چشم‌ها مؤثرترین عامل در ایجاد فساد و کشش مرد و زن به گناه است و بهترین نقش را در چنین کشش‌هایی بازی می‌کند. البته زیبایی‌ها، محبت‌ها، فضایل و برجستگی‌های فردی نیز در این امر نقش عمده را دارد.

زن را باید از خلوت‌های بی‌مورد و بیش از حدِ معمول، دور داشت و به آنان اجازهٔ ملاقات خصوصی با مردان را نداد. البته این‌گونه امور، تنها وسیله است و کشش‌های باطنی، نقش عمدهٔ خود را ایفا می‌کند؛ اگرچه نباید تأثیر خلوت‌های بی‌مورد را نادیده گرفت.

محل زندگی زنان باید از محیط رفت و آمد مردان جدا باشد و

(۲۸)

محیط خلوت آن‌ها نباید محیط کاری و رفت و آمدهای مردان باشد. معاشرت‌های فامیلی و محارم نیز باید در حدود شرعی باشد؛ نه به صورت خشک و بی‌روح و نه به‌گونهٔ آزاد و در شکلی بی‌بند و بار، که هر دو صورت گفته شده، زیان‌بار است. رفت و آمدهای خشک، روحِ خیانت‌کاری و پنهان‌سازی را در زن رشد می‌دهد و معاشرت‌های آزاد، فساد را عادی می‌گرداند.

هم‌چنین زن برای مهار نفس سرکش و هوس‌آلود، نیاز به پوشش مناسب دارد. زن و مرد باید پوشش مناسبی داشته باشند؛ به‌گونه‌ای که با حفظ حیا و عفت، از کارهای ویژهٔ خود نمانند.

بحث زن و مرد و چگونگی ارتباط و پوشش آنان، از مشکلات عمده و اساسی جامعه است. آزادمنشی و تقوا باید اصلی حاکم در جامعهٔ ما شود، نه این‌که همواره دیوارهای حایل از دو طرف بلندتر گردد؛ آن هم به صورت سلیقه‌ای و دور از معیارهای دینی و علمی. باید در جامعه آزادانه راه رفت، ولی باید تقوا در راه رفتن ظهور داشته باشد و ظهور تقوا در راه رفتن، همراه با حیاست؛ وگرنه با فشار و دور ساختن زن و مرد از یک‌دیگر، اجتماع شاهد تنه‌زدن بسیاری از زنان و مردان به یک‌دیگر می‌گردد. در جامعهٔ ما نیز به سبب نوع تربیت منفعلانه‌ای که زن‌ها دارند، اگر زنی تنه بخورد، به جای این‌که از خود دفاع کند یا اعتراض نماید، هیچ نمی‌گوید و سکوت اختیار می‌کند؛ چرا که از آبروی خود ترسان است و نمی‌خواهد شوهر وی از این قضیه آگاه شود.

(۲۹)

دو اصل «آزاد منشی» و «تقوا»، از مهم‌ترین اصول حاکم بر روابط اجتماعی است. باید توجه داشت بسیاری از افکار و عقایدی که در بین مسلمانان هست، برای اسلام نیست و مربوط به قومیت‌ها، ملیت‌ها، فقرها و غناهاست. نگاهی به پنجاه کشور اسلامی موجود، مؤید این معناست.

در بسیاری از خانواده‌ها به سبب حساسیتی که میان زن و مرد وجود دارد، مشاهده می‌شود که خواهر و برادری هم‌چون بیگانه با یک‌دیگر رفتار می‌کنند و گاه برای دختر شک حاصل می‌شود که آیا پدر به او محرم است یا خیر؟ یا پدرش با مادرش محرم است یا خیر؟ گاه پدر نقش میرغضب و مادر نقش خدمت‌کار خانه را بازی می‌کند. در این خانه، کسی را پای ماندن نیست و فرار از آن و خیابان‌نشینی بسی راحت‌تر از ماندن در آن است؛ ولی اگر در خانه آزادی باشد و خانه‌ها اگرچه گِلی، محقر و کهنه باشد، اما صفا در آن وجود داشته باشد و تمیز باشد، فرزندان نیز با افکاری باز و آزاد و به‌دور از عقده در آن بار می‌آیند. برای نمونه، شریعتْ آشکار بودن صورت و دو دست تا مچ را برای زن بدون اشکال می‌داند. برخی بر اثر عدم آگاهی یا افراط، دستکش به دست می‌کنند و پوشیه می‌زنند که به‌نوعی پیش‌تر بودن از شریعت ـ نه هماهنگی با آن ـ دانسته می‌شود. در خانواده نیز شریعت برای محارم، پوشش عورتین را لازم می‌داند؛ اما چون نوع تربیت‌ها اشتباه است، وقتی جوانی مادر یا خواهر خود را می‌بیند و یاد زن می‌افتد، مشکل پیدا می‌کند و پوشش زن نیز این آسیب روانی او را درمان نمی‌کند.

(۳۰)

یکی می‌گوید تمامی اندام زن باید پوشیده شود و حتی صورت او نیازمند پوشیه و برقع است و دیگری می‌گوید پوشیدگی گمراهی است. حد میانه، نه این است و نه آن.

زن باید در پوشش خود، رعایت اعتدال را داشته باشد. پوشش بانوان باید در ضمن سادگی و آسانی، پوشش کاملی باشد و عفت و متانت زن را تأمین بنماید.

عفت، متانت و پوشش از ضروریات زندگی زن و از لوازم معاشرت سالم اوست؛ ولی مشکل در طرح مناسب آن می‌باشد.

اگر پوشش با لباس‌های نامناسب ـ از جمله: لباس‌های بسیار بلند، لباس‌های کوتاه یا بسیار کوتاه، لباس‌های باز یا گشاد و لباس‌های بسیار بسته یا تنگ باشد ـ متانتی برای زن باقی نمی‌گذارد. هم‌چنین زن و مرد نمی‌توانند لباس ویژهٔ یک‌دیگر را بپوشند؛ که این کار در دید دیگران گناه است. اگر برای زن لباسی مناسب طراحی شود، وی می‌تواند به انجام ورزش‌های گوناگون بپردازد و حتی بر دوچرخه سوار شود و تأکیدی که در این زمینه وجود دارد و مورد نظر شرع است، لزوم حفظ پوشش مناسب اوست. متأسفانه چون در جامعهٔ ما طرح‌های مناسب برای پوشش وجود ندارد، به رکود فرهنگی و تقلید از اروپاییان و غربیان دچار گردیده است؛ از این رو، هرگونه فرهنگ‌سازی برای حضور زنان در اجتماع، از آن‌جا که با فرهنگ بومی منافات دارد، دچار شکست می‌شود.

هم‌چنین است پوشیدن پوشیه که هیچ‌گاه به معنای زندگی

(۳۱)

اجتماعی سالم نیست و معاشرت مناسب را تأمین نمی‌نماید؛ زیرا تربیت جامعه، با محدود کردن زن ممکن نیست و اثر معکوس دارد. اگر زن زیر چادر و نقاب و در صندوق‌خانه نگاه داشته شود، نه تنها مانع فساد نمی‌گردد، بلکه باعث گسترش فساد می‌شود و شاید زن در همان صندوق‌خانه مرتکب گناه خودارضایی شود. این سخن به معنای بی‌بند و باری و کشف حجاب نیست؛ بلکه محدودهٔ پوشش باید مشخص شود و نظر دین در جامعه اعمال گردد ـ و نه سلایق شخصی ـ تا با فساد به‌درستی مبارزه و پیش‌گیری شود.

پوشیه برای پوشش لازم و ضروری نیست؛ چرا که زن موجودی خانگی و سپس اجتماعی است. زنی که لازم باشد در محیط کار حاضر شود و با مردم در حد لزوم و ضرورت برخورد کند، چگونه می‌شود پوشیه داشته باشد؟!

پوشیه‌ای که در تاریخ بر صورت زنان گذاشته‌اند، پیشینهٔ دینی ندارد؛ بلکه پوشش محلی بخشی از زنان عرب بوده است و بادیه‌نشینان و شهرنشینان عرب از پوشیه استفاده نمی‌کرده‌اند. پوشیه بر اثر افراط در پوشش و بدبینی‌های افراطی در میان مسلمانان پدید آمده است. اصل همهٔ بدبینی‌ها شیطان است و اصل همهٔ خوش‌بینی‌ها جهل و نادانی؛ از این‌رو باید عاقل شد و اندازه را نگاه داشت.

با توجه به اقتضایی بودن هوس‌ها در زن، وی در جهت ایجاد انحراف، نقش قابلی ندارد؛ بلکه وی در بسیاری از مواقع، جهات فاعلی بیش‌تر و گسترده‌تری را نسبت به مرد داراست.

(۳۲)

بر پایهٔ همین نکتهٔ وران‌شناسانه است که می‌گوییم رواج سکس و آزادی جنسی و ترویج عریانی، تنها بر حرص و طمع نفس اماره می‌افزاید؛ نه آن‌که آن را مهار سازد. اختلاط و روابط نامشروع به هیچ‌وجه نمی‌تواند نفس اماره را مهار سازد. برای رهایی از نابسامانی‌های جنسی، راهی جز عفاف، پاکی و مبارزه با نفس برای حفظ خویشتن‌داری و ارضای نیازهای جنسی در چارچوب احکام شریعت و ازدواج سالم و ساده وجود ندارد.

باید تمایلات نفسانی را که در زنان بسیار شدت دارد، محدود ساخت و در این امر، حد اعتدال را رعایت نمود. حد اعتدال آن نیزازدواج با شوهر مناسب و کفو و حسن شوهرداری می‌باشد و داشتن برخورد معروف با زنان می‌باشد.

استعدادها به‌طور کلی هر یک به هم‌نوع خود گرایش تمام دارد و هر جنس به هم‌جنس خود بیش‌تر تمایل دارد و به طور طبیعی هر یک دیگری را که هم‌سنخ اوست طلب می‌کند. زیبا هر زیبایی را که می‌بیند، دل بر آن می‌بندد. عالم هر عالمی را که می‌بیند، به او شوق پیدا می‌کند. پول‌دار و زورمند و صاحبان دیگر اوصاف نیز بر همین منوال هستند. معتاد، شیفته و مردهٔ معتادی است تا با او دمی را به سر برد. بسیاری از رقابت‌ها با آن‌که ظاهر درگیری و زورآزمایی دارد، از شدت هم‌بستگی عمومی حکایت می‌کند و شدت ارتباط و همگامی، آن‌ها را به این کار وا می‌دارد و وحدت اوصاف و یگانگی وصفی، افراد مختلف را به درگیری وا می‌دارد. این معنا که ذکر شد،

(۳۳)

به طور کلی در همهٔ صفات حاکم است و منحصر به صفات خوب یا بد نیست. هر فرد شایسته‌ای همیشه به دنبال شایسته‌ای هم‌نوع خود می‌باشد و افراد منحرف نیز همیشه خود را مشغول همین کار می‌سازند. قدرت جذب‌ها و کشش‌ها نیز همین‌گونه است و افراد را به هم مبتلا می‌سازد و یا به هم می‌رساند. دل‌بستگی‌ها نیز همین‌گونه نقش می‌بندد و دلدارها همین‌طور پیدا می‌شوند و انحرافات نیز همین‌سان پی‌ریزی می‌گردد. کشش‌ها و کوشش‌ها همین‌گونه خود را به کار می‌اندازند و یک‌دیگر را مشغول می‌سازند. افراد ناسالم و آلوده بر اساس همین معنا یک‌دیگر را می‌یابند و با هم کنار می‌آیند؛ خواه در این استعدادها فعلیت‌ها حاکم باشد یا زمینه‌ها سبب طلب دیگری شود. روابط سوء و ناهنجاری که میان زن و مرد پیدا می‌شود، از این قانون به‌دور نیست و چنین نیست که هر مردی به هر زنی طمع کند یا هر زنی با هر مردی گرم بگیرد. این امر می‌رساند برای زندگی سالم، زن و مرد باید کفو هم باشند. متأسفانه در بیش‌تر ازدواج‌ها چنین نیست. اساس زندگی باید بر مبانی مهم و منطقی استوار باشد که در بیش‌تر خانواده‌ها، این استواری دیده نمی‌شود. آموزش چگونه زیستن، برای مرد و زن لازم است تا هر یک از آنان در مواجهه با مشکلات، بدانند که چگونه باید آن را حل نمایند و این آموزش‌ها باید در جامعه فراگیر شود. متأسفانه در اثر نبود آموزش‌های صحیح و راهنمایی زن و مرد در زندگی و عدم اطلاع آنان در برخورد، نابسامانی‌های فراوانی پدید آمده است. اگر این نابسامانی‌ها از بین

(۳۴)

برود، ارزش مطیع بودن زن برای شوهر و هم‌دردی و هم‌رنگی او روشن می‌شود. این‌جاست که مرد می‌فهمد که نباید اساس حرکت خود را در زندگی بر زور، ظلم و خشونت قرار دهد و با محبت و راستی می‌تواند زن را به‌گونه‌ای مطیع خود گرداند، به‌طوری که هماهنگی کامل با او داشته باشد، که امروزه چنین چیزی در جامعه کم‌تر دیده می‌شود و معلوم نیست که روزی نیز چنین شود؛ جز در برخی موارد و برای بعضی افراد.

به هر روی، زن برای مدیریت هوس‌های اقتضایی خود باید در زندگی خانوادگی یا اجتماعی خویش، از پدر یا شوهر هم‌کفو یا مسؤولان جامعه تبعیت داشته باشد و تک‌روی و خودخواهی و استقلال برای زنان زیان‌بار است. البته نباید شوهر، پدر یا مسؤولان جامعه از این تبعیت، سوء استفاده کنند و به زنان ظلم نمایند.

زن برای مدیرت هوس‌های پایان‌ناپذیر اقتضایی خود باید شوهر هم‌کفو خود را بیابد و با او ازدواج کند. زن و مرد چون درون معرکه هستند، کم‌تر می‌توانند تشخیص هم‌شأن بودن خود را بدهند؛ هم‌چنان که در فوتبال، مربی از بیرون و کنار زمین مواظب بازیگران است و به آنان دستوراتی می‌دهد یا در بسیاری از ورزش‌ها آنان که کنار گودی هستند خیلی بیش‌تر به کار مسلط هستند تا آنان که درون گودی می‌باشند. در زن و مرد نیز همین حکم جریان دارد؛ از این رو، باید دو نفر بزرگ‌تر صلاح آن‌ها را بسنجند و بهترین عالمان در این زمینه، معلم دینی و استاد انسان است. البته استادی که بر همهٔ

(۳۵)

روحیات شاگرد آگاه باشد و بتواند تناسب‌ها را اندازه گیرد. همان‌طور که چند و چون این اندازه‌ها را عده‌ای از پیران کارآزموده نیز به‌خوبی می‌دانند و باید چنین کارهایی را به آن‌ها سپرد و انسان خود دنبال این مسایل نرود که به اشتباهات فراوانی دچار می‌شود.

مدیران جامعه برای کنترل هوس‌های تعین زنانه باید تمامی موانع ازدواج سالم را بزدایند و آن‌چه را عملی سازند که دین خدا گفته است. دین خداوند در تمام دنیا جریان دارد و خدای تعالی مسألهٔ ازدواج را به قدری آسان گرفته است تا امکان ازدواج برای همهٔ زنان و مردان باشد. اسلام آمده است تا بت‌هایی را که مانع رشد انسان در هر مرحله از زندگی و در مسیر حرکتی وی به کمال می‌شوند، از بین ببرد؛ از این رو، اسلام گلوگاه‌های اقتصادی و اعتقادی را می‌کوبد تا مشکل ازدواج را که معضلی اجتماعی شده و بت‌هایی را که باعث عدم تحقق این امر طبیعی و الهی گردیده است، برطرف کند. به همین علت، به پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله که برترین و والاترین انسان در پهنهٔ هستی است، امر به ازدواج می‌نماید؛ آن هم با زنانی معمولی که از طبقهٔ پایین جامعه بوده‌اند؛ زنانی که شوهر خود را از دست داده‌اند یا زنانی که هیچ شوهری تاب تحمل آن‌ها را نداشته است. اسلام با ساده‌ترین ابزار و وسایل و کم‌ترین امکانات موجود برای انتقال زن به مرد و ایجاد محرمیت میان آنان استفاده می‌کند و در ازدواج از لفظ و عقد برای رساندن معنای انتقال، بهره می‌برد و لفظ هر گروهی و آداب هر قومی را در ازدواج می‌پذیرد و برای هیچ گروه

(۳۶)

و قومی مانعی نمی‌گذارد و چنان‌چه مانعی باشد، آن مانع، بت به شمار می‌رود که دین خدا با آن مبارزه می‌نماید و آن را برنمی‌تابد.

ما در فقه گفته‌ایم: اگر مردی چهار سال غایب باشد، زن می‌تواند به حاکم شرع رجوع کند و با مرد دیگری ازدواج نماید؛ هرچند آن مرد دارای وکیل باشد و بتواند هزینه‌های زندگی زن را از مال مرد بپردازد؛ چرا که زن به پول و وکیل نیاز ندارد، بلکه زن نیازمند شوهری است که بتواند نیاز جنسی او را برطرف سازد. زن می‌تواند به حاکم شرع رجوع کند و بگوید من می‌خواهم شوهر نمایم و حاکم شرع نیز باید به او اجازه دهد، تا زن به فساد نگراید. اگر زن ازدواج نماید و حتی دارای فرزند شود و شوهر پیشین وی پیدا شود، اشکالی ندارد و زن باید به خانهٔ شوهر قبلی خویش باز گردد؛ چرا که اشتباه شده است. زن را نمی‌شود بعد از چهار سال صبر و بردباری، به خاطر این‌که شاید روزی شوهر وی باز گردد، از حیات محروم ساخت و نیاز جنسی او را خفه نمود. آن‌چه در این باب اصل است، وجود خود مرد و زن است، نه تأمین هزینه‌های زندگی.

اگر زن، شوهر هم‌کفو و مناسب خود را بیابد و با او ازدواج نماید، باید از او اطاعت‌پذیری محبّانه داشته باشد و این به نفع خود زن است؛ چرا که شوهرمداری محبّانه و عاشقانه، او را یکه‌شناس می‌سازد و هوس‌های او را کنترل و مدیریت می‌کند. ترک اطاعت زن از شوهر مناسب در غیر معصیت حق‌تعالی، با بالاترین مراحل گناه برابر است و پیدایش فحشا و منکرات و زمینه‌های بسیاری از مفاسد،

(۳۷)

از همین نکته سرچشمه می‌گیرد که سرانجامی جز نابودی برای زن ندارد. هم‌چنین بقای زندگی آرام مرد، در گرو تنظیم برنامهٔ سالم زندگی برای زن است که با اندک اشتباه و انحرافی، کاخ رفیع زندگی در هم ریخته می‌شود.

ترک اطاعت زن از شوهر در غیر معصیت حق‌تعالی، با رواج فحشا برابر است و زمینه‌ای برای تحقق بسیاری از مفاسد دیگر است که همهٔ این عوامل، زمینه‌ساز نابودی کامل زنی سالم است.

به هر روی، زن و مرد برای بقای نوع خود نیازمند تشکیل خانواده می‌باشند؛ زیرا شرایط زندگی انسان با حیوانات تفاوت دارد. در تشکیل خانواده، زن و مرد به یک‌دیگر نیاز پیدا می‌کنند تا با انتخاب طبیعی و مناسب، اساس یک خانواده را تشکیل دهند و سپس با پیدایش فرزندان، زندگی خانوادگی توسعه می‌یابد. گذران زندگی به کار و کوشش و تعاون زن و مرد با یک‌دیگر نیاز دارد. کوچک‌ترین واحد اجتماع، خانواده است که با جمع خانواده‌ها در گرد هم، جامعه تشکیل می‌شود.

ازدواج و زندگی خانوادگی، کمالی است که هیچ کمال دیگری جایگزین آن نمی‌شود. همان‌طور که زمان، دارای فصولی است، آدمی هم دارای فصولی است و ازدواج، فصلی از حیات و زندگی است. کسی که ازدواج نکرده است، کمالی را از دست داده و مانند کسی که نقص عضوی داشته باشد، در تفکر و در فرهنگ ذهنی خود ناقص است. دوری از ازدواج، معلولیت ذهنی را می‌رساند؛ البته اگر عذر یا

(۳۸)

نقصی در جهات مختلف زندگی یا شخصی در کار نباشد.

محدودهٔ کاری و نوع فعالیت زنان باید با خصوصیات مزاجی و اخلاقی آن‌ها تناسبت داشته باشد و نباید آنان در جامعه به کارهایی گماشته شوند که چهرهٔ زایدی از آنان به نمایش بگذارد؛ همان‌طور که نباید در خانه چهرهٔ مفلوک یا مستبد داشته باشند. زن در خانه باید چهرهٔ زنانگی خود را حفظ نماید؛ اگرچه نباید از هرگونه کمک لازم به زندگی خود دریغ داشته باشد.

در تقسیم کارها و وظایف، نخستین وظیفهٔ زن که زمینه را برای مدیریت هوس‌های اقتضایی وی فراهم می‌آورد، حفظ تعین زنانهٔ خود و حسن شوهرداری است و این کار باید بر تمامی امور او مقدم باشد؛ همان‌طور که شوهر نباید در کارهای خود حقوق زن را نادیده بگیرد و باید در انجام هر کاری به حقوق زن اهتمام داشته باشد و مشکلات شوهر نباید علت ستمگری و پرتوقعی او از زن گردد و نباید همهٔ مشکلات را بر گردهٔ زن بگذارد و مشکلات را بر او وارد آورد. حُسن شوهرداری برای زن و اطاعت‌پذیری از شوهر، زحمت و مرارت زندگی در زمان جنگ را دارد؛ چنان‌که حضرت امیرمؤمنان علیه‌السلام می‌فرماید: «جهاد المرأة حسن التبعّل»(۱). گفتیم مرد بر اثر شداید گوناگونی که در جامعه برای وی پیش می‌آید، حالت ضربه‌پذیری فراوانی پیدا می‌کند و تنها زن و همسر وی هست که می‌تواند نیرویی باشد که این حوادث ناملایم را به‌خوبی از وی

  1. نهج البلاغه، ج ۴، ص ۳۴٫

(۳۹)

برطرف نماید؛ هرچند این امر نباید علت پرتوقعی و ستمگری مرد نسبت به زن باشد. بر این اساس، «جهاد المرأة حسن التبعّل» به این معناست که خوبی زن و نجابت مرد، می‌تواند زمینهٔ پیروزی کامل در زندگی را فراهم آورد.

ارکان زندگی خانوادگی و منزل به‌طور کلی بر پنج پایه استوار است: پدر، مادر، فرزند، تعاون پدر با دیگران، ارتباطات و واحد پول.

سرپرست منزل باید لیاقت مدیریت و ادارهٔ زندگی را داشته باشد تا زندگی از آرامش و شایستگی خاصی برخوردار باشد. ازدواج و تشکیل خانواده، ضرورتی اجتماعی است و ادارهٔ آن، ضرورتی دیگر است.

در ادارهٔ زندگی باید به جهات تعادل و حفظ مواضع اصلی آن ـ مانند دخل و خرج و افزونی سرانهٔ روزانه ـ توجه داشت. علت نیاز افراد، حفظ شخص و نوع آدمی است و اساس خانواده را سلامت نوع افرادِ زن و مرد تشکیل می‌دهد و خصوصیات فردی افراد، از قبیل زیبایی، مال، منال، قومیت و فامیل، از امتیازات افراد می‌باشد. مرد باید در جهت حفاظت زندگی خویش، در نزد زن و فرزندان از هیبت و کرامت برخوردار باشد و اهمیت به تربیت و برخوردهای سالم را در رأس امور قرار دهد که اسلام در همهٔ جهات، با همگی خصوصیات کلی و جزیی خود، آموزه‌هایی کامل دارد و می‌توان با حفظ حرمت احکام شرعی و اهمیت به شریعت، بهترین زندگی را داشت که در این مقام، درصدد تفصیل آن نمی‌باشیم و به همین مقدار در جهت توضیح

(۴۰)

خصوصیات و احکام منزل اکتفا می‌گردد. ما گزاره‌های تدبیر منزل را در کتاب «دانش زندگی» آورده‌ایم.

به هر روی، زن باید در پی آن باشد که نظرگاه دین را نگاه دارد و فرهنگ و سلیقهٔ قومیت‌ها را در آن دخالت ندهد تا از افراط و تفریط مصون گردد و در مسیر سالم اعتدال که به کمال می‌انجامد و مانع از ظلم به زن می‌گردد، گام بردارد. تجربهٔ تاریخ نشان می‌دهد زن در مقاطع مختلف اجتماعی و همواره مورد ظلم و ستم واقع شده است و چهرهٔ او در تاریخ، مظلوم است. در هر جامعه‌ای، از زن به گونه‌ای سوء استفاده شده است و شخصیتی برای او قایل نشده‌اند و زن به عنوان کالا، میدان تاخت و تاز دولت‌ها و چپاول‌گران اقتصادی قرار گرفته است. هم‌چنین زن در خانه همواره زیر یوغ مردسالاری‌های بی‌مورد مردان بوده است و گذشته از آن‌که شخصیت او خرد و بی‌مقدار شده، آلت هوس‌بازی‌های مردان نیز بوده است. در بسیاری از جوامع و مقاطع تاریخی، دیده شده که با زن مثل حیوانی رفتار می‌کرده و از او به عنوان اسیر و نوکر در مراکز مختلف بهره می‌برده‌اند. امروزه نیز زنان، اسیر خودناباوری در شؤون مختلف خود هستند و زیر چنگال گرگ‌صفتان ظالم می‌باشند. بشریتی که از انسان بودن زن سخن به میان نمی‌آورد، چگونه می‌تواند حقوق او را ایفا کند؟ بشریتی که زن را موجودی در خدمت مرد به حساب می‌آورد، چگونه می‌تواند عواطف زن را درک کند؟ جنایاتی که بشر نسبت به زن روا داشته است، چیزی نیست که نوشته شود؛ اگرچه کم و بیش، در تاریخ ثبت شده است.

(۴۱)

سوء استفاده و بردگی زنان در جوامع مختلف به بهانه‌های مختلف ادامه دارد. گاه به بهانهٔ حمایت از زنان، آنان را رام و بردهٔ خود می‌سازند و این امر در جوامع آزاد است و دیگر جوامع، با زر و زور این کار را انجام می‌دهند و تنها اسلام است که توانسته است الگوی کاملی از واقعیت‌های زن ارایه دهد، که در صورت ادراک و پیروی از دستورات مبین اسلام، سلامت زنان تضمین می‌شود و آنان به حقوق خود خواهند رسید. قرآن کریم به‌طور صریح می‌فرماید: «إِنَّا خَلَقْنَاکمْ مِنْ ذَکرٍ وَأُنْثَی»(۱)و «أَنِّی لاَ أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِنْکمْ مِنْ ذَکرٍ أَوْ أُنْثَی»(۲).

قرآن کریم بر «معروف» بودن برخورد و تعامل مرد با زن سفارش می‌نماید و می‌فرماید: «وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجَالِ عَلَیهِنَّ دَرَجَةٌ»(۳).

مراد از «معروف» در این آیه، آن‌چه مردم آن را معروف می‌شمارند است؛ یعنی چیزی که فطرت آدمیان آن را بی هر پیرایه و انحرافی در می‌یابد.

این واژه، سی و دو مورد در قرآن کریم آمده است. پیروی از معروف، وصیت به معروف، امساک به معروف در باب طلاق، گفتار به معروف، معاشرت به معروف، امر به معروف، خوردن به معروف،

  1. حجرات / ۱۳٫
  2. آل‌عمران / ۱۹۵٫
  3. بقره / ۲۲۸٫

(۴۲)

برخی از نمونه‌های آن است که تمامی، از حقی واقعی و امری حقیقی و فطرتی شناخته شده و به‌دور از هر کاستی و کجی و جانب‌داری غیر عادلانه حکایت می‌کند.

بر اساس این بیان، در اسلام آن‌چه به سود یا در ظاهر به زیان زن یا مرد آمده است، همه و همه با هویت حقیقی و موقعیت ارزشی افراد تناسب دارد و در بیان هر حکم، تمام خصوصیات و شؤون آنان مورد ملاحظه قرار گرفته و زمینه‌های متفاوت منظور گردیده است.

پس فراز: «وَلِلرِّجَالِ عَلَیهِنَّ دَرَجَةٌ» قید متمّم فراز پیشین: «وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ» است و کلیت این معنا را بیان می‌دارد که زن و مرد در تمام شؤون خود احکامی عادلانه و یکسان دارند و حتّی برتری و درجه‌ای که مرد بر زن دارد، مشمول این کلیت است و این برتری مرتبه، جانب‌داری نیست؛ بلکه واقعیتی در زمینهٔ تکلیف، مسؤولیت و مدیریت مرد در جامعه و شؤون زندگی زناشویی و خانوادگی است.

برای دریافت صحیح چنین حقیقتی، باید دو انحراف را مورد اهتمام و توجّه قرار داد: یکی انحراف افرادی است که به دروغ و از سر خباثت و استثمار، شعار تساوی دو جنس را می‌دهند و می‌گویند هیچ تفاوتی میان زن و مرد نیست و حتّی زن می‌تواند مرد را آبستن کند و مرد می‌تواند بزاید و فرزند خود را با شیر طبیعی رشد دهد و مردها پستان دارند و زن‌ها نیز همه دارای ریش و سبیل‌های بلند می‌باشند! هرچند این سخنان معقول نیست ـ بلکه باید بارها به آن خندید و کسی به این

(۴۳)

شکل و با این صراحت چنین سخنی نمی‌گوید ـ ولی مشابه این سخنان، بسیار زده می‌شود که از سیاست، نیرنگ و الحاد حکایت دارد.

دوم این‌که باید از ظلم و ستمی یاد کرد که اقوام و ملل مختلف در طول تاریخ بر زن روا داشته‌اند؛ به‌طوری که تاریخ بشری از آن شرمسار و شرمنده است؛ خواه از قبایل وحشی و امّت‌های به ظاهر اهلی باشد یا از لجام‌گسیختگان پیش از اسلام یا پس از آن و تا به امروز که عصر تمدّن دل‌خراش و جاهلیت نوین است. هم‌چنین از دورانی که برخی اقوام، ازدواج را خرید و فروش زن‌ها می‌دانستند و اطاعت زن را یک اجبار می‌شناختند و اگر مردی می‌مرد، زن بیچارهٔ او یا می‌بایست با شوهر آتش زده می‌شد یا باقی‌ماندهٔ عمر را با ذلّت و تنهایی می‌گذراند تا امروز که تمام هوس‌ها، عقده‌ها و امراض نفسانی و انواع بیماری‌های روانی، جنون‌های خشونت‌بار و خشونت‌های جنون‌آمیز خود را به نام آزادی و پیشرفت و کام‌روایی، به زنان تزریق می‌کنند و آن‌گاه بر گردهٔ چنین زنان بی‌هویت، سرگردان، خسته و مال‌باخته‌ای سوار شده و با نعره‌ای مستانه دم از تمدّن، دموکراسی، آزادی، رفاه و امنیت می‌زنند.

آری، تنها اسلام و قرآن کریم است که با تمام متانت و عدالت، حقایق امور و حقوق همگان را به‌خوبی بیان می‌دارد و از هر گونه انحراف، افراط و تفریطی به‌دور است.

از سوی دیگر، مرد همیشه باید مشکلات روزگار را بر دوش خود کشد و زندگی را با این فکر شروع کند تا در سختی روزگار کم نیاورد و

(۴۴)

ناتوان نگردد و سنگ زیرین آسیا باشد؛ نه این‌که مشکلات زندگی خود بر همسر خویش بریزد. مرد باید رفتاری عاشقانه و بامحبت با همسر خود داشته باشد و خانهٔ زندگی را خانهٔ بهشت کند. برای نمونه، دیدن چنین عشقی که فردی یک ساعت یا کم‌تر و بیش‌تر در نانوایی سنگکی می‌ایستد تا نانی تهیه کند و آن را با همسر خود بخورد، تنها در بهشت امکان‌پذیر است. چنین همسرانی با عشق می‌خورند و خوش بخورند.

دختر و پسر با ازدواج، عنوان زن و شوهری و زوجیت پیدا می‌کنند و با تولد فرزند، پدر و مادر می‌شوند و همین‌طور دیگر عناوین که درک آن با آن‌که بدیهی است، چندان برای همگان ملموس نیست. آنان شوهر، زن، پدر و یا مادر می‌شوند؛ بدون آن‌که درک درستی از این اوصاف یا آثار آن داشته باشند. خانه را می‌شناسند، چراغ را هم می‌شناسند؛ ولی چراغ خانه را با هم و آن‌طور که باید نمی‌شناسند. یک زن یا یک مرد باید بداند روشنی خانه به همسری سالم اوست، نه به در و دیوار و برق و مال و منال. خوب است زن بداند که چراغ خانه، حیات اوست و نبود وی عوارضی را به دنبال می‌آورد که هر یک ممکن است با مرگ زن و زوال شخصیت زنانگی او برابر شود. البته حیات زن نیز به حفظ تعین زنانهٔ اوست و او باید برای شوهر خود زنانگی و برای فرزندان، مادری نماید تا زن بودن او حفظ شود.

میان زن و شوهر، رشته‌های محبت فراوانی وجود دارد که شمارش و حساب آن از دست انسان خارج است. وقتی همسر انسان

(۴۵)

از وی ناراحت می‌شود، یک رشتهٔ محبت گسسته می‌شود و اگر او در این هنگام به همسر خود بگوید تو را دوست دارم ـ هرچند این سخن را در دل قبول نداشته باشد ـ باز دل آدمی متمایل به رشتهٔ محبت دیگری که وجود دارد می‌شود و دوباره شادکامی و خرمی به زندگی باز می‌گردد و اگر به همین رشتهٔ محبتی که گسسته شده است، خوب نگاه شود، می‌بیند که عین ارتباط است.

بسیاری از دعواهای خانوادگی، نوعی محبت است. در واقع، انسان به هنگام دعوا می‌گوید من به تو توجه دارم و حواس من پیش تو هست؛ زیرا تو را دوست دارم؛ ولی چون محبت برای من عادی شده است، از تو ایراد می‌گیرم.

اگر با دیگرانش بود میلی   چرا ظرف مرا بشکست لیلی

انسان می‌تواند با همین جنجال‌ها خوش باشد و بگوید چه خوب است که به من توجه کردی.

این قاعده در تمامی عالم جریان دارد و فقط در انسان‌ها نیست؛ حتی در دوستی انسان و حیوان، انسان و گیاه، گیاه و گیاه و اشیای کنار یک‌دیگر نیز این امر جریان دارد.

هم‌رنگی و هم‌دردی کامل با هر کس زمینه ساز تقرب و نزدیکی با اوست و زندگی در هر محیطی و با هر خصوصیتی بدون این معنا، مردن تدریجی است. زن و مرد با درک نیاز به یک‌دیگر، وحدت، کمال و تمامیت انسان را به دست می‌آورند.

اگر وحدت، تفاهم و همگونی میان زن و شوهر به طور طبیعی و بر

(۴۶)

اساس تربیت صحیح باشد، زندگی معنای واقعی خود را پیدا می‌کند و آیهٔ شریفهٔ: «هُنَّ لِبَاسٌ لَکمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ»(۱) مصداق می‌یابد.

هر کس شیرهٔ جان کسی را که نزدیک اوست می‌خورد و این رابطه دو جانبه می‌باشد. شوهر، شیرهٔ جان زن و زن شیرهٔ جان شوهر را می‌خورد. پدر و مادر نیز شیرهٔ جان فرزند را می‌خورند و فرزند، شیرهٔ جان پدر و مادر را می‌خورد. گُل شیرهٔ خاک را به خود می‌گیرد و خاک شیرهٔ گل (شیرهٔ گل عطری است که از طرف گل به خاک منتقل می‌شود). دانش‌آموز شیرهٔ معلم را ـ که علم باشد ـ می‌کشد و معلم، شیرهٔ دانش‌آموز را که توان و نیرو و جوانی اوست، می‌گیرد. تاجر شیرهٔ دولت را می‌کشد و دولت، شیرهٔ آن‌ها را. شهرداری، شیرهٔ دست‌فروش و دست‌فروش، شیرهٔ شهرداری را می‌کشد. همهٔ عالم در این تقابل و رابطهٔ دو سویه هستند.

به تعبیر بهتر، باید گفت عالَم کارخانهٔ شیره‌کشی کامل است و هر دو شی‌ء یا فرد که کنار هم بیایند، شیرهٔ یک‌دیگر را می‌گیرند و به هیچ کس ظلم نمی‌شود؛ مگر این‌که شیره نداشته باشند که پس دهند و فقط مثل زالو خورنده باشند و استفاده‌ای ندهند؛ اگرچه این استفاده ندادن، به ضرر خود اوست و در شیره‌کشی، هر کس دیگری را متهم می‌کند: زن شوهر را که تو توجه به من نمی‌کنی (چرا که شیرهٔ مرد برای زن قابل توجه است و آن را می‌خواهد) و مرد نیز به زن اعتراض می‌کند که تو خوشامدگویی نکردی و بهانه‌های دیگر؛ چرا که شیرهٔ

  1. بقره / ۱۸۷٫

(۴۷)

زن نیز محبت به شوهر است و این اعتراض‌ها مشکل‌آفرین می‌گردد و می‌تواند شیره دادن هر کسی را قطع کند.

زن برای پاسداشت محبت شوهر بهتر است تنها در دو زمینه فعالیت داشته باشد: یکی حفظ حرمت منزل و مدیریت خانه، و دیگر توان ادارهٔ جامعه در جهت ویژگی‌های زنانه و شغل‌های ویژهٔ بانوان. زن بهتر است در کارهای اجتماعی‌ای که مردان نیز می‌توانند آن را انجام دهند، مسؤولیتی را نپذیرد و این امر برای زنان مناسب‌تر است و زن بودن آنان را پاس می‌دارد.

زن نمی‌تواند منصب قضا را اختیار کند و نیز نمی‌تواند برای دیگران مجتهد باشد و حکم دینی دهد. این حکم سبب می‌شود بار مسؤولیت زن سبک باشد و وظیفهٔ دیگری را بر عهده نگیرد. پذیرفتن مسؤولیت برای زن، بیش‌ترین تأثیر را در ضعف اعصاب او و ایجاد درگیری با شوهر خود و سوق یافتن وی به انجام کارهایی دارد که وی را شبیه مردان می‌سازد. در صورتی که زنْ زن نباشد و تعین زنانهٔ خود را بروز ندهد و درگیر نمایش‌های مردانه شود، نامحرم‌تر از زن برای مرد و نامحرم‌تر از مرد برای زن وجود ندارد و باید هر یک مواظب دیگری باشند و از هم به طور کامل پرهیز نمایند که خطر این ارتباط، بیش از هر دوری است. بر این پایه، هر کس از زن بگذرد یا مردی بسیار شاخص است یا احمق است. آن کس که این موجود را نشناسد، هرگز نمی‌تواند در مسیر کمالی خود موفق باشد؛ زیرا بسیاری از پیچ و خم‌ها برای بعضی از مردان، با پشت سر گذاشتن زن،

(۴۸)

طی می‌گردد. البته بددلی نسبت به زن فاجعه به بار می‌آورد؛ اگرچه خوش‌بینی بیش از حد نیز از احمقی است . دوری از زن، کمال نیست؛ همان‌طور که نزدیکی زیاد به او نیز کمال نیست. آن کس که خود را از زن بی‌نیاز می‌بیند، ناقص است و کسی که خود را گرفتار زن می‌بیند، بیمار است.

 


 

 پردیس « ۶ »

پنهان‌کاری، حیله‌گری و دروغ‌پردازی

افزون بر اقتضای خودنمایی، عاطفهٔ شدید و هوس‌آلود بودن تعین زنانه، از دیگر اقتضاءات زنان، پنهان‌کاری، حیله‌گری و دروغ‌پردازی است. این اقتضاءات اگر با هم لحاظ شود، معجونی شگرف برای مهار مردان می‌آفریند؛ آن هم مردانی که نیازمند یک لطف و مهر تعین زنانه می‌باشند. این اقتضاءات به اضافهٔ نیاز مرد به زن، امتیاز زن را در این قرار داده است که وی قدرت مهار مردان را دارد. زن و مرد به یک‌دیگر وابسته هستند و مرد، نیازمند به زن می‌باشد. زن و مرد با آن‌که انسان هستند، هیچ یک بدون دیگری قدرت ادامهٔ حیات را ندارد. این امر در گرو تمایز زن و مرد است.

هم‌چنین مرد بر اثر شداید و سختی‌ها و مشکلات گوناگونی که به طور مختلف در اجتماع برای او پیش می‌آید، حالت ضربه‌پذیری بسیاری پیدا می‌کند و تنها کسی که می‌تواند از او دل‌جویی کند و مانع ضربه‌پذیری وی شود، زن است. مرد هرچه و هرکه باشد، خود را نیازمند زن می‌بیند و با همهٔ غرور و بلندپروازی‌ای که دارد، در برابر

(۴۹)

زن به کرنش و فروتنی می‌پردازد. با توجه به این نیاز، زن در صورت پاکی و خوبی، تنها نیرویی است که می‌تواند زمینهٔ رفع تدریجی تمامی مشکلات مرد را فراهم سازد و همین امر، بهترین انگیزه برای ازدواج با زنان صالح و نیکو سیرت و خوش صورت است. البته زن در صورت ناپاکی، بی‌وفایی و نادرستی، با توجه به اقتضایی که در حیله‌گری دارد، می‌تواند به بهانهٔ مشکلات، زمینهٔ نابودی یا شکست مرد را بیش از پیش فراهم سازد.

نیازمندی زن و مرد به هم، بهترین دلیل بر وجود بی‌نیازی خداوند است. خدایی خدا را تنها این امر اثبات می‌کند؛ چرا که تنها اوست که کفو، زوج، قرین و یاور ندارد. مرد در همهٔ این امور گرفتار است و در مقام طبیعت، خود را محتاج به هر چیز ـ به خصوص به زن ـ می‌بیند.

خداوند حکیم اگر زن را نمی‌آفرید، بسیاری از مردان ادعای خدایی می‌کردند و با آفرینش زن و گرفتاری مرد و نیاز مرد به زن، بسیاری از ادعاها از بین رفت. همان‌طور که اگر گناه نبود، همهٔ انسان‌ها ادعای خدایی می‌کردند، اگر زن نبود، همهٔ مردها ادعای خدایی می‌کردند. فرعون که «أَنَا رَبُّکمُ الاْءَعْلَی»(۱) سر داد، به خاطر تنهایی او بود و همسر وی آسیه، زنی مؤمن بود که به قهر میخ‌های درشت او دچار شد و راه برای ادعای خدایی فرعون هموار گردید.

با توجه به نیاز طبیعی مرد به زن، باید گفت: زن، معیاری مناسب و مهم‌ترین عامل برای شناخت مرد در بسیاری از جهات است؛

  1. نازعات / ۲۴٫

(۵۰)

همان‌طور که یکی از مهم‌ترین عوامل برای ایجاد حرکت، رشد و امید در زندگی مرد می‌باشد و این بدان معناست که می‌شود جهت و مسیر زندگی مرد را بر پایهٔ خواسته‌های همسر او به دست آورد.

زن، مهم‌ترین منبع انرژی‌بخش برای مرد و انجام موفق کارهای اوست. نقل می‌کنند شاهی می‌خواست قصری بلند بسازد، ولی کسی نبود که سنگ‌ها و خشت‌های آن را بالا بیندازد. روزی کسی آمد و داوطلب شد و ادعا نمود که می‌تواند چنین کاری را انجام دهد. او سنگ‌ها و خشت‌ها را چنان بالا می‌انداخت که از سر بنّا نیز بالاتر می‌رفت. شاه به قیافه و هیکل او نگاهی انداخت و دید چنین چیزی از او بر نمی‌آید. او گفت باید دید چه سِرّی در این امر نهفته است. مأموران مخفی شاه وارد زندگی او شدند و دیدند او زنی نیکوکردار و نیکو صورت دارد. زن او مهربان، باوفا و باصفاست و همین که مرد به خانه وارد می‌شود، به او سلام می‌کند، به او خسته نباشید می‌گوید، برای او آب و نوشیدنی می‌آورد و دست و پای او را می‌شوید و با او همانند یک شاه و مهربان‌تر از خادمان شاه، با مرد خود برخورد می‌کند. شاه گفت آیا می‌شود وجود این زن باشد که چنین قوت و توانی را به مرد می‌دهد؟ از این رو، وقتی مرد در بیرون از خانه مشغول کار بود، شاه دستور داد زن وی را بربایند تا ببیند قدرت وی از آن زن ناشی می‌شود یا از جای دیگر است. مرد شب به خانه رفت و زن خود را نیافت. او آن شب با خستگی تمام خوابید. وی صبح فردا وقتی آجرها را پرت می‌کرد، از بالای سر کارگر نیز بالاتر نمی‌رفت.

(۵۱)

شاه دریافت این زن بوده که باعث شده است قدرت مرد برانگیخته شود و زیاده از حد معمول توان داشته باشد. در واقع این فرد با علاقه‌ای که به زن خود داشته است، می‌توانسته چنین کار کند و انرژی مضاعف بگیرد. زن سبب می‌شده است با دل شکسته به کار نرود؛ چرا که دست شکسته ممکن است به کار رود، اما دل شکسته نه. این زن با مهربانی و صفای خود به مرد نشاط می‌داده و توان مضاعفی برای کار به او می‌بخشیده است.

در برابر، اگر زن بخواهد به مردی حیله زند، حتی مرد دانشمند و متخصص در حیله‌شناسی را نیز گرفتار خود می‌سازد. دانشمندی که کتاب «حیل النساء» را تکمیل می‌کرد، گرفتار زنی شد که او را به خانه برد تا حیله‌ای را برای او بازگو کند. چیزی نگذشته بود که شوهر زن رسید و زنگ خانه را به صدا در آورد. زن گفت: کارَت ساخته شده است و برای فرار، فرصتی نداری. او را در میان صندوقی گذاشت و درِ صندوق را قفل نمود. مرد به خانه وارد شد و زن سفرهٔ غذا را انداخت و با شوهر مشغول خوردن غذا شد و گفت مردی قصد سوء به من داشت، من هم او را در صندوق زندانی کردم. مرد عصبانی شد کارد را برداشت و کلید را گرفت تا مرد را از صندوق بیرون آورد و او را بکشد. حکیم که داخل صندوق بود، خود را به صورت کامل باخته بود که ناگاه زن گفت «یادم تو را فراموش». معلوم شد زن با شوهرش جناقی بسته بود و با این حیله از مرد بُرد. به شوهرش گفت همهٔ این حرف‌ها دروغی بود برای بردن از تو. مرد کجاست؟! صندوق پر از

(۵۲)

لباس است. زن خندید و مرد هم دوباره باور کرد و کلید را به دور انداخت و سر کارش رفت. زن در صندوق را باز کرد و دید که حکیم، خودش را در میان صندوق خراب کرده است. او را از میان صندوق بیرون آورد و گفت این را هم در کتابت بنویس؛ ولی مگو که صندوقِ مرا به چه حالی درآورده‌ای!

البته بعضی از پنهان‌کاری‌ها و دروغ‌گویی‌ها می‌تواند از ترس ظلم مرد باشد. مردی که در خانه به همسر و فرزندان خود سخت می‌گیرد و فشار می‌آورد، موجب می‌گردد آن‌ها پنهان‌کار و دروغ‌گو شوند. به طور مثال اگر مرد بگوید من مرد این خانه‌ام و نمی‌خواهم شما به خانهٔ پدر و مادرت بروی، او می‌گوید چشم! ولی او از این به بعد، پنهانی می‌رود و مرد با سخت‌گیری بی‌مورد، موجب انحراف خانوادهٔ خود می‌شود.

 


 

 پردیس « ۷ »

چندهمسری مردان

مسألهٔ چندهمسری برای مرد، گذشته از آن‌که حکم الزامی نیست و تنها امری جایز است، گاهی اوقات به خاطر عدم حصول شرایط، حرمت تکلیفی پیدا می‌کند؛ ولی گاه ضرورت اجتماعی ایجاب می‌کند که مردان چند همسر برگزینند. در مواقع خاص و بحرانی ـ مانند زمان جنگ که بیش‌تر مردان کشته می‌شوند و زنان زنده می‌مانند ـ این امر به صورت نوعی به نفع جامعهٔ زنان می‌باشد. گاه در مواقع عادی نیز این امر سبب رفع موانع فراوانی می‌شود. امروزه جوامع

(۵۳)

انسانی بر اثر ترک چند همسری و عدم تحقق سالم آن، تاوان آن را می‌پردازند. رواج فساد، فحشا و نابسامانی‌های گوناگون که گریبان جوامع را گرفته است، همه پی‌آمد ترک این حکم است.

پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله در تمامی صفات، مقام جمعی را داراست و ایشان با داشتن همسران متعدد، از بهترین زن‌های عالم تا بدترین آن‌ها بهره برده و با همهٔ آن‌ها به طور مناسب برخورد داشته است. در رابطهٔ ایشان با زن‌ها، تنها شهوت حاکم نبوده است؛ اگرچه چنین نیست که شهوت دور از حریم آن حضرت صلی‌الله‌علیه‌وآله باشد؛ چرا که هر دو جهت این امر، نقص به حساب می‌آید. ازدواج‌های آن حضرتْ اخلاقی، سیاسی و جانبی بوده است؛ هرچند جهات نفسی نیز دور از نظر آن جناب نبوده است و این امر، سلامت مزاج و عفت و استحکام قوای آن حضرت را می‌رساند؛ چرا که حضرات انبیا علیهم‌السلام باید سالم و عفیف و از هر جهت پیشتاز باشند.

پیامبری که می‌خواهد منادی عفت و سلامت باشد و به مردم بگوید عفیف باشید، باید خود از سلامت و قوت مزاج برخوردار باشد. اقتدار و کنترل و ارادهٔ آن حضرت در میان زن‌ها و ارتباط آن‌ها با زن‌های دیگر و جامعه، از مهم‌ترین کارهایی است که از کم‌تر کسی تا این حد میسر است.

گاهی ادارهٔ زن‌های متعدد در یک محیط محدود، از ادارهٔ یک شهر و دیار مشکل‌تر است و آن حضرت با موفقیت کامل، ناهمگون‌ترین مجموعه را اداره می‌کردند؛ به‌طوری که می‌توان گفت

(۵۴)

زن‌های آن حضرت در ناهمگونی، مانند اصحاب و امت آن حضرت بودند. کسانی که در خانهٔ پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله به عنوان همسر پیامبر بودند، هر یک با خصوصیات مختلف و طبایع متفاوت، چهره‌ای از گوناگونی اصحاب و امت بوده‌اند. گویی امت به‌طور خلاصه و فشرده در خانه قرار گرفته بود و کسی جز پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نمی‌توانست چنین مجموعه‌ای را اداره کند.

 


 

پردیس « ۸ »

یکه‌شناسی زن و محبت زناشویی

هویت تعین زنانه و حقیقت آن، تنها با یکه‌شناسی زن و وفاداری به یک مرد و محبت به او محفوظ و پایدار می‌ماند. زن تنها برای کسی که به او دل سپرده است زن می‌باشد و اگر آن شخص، همسر او نباشد، یکه‌شناس نبودن وی سبب می‌شود هویت زنانگی خود را از دست دهد و دیگر نمی‌توان نام زن را بر او نهاد. زنی که یکه‌شناس نباشد، چون زن نیست، زنانگی نیز نخواهد داشت. از همین روست که اسلام نیز چندشوهری هم‌زمان را برای یک زن، تجویز نمی‌کند. ما از اهمیت یکه‌شناسی زن در کتاب « ازدواج و روش همسرداری» سخن گفته‌ایم؛ از این رو مطالب آن کتاب را در این‌جا تکرار نمی‌کنیم؛ اما می‌خواهیم این نکته را بر آن بیفزاییم که «وفا» و «محبت» و «یکه‌شناسی» را نمی‌شود از تماس‌های عادی و برخوردهای ضروری شناسایی کرد. شاید فردی سالیان طولانی با کسی همراه باشد، ولی محبتی میان آن دو نباشد؛ به‌خصوص در زمان ما که عصر بی‌مهری،

(۵۵)

تجدد، ماشین، صنعت و تکنیک و بالاتر از آن است. دوستی‌ها و رفاقت‌ها ویکه‌شناسی‌ها را نمی‌شود از با هم بودن‌ها تشخیص داد؛ زیرا ضرورت‌های اجتماعی و همراهی‌های الزامی، امروزه در جامعهٔ ما فراگیر و بر همهٔ شؤون حاکم است. البته می‌شود با مراجعهٔ پنهانی به دل و نوع برخوردهای پنهانی، تا اندازه‌ای مشکل را آسان نمود و معیاری برای علاقهٔ افراد نسبت به هم به دست آورد؛ ولی این معیارها چندان عمومیتی ندارند و قابل اثبات نیست و می‌شود که حساب‌گری‌های زیرکانه و مرموز در تحقق همهٔ ظواهر، نقش داشته باشد.

مفارقت‌ها و جدایی‌ها راه مناسبی برای شناخت این امر است. تحمل نکردنِ دوری فردی که آدمی را فراموش کرده است، و یارای رنج دوری از کسی را نداشتن، و حضور اختیاری در محضر کسی، در صورتی که به سبب علاقهٔ صرف باشد، می‌تواند ملاک و معیار وجود محبت میان دو نفر باشد. همین‌طور گذشت‌ها و ایثارها می‌تواند حکایتی از محبت باشد؛ البته در صورتی که زمینهٔ دیگری جز علاقه نداشته باشد که تشخیص این امر، چندان آسان نیست. از برخوردها، درگیری‌ها و اختلاف‌های نوعی نیز می‌شود میزان و ملاکی در جهت تشخیص میزان محبت به دست آورد؛ به‌طوری که در همهٔ کوتاه آمدن‌ها و ترک برخوردها، «علاقه» و «محبت» در مرتبهٔ نخست قرار دارد و می‌توان دریافت آیا این فرد، همراه مطمئنی می‌باشد یا خیر؛ هرچند تشخیص این امر ـ یعنی متارکه از روی

(۵۶)

علاقه و محبت ـ از بهترین راه‌های تشخیص محبت صادقانهٔ فردی به دیگری می‌باشد.

اگر آدمی به فردی یا چیزی علاقه و محبتی داشته باشد، در مقابل آن تحمل پیدا می‌کند و نارسایی‌های او را می‌پذیرد و در برابر آن نارسایی‌ها بردباری می‌نماید و به‌راحتی از آن می‌گذرد. در این‌گونه موارد، محبت‌های کاذب با اندک مسأله‌ای جدایی خود را نشان می‌دهد و دو نفری که با هم بوده‌اند، از هم می‌گذرند؛ در صورتی که محبت‌های واقعی، از هرگونه جدایی جلوگیری می‌کند. بر فرض جدایی، دیگر شدت علاقه، آدمی را آرام نمی‌گذارد و او را عذاب می‌دهد و محبت، کار خود را انجام می‌دهد و جدایی را برطرف می‌نماید.

دوری‌ها بهترین ملاک برای وجود محبت و علاقه نسبت به فرد یا چیزی می‌باشد؛ چرا که دوری و جدایی، زندگی را بر فرد مشکل می‌سازد. در صورت نبود محبت، امری که روشن است و فراوان دیده می‌شود، این است که دوست، رفیق، آشنا، زن یا همسایه بعد از جدایی، چنان هم‌دیگر را «فراموش» می‌کنند که گویی چنین ارتباطی وجود نداشته است و به جایی می‌رسند که دیگر میل دیدنِ یک‌دیگر را نیز ندارند و در صورت برخوردهای قهری، هیچ آشنایی‌ای به یک‌دیگر نمی‌دهند و به‌راحتی از یک‌دیگر می‌گذرند. گویا در اصل یک‌دیگر را نمی‌شناسند. این روش، حکایت از همان «تماس‌های عادی» دارد که در آن «محبتی» در کار نیست و از این برخوردها تنها

(۵۷)

محبت‌های کاذب به ذهن می‌آید که صورتی از تماس را با خود دارد.

با وجود همهٔ این نشانه‌ها و راه‌هایی که برای اثبات محبت و علاقه گفته شد، راه‌های دیگری نیز می‌توان عنوان کرد که راهی معلولی است و دربارهٔ محبت و علاقه و فهم زمینه‌های محلی آن می‌توان چنین نشانه‌هایی را مورد مطالعه قرار داد. بهتر است معلوم گردد محبت به سبب چه امری در کسی تحقق یافته و چگونه پیدا شده است تا بتوان راز بقای آن را به دست آورد و نوع استمرار و چگونگی غایت آن را روشن نمود. برای وجود محبت، به طور یقین باید جهت و خصوصیتی در کسی یا چیزی باشد تا مورد رغبت فرد دیگری قرار گیرد و رغبت، کششی را در آن فرد ایجاد نماید تا آن کشش به محبت تبدیل گردد. هرگز ممکن نیست محبتی بی‌جهت و بدون وجود خصوصیتی در چیزی یا کسی، پیدا شود و در باب محبت و شناخت آن، علل وجودی مهم است و باید علل ایجادی محبت را نیز شناسایی کرد و نسبت به هر یک، نوع بقای استمرار آن را پیش‌بینی نمود.

ممکن است محبت به فرد یا چیزی، به جهت زیبایی آن باشد. محبت به زن، گل، خانه یا حیوانی زیبا، از این نمونه است. محبت نسبت به فردی ممکن است به سبب پول، مال، پست، مقام، علم و کمال باشد. هم‌چنین می‌شود محبت جهت طبیعی یا صُلبی داشته باشد و آشنا، هم‌شهری و هم‌وطن بودن، سبب پیدایش محبت میان دو نفر گردد. با شناخت این زمینه‌هاست که می‌شود رمز بقا و

(۵۸)

چگونگی استمرار محبت را تشخیص داد و روشن کرد که فردی تا کجا به پای فردی می‌نشیند. محبتی که نسبت به فردی به سبب زیبایی، مال، پست و مقام پیدا می‌شود، دوام آن تا مرز بودن این صفات است و کم‌تر می‌شود دوستی که به سبب بهره‌کشی از مال کسی با او دوست شده است، در حال فقر نیز دوست آن فقیر باقی بماند و یا اگر زیبایی، پست و مقام از دست رفت، کم‌تر عاشقی را می‌توان باقی به عشق گذشتهٔ خود دید؛ مگر آن‌که جهات دیگری در کار باشد و حلقه‌های دیگر بماند که محبت، به سبب آن دوام یابد یا از باب ترحم، خود را کنار نکشد که این‌ها خود زمینه‌های دیگری است که قابل بررسی می‌باشد.

محبتی که از جهات محدود و زوال‌پذیر به دست می‌آید، چندان قابل دوام نمی‌باشد و باید از ابتدا حساب تمامی این امور را در نظر داشت؛ ولی محبتی که به سبب علم فردی در کسی پیدا می‌شود یا کمال فردی کسی را عاشق می‌نماید، دارای دوام بیش‌تری نسبت به امور پیشین است و بقای بیش‌تری دارد؛ البته در صورتی که این کمال، بقای خود را حفظ نماید و فرد نیز تغییر جهت ندهد و امر مهم‌تری این علت را محکوم نسازد و حاکمیت مخالفی در کار نیاید و رنگ و روی کمال، تازه و با اهمیت باقی بماند.

امور صلبی و محبت‌هایی که در خون انسان می‌باشد، استمرار بیش‌تری دارد و دارای اهمیت فراوانی است؛ مانند پدر و فرزندی، برادر و خواهری، که این خویشاوندی‌ها در رأس قرار دارد و بستگان

(۵۹)

دیگر، بعد از آنان می‌باشند. پدر و فرزند، به اندازه‌ای رابطهٔ قوی و محکم دارند که هرگز قابل زوال نیست. فرزند در هر صورت پدر را پدر می‌داند و پدر نیز فرزند را در هر صورتی فرزند خود می‌داند و این رابطه هرگز قطع نمی‌شود؛ هرچند هزاران عامل به شدت با آن به مقابله برخیزد. البته شاید در برخی موارد یا به‌طور مقطعی یا صوری، مواردی از نقض وجود داشته باشد که در آن صورت نیز این امر حالت ثبات و پایداری ندارد. این امر ـ به‌خصوص در مناطقی که چنین مفاهیمی روی علل عاطفی و مذهبی به‌خوبی مورد پذیرش قرار گرفته است ـ بیش‌تر دیده می‌شود. در رابطهٔ خواهری و برادری و دیگر مراتب خویشاوندی نیز این قانون به نسبت حاکم است و باید هر رابطه را به‌طور مشخص و جدا مورد مطالعه قرار داد. این مفاهیم به اندازه‌ای ریشه دارد که از ریشه‌های مذهبی نیز محکم‌تر می‌باشد. برادر خونی، برتر از برادر ایمانی و پدر صلبی، بالاتر از پدر علمی است. البته این‌که آیا برتری چنین رابطه‌ای درست است یا نه، سخن دیگری است؛ ولی آن‌چه مورد نظر ماست، این است که این امر حتی در مورد یک عالم و مجتهد نیز صدق می‌کند و به وضوح دیده می‌شود که فرزند یک عالم و مجتهدی ـ هرچند آن فرزند، چندان هم خوب نباشد و نواقص گویایی داشته باشد ـ از یک عالم یا مجتهد دیگر به او نزدیک‌تر است؛ با آن‌که علم و تقوای فرد، باید بر عنوان فرزندی یا پدری مقدم باشد. گاه وجود داشته است که پسر مجتهدی تمامی کارهای دفتر او را به دست می‌گیرد؛ هرچند آن پسر وارسته نباشد و بسیاری از افراد وارسته را

(۶۰)

عقب زند؛ چرا که پدر با خود می‌گوید: پسرم هرچه باشد پسرم است و قاتل من نمی‌باشد. ما برادر صلبی را نزدیک‌تر از برادر ایمانی می‌دانیم؛ همان‌طور که عید نوروز برای مردم ما مهم‌تر از بسیاری از اعیاد شرعی اسلامی است. این امر، محسوس است و نیاز به اثبات ندارد و انکار آن غیر معقول است.

در میان همهٔ این عناوین، مفاهیم و علل وجودی، محبتْ امری است که هست و به قول معروف «اشتر گاو پلنگ» است و نمی‌شود به سادگی، نسبت به آن قضاوت کرد. محبت زن به مرد، محبت مرد به زن یا محبت زن به شوهر یا محبت شوهر به زن، باید مورد دقت هرچه بیش‌تر قرار گیرد. زن و شوهر، نزدیک‌ترین فرد به یک‌دیگرند و نامحرم‌ترین فرد به هم نیز می‌باشند.

محبت زناشویی، هرچند بر شهوت استوار است، می‌شود از این مقدار فراتر رود و جهت‌های بسیار دیگری را در بر گیرد که هر یک دارای حکم مستقلی است. برای بیان خصوصیات این امر و موقعیت هر یک، باید دو امر را در نظر داشت: یکی این‌که زن و مرد را نمی‌شود تحت یک عنوان یافت و باید هر یک را به طور مستقل در نظر داشت. دیگر آن‌که نمی‌توان برای همهٔ زن‌ها یک حکم داد و باید این جنس را با فصول مشخصی بیان نمود و آن‌ها را به گروه‌های متفاوتی تقسیم کرد و تفاوت‌های فراوانی میان تک تک گروه‌های زنان در نظر گرفت؛ هرچند همهٔ آن‌ها در برخی موارد مشترک هستند.

بسیاری از مردها معمولی هستند و چندان نسبت به موقعیت زن‌ها

(۶۱)

آشنایی لازم را ندارند و دنیای زن را تنها از دید زندگی معمولی و شهوت می‌بینند. در نتیجهٔ این امر است که توقعات بسیاری از مردان برآورده نمی‌شود؛ هرچند گروهی از آنان به‌طور نسبی زن‌های خود را خوب و شایسته نمی‌دانند و بی‌رحمانه با آنان رفتار می‌کنند و گروهی از آنان نیز مظلوم واقع می‌شوند و زن‌ها به آن‌ها ستم می‌کنند؛ ولی در هر صورت، مردها بر اثر اندیشهٔ گویاتر، توان بیش‌تر، موقعیت بهتر و پنهان‌کاری‌های کم‌تری که دارند، بهتر مورد شناسایی واقع می‌شوند و خود را زودتر نشان می‌دهند و لزومی برای پیچیدگی آن‌ها وجود ندارد؛ هرچند برخی از مردان هستند که بسیار پیچیده عمل می‌کنند.

اگرچه مردها نیز مورد هر نوع اتهام و کمبودی قرار می‌گیرند. در هر صورت، مرد بودن، خود مسؤولیتی را ایجاب می‌کند که زن کم‌تر به آن توجه دارد؛ هرچند در مواردی مردها همین زمینه را نیز از دست می‌دهند یا زن‌ها این موقعیت را بهتر درمی‌یابند.

در این کتاب، آن‌چه ما در پی آن هستیم، سخن گفتن از مردان نیست؛ بلکه شناخت و بررسی زنان است که موضوع این کتاب می‌باشد؛ از این رو، در آخرین پردیس، خلاصه‌ای از آن‌چه در پردیس‌های گذشته راجع به محبت زنان آمد، با اندکی افزونی می‌آید تا شناختی با اطرافی جامع نسبت به محبت و مهر زنان به دست دهد.

پیش از این گذشت وفا در زنان، به لحاظ چیرگی عاطفه بر آنان، به صورت اقتضایی وجود ندارد و باید آن را با تحمل فشارها و به گونهٔ

(۶۲)

تربیتی کسب کرد؛ از این رو کم‌تر می‌شود روی مهر و محبت غالب زن‌ها حساب کرد و عهد و قول آنان را پذیرفت. کم‌تر می‌شود زنی را یافت که یکه‌شناس باشد و مرد را به عنوان مرد ببیند. بسیاری از زنان، مرد را به عناوین مختلفی جز مرد بودن می‌شناسند این امر در بیش‌تر خانواده‌ها وجود دارد؛ مگر آن‌که زنی تربیت جوانمردانه، ولایی و معنوی داشته باشد و این نوع تربیت بر اقتضایی که در ذات رنانهٔ آنان وجود دارد، با تلاشی معنوی، چیره شود. محبت در زنان، مختلف است و اهمیت محبت به علت وجودی آن است و استمرار و بقای محبت را باید در همین جهت ملاحظه نمود و خصوصیات گوناگون این عوامل، به‌ویژه در «زن» بیش‌تر باید مورد مطالعه قرار گیرد. در جهت محبت و بقا و استمرار آن، باید طرحی کلی را در نظر داشت تا تمامی جهت‌های وجودی محبت را در بر گیرد و آن هم محبتی است که از معنویت بجوشد و دل‌باختگی به حقیقت معنویت باشد. محبت، علاقه و اعتقادی که نسبت به حق‌تعالی پیدا می‌شود، ایمان و عشقی که نسبت به چهره‌های به‌حق معنوی پیدا می‌شود، هرگز قابل زوال، تغییر و دگرگونی نیست و در جهت استحکام و ثبات رشد می‌یابد. محبتی که به‌حق و در مسیر صحیح باشد، هرگز آسیب‌پذیر نیست و می‌شود به‌خوبی روی آن حساب کرد و در مواقع حساس، آن را پشتوانهٔ خود دانست و از آن استمداد جست. محبت، علاقه، عشق و ایمان به امور معنوی و چهره‌هایی که دارای حقیقت و باطن می‌باشند و به‌ویژه محبت به حق‌تعالی، سراسر جان و

(۶۳)

دل آدمی را در حصاری از استحکام و قوت قرار می‌دهد و نشاط آن، موجب صبوری می‌گردد و در هر مقامی، شکل یأس و ناکامی را از حریم باطن آدمی دور می‌سازد. چنین محبتی است که جان آدمی می‌گردد و ذات انسانی می‌شود و ابد و همیشگی انسان را صورت می‌دهد و در زوایای خود انسان قرار می‌گیرد. محبت به حق‌تعالی در وجود آدمی می‌تواند چنان شدت گیرد که به عشق به حق‌تعالی تبدیل گردد و این عشق است که حقیقی است و قابل بیان و در خور ذهن و عبارت نیست و تنها عاشق است که لذت وجود معشوق را در ذایقهٔ وجودی خود احساس می‌کند و خود را کامروا و با حق‌تعالی هم‌جوار، بلکه در دار و دیار او و با یار می‌بیند.

عاقل باید در راه زندگی و مسیر حیات خود، دو امر مهم و دو حقیقتِ به‌حق را در نظر داشته باشد: نخست آن‌که محبت به هیچ یک از امور و اشیا را اصالت ندهد و همهٔ موجودی گوناگون خود را به یک نظر تبعی بنگرد و به هیچ امر و چیزی به چشم اصیل ننگرد و به تمامی خوشی‌ها، لذایذ و خوبی‌ها به چشم حدوث و زوال نظاره کند و سختی‌ها و دردمندی‌های روزگار را چندان بزرگ نسازد و کمبود و زیانی را ثابت نپندارد و بر همهٔ زشتی و زیبایی روزگار به چشم گذرا بنگرد و در همهٔ امور و تمام مدت عمر، دنیا را چهره‌هایی از تغییر، دگرگونی، حرکت، سیر و روند تازه به شمار آورد.

امر دوم این است که دل به حق‌تعالی بندد و تنها ابد را در نظر داشته باشد و لحظه‌ای بدون اندیشهٔ ابدیت به سر نبرد و دل بر ابد

(۶۴)

استوار سازد و اصالت بقا، هستی و موجودی خود را در آن بیند و با این‌گونه محبتِ اصالتی و محبتِ تبعی پیشین، خود را بسازد و از ابدیت و حق‌تعالی سرمستی گیرد تا پر نشاط و توانمند گردد و بتواند همسر و فرزندان خود را به صورت حقیقی و پایدار دوست داشته باشد و نسبت به همسر خود یکه‌شناس و وفادار گردد. ما از این مهم در کتاب «ازدواج و روش همسرداری» به تفصیل سخن گفته‌ایم. سخن در مورد روان‌شناسی زنان را در همین‌جا کوتاه می‌کنیم و تبیین روان‌شناسی تفصیلی زنان را به کتاب «تعین زنانه» ارجاع می‌دهیم.

(۶۵)


 

فصل دوم: زن؛ پردیس تربیت

 


 

ادب « ۱ »

چیستی تربیت

تربیت، مصدر «ربّی، یربّی» است که از سه حرف «ر ب ب» تشکیل شده است. تربیت به معنای «سوق الشیء إلی کماله» است. اگر دانه در شرایط مناسبی قرار گیرد که به سمت بالا حرکت کند و گُل دهد، آن حرکت و سوقِ صورت گرفته، تربیت در دانه است؛ یعنی سنگِ روی او را برداشتن تا دانه به سمت بالا حرکت کند.

تربیت در کودک به این معناست که کودک را به سمتی سوق دهیم که از جهت روانی همان را می‌طلبد.

فرزند باید مشکلات جامعه را بفهمد و سختی‌ها را یاد بگیرد. بدی و خوبی را ببیند و دنبال خوبی رود. همهٔ این امور برای فرزند لازم است. او باید بداند جامعه چگونه است و خطرات پیش پای وی چیست و چگونه می‌شود از موانع زندگی گذشت و چرا باید از گرگ

(۶۷)

فرار کرد. او باید بداند گرگ کیست و چوپان کدام است. گوسفندان می‌دانند که باید دور چوپان جمع شد؛ ولی آیا کودک انسان نیز می‌داند و می‌تواند سود و زیان خود را تشخیص دهد.

فرزند، چیزی را می‌طلبد که در جامعه هست و خانواده آن را برای وی آماده نموده است. برای نمونه، خانواده‌ای که رادیو یا تلویزیون در خانه ندارند و فرزندان را فقط درون خانه یا حیاط سرگرم می‌کنند و حق بیرون رفتن به آن‌ها نمی‌دهند، دارای فرزندانی مثل خود می‌شوند؛ آن هم صد درصد مثل خود و هر آن‌چه آن‌ها می‌طلبند فرزند نیز می‌طلبد. به تعبیر دیگر، طلب فرزند به اندازهٔ طلب پدر و مادر می‌شود و کودک، حرکات آن‌ها را تقلید می‌کند.

تربیت در آن‌جایی که همه چیز دنیا ساکت می‌شود و صدای موجی از چیزی به گوش نمی‌رسد و سکوت رادیویی حاکم است، تربیت خدایی است. تربیت خدایی، یعنی تربیتی که از دل اشیا بیرون می‌آید و به دل انسان می‌نشیند. اگر کسی این تربیت را ببیند، دیگر تبلیغات هیچ غیر و بیگانه‌ای در او اثری ندارد و همه برای او بیگانه می‌شوند. در آن تربیت، تمامی فیلم‌های مستهجن و سخنان انحرافی، به حرفه‌ای حقیقی و واقعیتی اجتماعی تحویل می‌رود و انسان در همان‌جا تربیت شده و از آن‌جا شروع به اصلاح کارها می‌کند.

(۶۸)


 

ادب « ۲ »

اقتضاءات باطنی

 در تبدیل خُلق، مسیر اقتضا به نوعی نقش خاص خود را دارد و نباید بخت، اقبال و شانس را سند کندی‌ها دانست؛ همان‌طور که نباید اثرپذیری حیوانات را در حد رشد آدمی دانست. چه گمراهند کسانی که تربیت حیوانات را پی‌گیر می‌شوند؛ ولی از انسان مأیوس می‌گردند و مسکن یأس خود را شانس و بخت قرار می‌دهند.

البته قوای انسانی و سجایای باطنی افراد، دارای شدت و ضعف است و نسبت به عوامل فعلی و انفعالی اثرپذیر می‌باشد. جهت‌های انفعالی و باطن افراد بر سه گونه است: سخت و کثیف، نرم و لطیف و متوسط. همان‌طور که قرآن کریم به سنگ مثال می‌زند و می‌فرماید: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکمْ»(۱).

عوامل فعلی بر دو گونه است: عامل وراثت، طبیعت، محیط و نوع تربیت. اثرهای این دو عامل (طبع و تربیت) یا به صورت «ملکه» تحقق می‌یابد و به موضع ثابت می‌رسد یا در حال باقی می‌ماند و قابل تغییر است. اثرهای محیط نیز یا به «عادت» است یا به «تکلف» که هریک آثار خاص خود را دارد.

در جامعهٔ ما مرسوم است اگر فرزند عالمی ناخلف شود، می‌گویند چون غذای حلال نخورده و برای نمونه در تبلیغْ میهمان این و آن شده، فرزند وی چنین شده است. حال، چرا فرزند حضرت آدم علیه‌السلام که پدر او به مهمانی نرفته و غذای حرامی نخورده، این چنین به انحطاط رسیده است. پس باید هم در خود و هم در این قضیه، به نیکی اندیشید.

  1. بقره / ۷۳٫

(۶۹)

 


 ادب « ۳ »

ساده‌زیستی

تربیت فرزند، هم بر عهدهٔ زن است و هم بر عهدهٔ شوهر؛ اما در جهت مدیریت، این مرد است که مسؤول است و در جهت مباشرت در تربیت فرزند، این زن است که نقش مهم را ایفا می‌کند. خانه‌داری از وظایف زن است. موفقیت زن در این امر، به آن است که در زندگی از امور تشریفاتی پرهیز نماید و ساده‌زیستی را در رأس تمامی خوبی‌ها بداند. این زن است که در تحقق ساده‌زیستی، نقش عمده را داراست. باید به جای تجملات به سوی زندگی ساده رفت؛ چرا که کودکان در زندگی ساده است که رشد بهتری دارند.

البته ساده‌زیستن را نباید با نظافت، سلامت، امنیت و تأمین نیازمندی‌های زندگی در تعارض دانست. تأمین نیازمندی‌های زندگی، از واجبات است.

 


 

ادب « ۴ »

طراحی الگوی تربیتی

همه می‌دانیم میان عالم و جاهل و میان کور و بینا و میان پخته و خام و میان جوان و پیر تفاوت است. حال آیا نباید میان پدر و فرزند تفاوت قایل شد؟ این تفاوت را چه کسی باید بنا بگذارد و چه کسی

(۷۰)

باید آن را عملی سازد؟ در این‌جا نیز باید به سراغ عالمان دینی رفت؛ چرا که آنان میزان و پیش‌قراولان جامعه هستند.

در جهان کنونی، به دلیل زد و بندهای سیاسی، کسانی که تبلیغات جهانی را در دست دارند، در پی کسب سرمایه هستند، و از سوی دیگر نیز بزرگ‌ترین سرمایه آن است که انسان در جهان بتواند حرف اول را بزند و طرحی جدید پیشنهاد کند که همه یا بیش‌تر مردم آن را بپذیرند؛ هرچند برخلاف عقل سالم باشد.

گروه‌های دنیاطلبِ سرمایه‌دار، با شعار کلی و فریبندهٔ «حمایت از مظلوم»، در هر میدانی به صحنه می‌آیند و چون بیش‌تر افراد ستم‌کشیده دنباله‌رو آنان می‌شوند، انسان‌های فهیم یارای مقاومت در برابر همهٔ جامعه را ندارند و پیرو همان گروه شده و در آن هضم می‌شوند یا در عرصهٔ زندگی به مشکل می‌افتند و تهمت تحجّر و واپس‌گرایی می‌خورند و یا به انزوا کشیده می‌شوند. البته نباید سیستم فاسد غربی را که پیش از این بر کشوری حاکم بوده است، با استکبار و به‌تمامی نفی کرد یا آن را به تمامی پذیرفت؛ بلکه باید راهی معتدل میان این دو امر یافت و بر اساس آن به سوی الگوی اسلامی حرکت کرد تا هم حرکت اعتدالی باشد و هم آسیب‌های جابه‌جایی به حداقل برسد و زمینهٔ پذیرش الگوی دینی جای خود را در میان مردم باز نماید.

در فرهنگ اومانیستی غرب، تمامی انسان‌ها از زن و مرد و کودک و بزرگ، با هم مساوی و برابر هستند و هر ضربی را از ناحیهٔ هر

(۷۱)

کسی باشد ـ خواه از پدر و مادر باشد یا از فرزند و خواه از معلم باشد یا از دانش‌آموز ـ ظلم می‌پندارد. در برابر آنان، فرهنگ پدران ما در گذشتهٔ ایران است که بر پایهٔ ظلم بوده است. آنان بچه‌ها را در مدارس تا حد مرگ می‌زدند تا مطلبی را بیاموزند. عده‌ای از شاگردان نیز از شدت تنبیه بی‌هوش می‌شدند. پدر و مادر، فرزند را ملک خود می‌دانستند؛ به‌گونه‌ای که می‌توانستند او را بکشند یا او را آزاد بگذارند.

اما فرهنگ اسلام نه این است و نه آن. اسلام پدر و مادر را مالک فرزند می‌داند؛ ولی مالکی که امانتی در دست دارد و باید آن را هنگام مرگ خود تحویل مالک اصلی دهد یا ملک را هنگام تکمیل به جامعه عرضه دارد. پدر و مادر، مالک گُلی هستند که وظیفه دارند آن را پرورش دهند و به بهترین صورت، تحویل جامعه دهند و حق چیدن و استفاده از آن گل را فقط برای خود ندارند. حق استفاده از فرزند برای پدر و مادر و همهٔ افراد جامعه هست و فرزند به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند و از مواهب آن بهره می‌برد نیز تعلق دارد؛ از این‌رو نباید فرزند را تک‌بعدی پرورش داد.

معلم نیز همین حالت را دارد. شاگرد، امانت اجتماع در دست معلم است؛ اجتماعی که با فرزندی که به درستی تربیت شده است، اداره می‌شود.

اسلام، دین متعادلی است و همان‌طور که حلم و رحم در آن فراوان و نیز اصل اولی است، تنبیه بدنی را نیز به صورت تبعی و در

(۷۲)

جای خود می‌پذیرد.

دولت‌مردان و کارگزاران جوامع مختلف، برای تساوی زن و مرد، زن‌ها را به صورت شعاری حتی وارد کابینهٔ دولت می‌نمایند تا با رئیس ساختن آنان، حمایتی از جامعهٔ زنان کرده باشند؛ در حالی که این نوع عملکرد، حمایت از زن نیست؛ بلکه زنان را با این کار از جایگاه ویژه و طبیعی خود که با ساختار آفرینشی آنان هماهنگ است، دور ساخته‌اند تا در برابر سرکوفتی که باعث پایین و عقب نگاه داشتن زنان از جایگاه خود بود، مقابله کرده باشند. چنین حمایتی در کل به ضرر جامعهٔ زنان تمام شد. زن‌ها رفته رفته بر امور خانه حاکم شدند و کار به جایی رسید که آنان که منبع احساسات می‌باشند، در مقابل هر نوع تنبیهی که مردان برای فرزندان صلاح می‌دانند، می‌ایستند. وقتی زن‌ها در مقابل تنبیه ایستادند و قدرت نیز با آنان بود، اساس خانواده گسسته می‌شود و کودکان از خیرخواهی پدر و مادر بی‌نصیب می‌گردند. فرزند چون پدر و مادر را ببیند که به‌خاطر تربیت فرزند با هم درگیرند، دیگر به حرف هیچ‌یک گوش فرا نمی‌دهد و آزادانه می‌تواند هر اقدامی را انجام دهد، بدون آن‌که از کسی بترسد؛ چون می‌داند وقتی پدر بخواهد تنبیه کند، مادر حامی اوست و وقتی مادر بخواهد فرزند را تنبیه کند، پدر از او حمایت می‌کند. این روش باعث می‌شود فرزند تربیتی سالم به خود نبیند و هر کاری را که بخواهد، انجام دهد و تنها در گیر و دار جامعه است که محدود می‌شود و بر اساس قوانین جامعهٔ جنگلی رشد می‌یابد که احترامی

(۷۳)

برای دیگران قایل نمی‌شود و به‌راحتی به حقوق دیگران تجاوز می‌نماید.

در مسیر الگوسازی برای تربیت، یکی از روش‌های پژوهشی که با آن می‌توان به شخصیت افراد پی برد و روان‌شناسی افراد را با آن به دست آورد و در مرحلهٔ بعد، رشد و پرورش شاگرد را نیز بر اساس معیار به دست آمده از آن اجرایی کرد، شمارش افراد خوب و بد است. به‌طور نمونه در قرآن کریم، افراد خوب و بد به صورت جداگانه ذکر شده‌اند. در جامعه و تاریخ نیز افراد خوب و بد مشخص می‌باشند. اگر چنین شود، معلوم می‌گردد در بازی دنیا و آخرت، زیرکی، سیاست و هر آن‌چه که هست، چیست و بازی‌کنان و تماشاگران بازی‌گرنما چه کسانی هستند؟ باید دانست هرچه به سمت حق حرکت شود، افراد حق‌مدار کم‌تر می‌شوند و کم‌تر می‌شود به حق رسید؛ بلکه هرچه در این مسیر حرکت شود، به بُعد و قرب افزوده می‌شود.

 


 

ادب « ۵ »

تشویق و تنبیه

انسان باید به خاطر خدا محبت نماید و به خاطر خدا تنبیه کند. در صورتی که فرزند کار درستی انجام داد و به راه درستی حرکت کرد، باید به او محبت نمود؛ ولی چنان‌چه محبت او به فرزند بر اثر خودخواهی است و چون فرزند اوست به وی محبت می‌کند، به‌طور

(۷۴)

حتم دچار افراط شده است و در محبت به فرزند، اندازه نگاه نمی‌دارد. محبت زیاده، همانند تنبیهی که بیش از اندازه باشد، اثر عکس دارد.

اگر فرزند کار اشتباهی یا خلافی را انجام داد یا ابزاری را به عمد خراب کرد یا شیشه‌ای را شکست و به کسی مشت زد، چنان‌چه به خاطر خجالت خود او را تنبیه کند، اشتباه کرده و از تنبیه بیش از اندازه استفاده نموده است و آن‌گاه که تنبیه از حد و اندازه گذشت، همانند محبتِ بیش از اندازه، اثر عکس دارد و نمی‌شود آن را بر اساس قواعد تربیت دانست و به ضرر خود و جامعه است.

اگر انسان به خاطر خدا محبت نماید و به خاطر خدا تنبیه کند و هنگام تنبیه و محبت، بداند که فرزند امانت است و فرزند برای خداست نه برای خود، در این صورت محبت و تنبیه را به اندازه انجام می‌دهد و بر حسب پرورش کودک، اندازه می‌گیرد و این روش است که مفید است.

اگر عقل انسان تشخیص داد که کودک باید تنبیه شود و به درجهٔ تنبیه نیز توجه داشت، باید فرزند را به همان اندازه تنبیه نماید. برای نمونه، کودک را از امکانات رفاهی محروم کند، دوچرخه و موتور را از او بگیرد تا باعث تنبیه و آگاهی او شود؛ ولی پول، چیزی نیست که بتوان روی آن سرمایه گذاشت و با آن فرزندی را تربیت کرد یا جامعه‌ای را اصلاح نمود.

کودک شکلات را می‌فهمد، دوچرخه، دفتر و کتاب را نیز به‌خوبی

(۷۵)

می‌فهمد؛ اما پول را فقط کاغذی برای حیف و میل شدن می‌داند؛ از این‌رو، تسلط پدر و مادر با پول دادن به فرزند کم می‌شود و توان تربیتی تقلیل می‌یابد. پول ابزار مناسبی برای تربیت فرزند و تنبیه او نیست.

 


ادب « ۶ »

گیرندگی شدید اطفال

تصویربرداری با چشم انسان را «دیدن» و با دوربین، «فیلم‌برداری» می‌گویند. صدابرداری با گوش انسان را «شنیدن» و با دستگاه را «ضبط صوت» می‌نامند.

شنیدن و ضبط صوت یا دیدن و فیلم‌برداری، اسم آلت و وسیله نیست؛ بلکه وضع لفظ بر روی روح معنا و واقع است. بنابراین اگر انسان، بدون گوش شنید یا بدون چشم دید، آن را نیز دیدن و شنیدن می‌گویند. برای نمونه اگر انسانی در خواب بدون چشم سر ببیند و بشنود، شنیدن و دیدن روی آن معنا، به خواب نیز اطلاق می‌شود یا بچه‌ای که تازه متولد شده و گیرندگی او بسیار است و در خواب نیز تمامی صداها و تصاویر اطراف را به خود می‌گیرد، این تصویربرداری و ضبط صوت را دیدن و شنیدن می‌گویند؛ هرچند افراد بسیاری این مطلب را انکار می‌نمایند و خواب لطیف خردسال را با خواب عمیق خود مقایسه می‌کنند. خواب عمیق با خواب لطیف تفاوت دارد و قابل قیاس نیست؛ زیرا انسان در خواب عمیق می‌بیند و فراموش می‌کند و

(۷۶)

در خواب لطیف می‌بیند و به ذهن می‌سپارد و کودکان خردسالی که لطافت خوابی دارند، در خواب می‌بینند. به همین سبب است که می‌گویند در اتاقی که فرزند خردسال خوابیده است نباید دعوا کرد، بغض نمود و عمل زناشویی انجام داد؛ چون بچه می‌بیند و زناکار می‌شود. گیرندگی کودک تازه متولد شده، چنان قوی و زیاد است که قابل تصور نیست. کودکان خردسال شاید ده‌ها برابر ما گیرندگی دارند، درک می‌کنند، می‌بینند و می‌شنوند.

 


 

ادب « ۷ »

اقتدار در تربیت

از آن‌جا که هر چیزی ضد خود را می‌طلبد، ادارهٔ خانه و خانواده، خواهان اقتدار است؛ اما به‌گونه‌ای که کسی به آن استکبار نگوید.

 


 

ادب « ۸ »

علاقه‌های متصل و منفصل

مردم در علاقه و دل‌بستگی‌های خود متفاوت هستند و هر کسی چیزی را در دل می‌پروراند. عده‌ای زن و فرزند، بعضی پدر و مادر، گروهی خانه و کاشانه، افرادی خودرو و رانندگی و برخی نیز به کار خود می‌بالند و عده‌ای به بارشان می‌نازند. عده‌ای با کبوتر دم‌سازند و برخی سگ‌بازند. این عده، همان چیزی را که با آن دم‌ساز هستند، جزو اعضای متصل خود می‌دانند.

(۷۷)

عالِم کتاب، دفتر و قلمش را جزو اعضای متصلش می‌داند؛ به‌طوری که اگر فرزند وی بیمار شود، به اندازهٔ از بین رفتن دوات و قلمش نارحت نمی‌شود. عده‌ای بر عکس، اگر مغزشان از بین برود و دچار اختلال شوند، مشکل ندارند و آن‌چه را جزو اعضای اتصالی خود می‌دانند، حمام و غسل است. برخی به فکر بدن خود هستند و گروهی ظرف بلورشان جزو اعضای اتصالی آنان می‌گردد که با شکستن آن، ظرفِ عمرشان می‌شکند و غم تمام وجودشان را می‌گیرد؛ ولی بیماری دوستی او را ناراحت نمی‌کند و خلاصه هرکس به نوعی به چیزی متصل است.

اما در این میان، بهترین متصل‌ها رفقا، نزدیکان و قوم و خویش انسان هستند که حتی پس از مرگ با انسان هستند و یاد انسان را تا سالیانی در ذهن و خاطره دارند و دل به دوست می‌بندند؛ ولی اشیا و کسان دیگر به این اندازه به انسان اتصال ندارند. البته ممکن است غریبه‌ای نیز باشد که از قوم و خویش یا از برادر به انسان نزدیک‌تر باشد. منظور از قوم و خویش، افرادی هستند که در سختی و خوشی با انسان همراه می‌باشند.

فراتر از این امر، بی‌اتصالی است که بالاتر از هر چیزی است. اگر انسان همه را به خدا بسپارد و دل قوی دارد، از همه چیز بهتر است. این‌که اگر خدا چیزی را از انسان گرفت، انسان با طیب خاطر آن را تحویل دهد و چنان‌چه مشکلی پدید آمد، آن را با آرامش حل کند و چون دستور شرع بر گریه آمده است، گریه کند؛ نه چون دلش

(۷۸)

می‌گرید، بر مردهٔ خویش بگرید. وقتی فرزند را از دست می‌دهد، ناراحت نشود؛ چون فرزند را خدا داده و حال گرفته است. فرزند از اول برای خدا بوده و چون در شرع آمده است که گریه مانع ندارد، در فراق او گریه کند؛ نه این‌که گریه مانع ندارد؛ بلکه چون حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله برای فرزند گریسته است، او نیز بگرید.

مشکلات و بلایای این زمان، انکارناپذیر است؛ چون «آخر الزمان» است و با این همه گناهی که مردم سرتاسر کرهٔ زمین به آن گرفتار هستند، عذاب الهی حتمی است. بلا می‌تواند متصل یا منفصل باشد و ما فقط می‌توانیم از عذاب‌های متصل به عذاب‌های منفصل پناه ببریم.

عذاب منفصل، آن است که وقتی می‌آید به انسان و نزدیکان نمی‌خورد؛ بلکه به اشیای اطراف اصابت می‌کند؛ اشیایی که ارتباط زیادی با ما ندارد؛ پس اگر شیشه‌ای شکست، پیراهنی پاره شد و وسیله‌ای خراب گشت، بهتر است از این‌که استخوانی بشکند، گوشتی پاره شود یا اعصابی ضعیف گردد یا به هم ریزد. همهٔ این‌ها بلاست و نمی‌توان از آن دوری جست.

اما آن‌چه که شدید است، دچار شدن به بلاهای متصل است. اگر دست، پا، معده یا همسر و فرزند و اهل خانه یا قوم و خویشی از انسان دچار این بلاها شود، به انسان خسارت زیادی وارد می‌شود و هیچ کس نمی‌تواند آن را با پول و دوستی و مانند آن برطرف نماید.

اگر انسان بتواند از تمام تعلقات دنیا دل ببرد و از آن فارغ گردد،

(۷۹)

تمام بلاها برای او در حکم منفصل می‌شود. در این صورت، اگر شکنجهٔ بدنی شود یا مشکلات اجتماعی داشته باشد یا زیان‌های فراوانی از ناحیهٔ دیگران به او و خانواده‌اش برسد، برای او بلای متصل نیست؛ چون از همه چیز دل بریده و همه چیز و همه کس را به حق سپرده است. آن وقت است که هر بلایی نازل شود، دیگر به او اصابت نمی‌کند؛ چون همه چیز برای خداست، حتی خود او.

 


 

ادب « ۹ »

کودک و فرهنگ‌سازی خانواده

پدر با شیوه‌های گوناگون و با تلاش بسیار سخن گفتن را به فرزند خویش می‌آموزد و فرزند، الفاظ را یاد می‌گیرد و برای نمونه می‌گوید: «بابا». فرزند با زحمت بسیار و عشق و تلاش فراوان شروع به گفتن می‌کند و اگر اشتباه بگوید، پدر لبخند می‌زند و چنان‌چه درست بگوید، به یادگیری کلمهٔ دیگری می‌پردازد.

به تناسب علم و فرهنگ خانواده، فرزند رشد می‌کند؛ ولی فرزند، مصداق واژگان را در کجا درک می‌کند؟ آیا مصداق واژگانی که در بیرون از خانه قرار دارد و پدر آن را می‌گوید، مورد درک کودک قرار می‌گیرد؟ هرگز! کودک هرگز نمی‌تواند مصداق را درک کند؛ مگر همان مصداق‌هایی را که پدر، مادر، خواهر و برادر در ذهن او گذارده‌اند و لفظی را برای آن استعمال می‌کنند.

زمانی که فرزند از خانه به کوچه، خیابان، مسجد و مدرسه پا

(۸۰)

می‌گذارد، به الفاظی که خانواده‌اش به او آموزش داده‌اند پی می‌برد. هنگامی که با دوستش شروع به صحبت می‌کند و کلمهٔ پدر و مادر را به کار می‌برد، دوست او نیز همان آموخته‌ها را به ذهن می‌آورد؛ ولی از آن‌جا که کمی با هم اختلاف دارند، اگر هردو از دو زبان مختلف استفاده نمایند، سخن یک‌دیگر را نمی‌فهمند.

اما پایه‌گذار وضع الفاظ برای معانی در خانواده کیست؟ به پدر و مادر که مراجعه شود، ما می‌بینیم آنان الفاظ را از پدران خود آموخته‌اند، ولی وقتی همین الفاظ را از پدران خود می‌شنویم، چون آشنایی ذهنی داریم و بارها آن را شنیده‌ایم، مفهوم آن زود به ذهن می‌آید؛ وگرنه اگر دویست سال به گذشته برویم و اجداد خود را ببینیم، سخنان آنان برای ما نامفهوم است. هم‌چنین اگر از همسایهٔ خود که سخنش را طی سالیان دراز فهمیده‌ایم، دور شویم و به شهر یا کشوری دیگر برویم، سخن وی برای ما قابل فهم نیست و مشکل است که لفظ و معنای آن را پیدا کنیم.

ریشهٔ این الفاظ کجاست و معنا و مصداق الفاظ چیست؟ چرا این همه لفظ پدید آمده است؟ چرا حتی چند برادر در خانه، موضوع واحدی را با چند واژهٔ متفاوت می‌گویند؟ پدر و بابا این‌گونه است. آیا قرائت یک مصداق و معنا مختلف است یا خود معنا تفاوت دارد یا مصداق است که جهت‌های گوناگونی را داراست؟ حقیقت این ماجرا چیست و در کجا نهان شده است؟

حقیقت مطلب این است که پدری با فرهنگ خود الفاظی را در

(۸۱)

ذهن کودک خویش نهادینه می‌نماید و وقتی کودک به فرهنگ مادر، برادر، خواهر و خویشان خود می‌رسد، الفاظ مختلف را برای معناهای متفاوت می‌بیند و فرزند، یکی‌یکی آن را فرا می‌گیرد و آن را به کار می‌برد که گاه یک معنا برای چند جهت مختلف است که الفاظی متفاوت را برمی‌تابد؛ بنابراین، الفاظْ متعدد می‌شود و گاهی معنا تغییر می‌کند و به لفظ جدید دست نمی‌یابد و از لفظ قریب آن استفاده می‌کند.

نیت پدر، مادر و افرادی که لفظ را در زبان کودک می‌گذارند ـ چه با مزاح و شوخی باشد یا به صورت جدی ـ در انسان تأثیر می‌گذارد و موجب نوعی فرهنگ‌سازی در کودک می‌شود. عالَم نیز همین‌طور است. عالم، خواه به شوخی یا به جدیت آفریده شده باشد، حقیقت دارد. به هر حال، پشت پردهٔ هر لفظی مصداقی وجود دارد.

اگر در وادی دین مبین اسلام و قرآن کریم وارد شویم، قرآن کریم می‌فرماید: «وَعَلَّمَ آَدَمَ الاْءَسْمَاءَ کلَّهَا»(۱). تلنگر اصلی را خداوند زده است و دیگران بر سر همان سفره نشسته‌اند و از آن ارتزاق می‌کنند. برخی در جهان هستند که افعالی دارند و برای آن، الفاظی را قرار می‌دهند. اینان کسانی هستند که از الفاظ کوچه و بازار خارج شده‌اند و همهٔ الفاظ جامعه را می‌دانند.

بر این پایه، اگر فرزند مدتی زیرِ دست دیگران تربیت شود، هم با

  1. بقره / ۳۱٫

(۸۲)

فرهنگ آنان آشنا می‌شود و توسعه می‌یابد و هم مربیان وی می‌توانند نواقص و عیوب وی را بی‌پرده برای والدین بازگو کنند تا در مسیر اصلاح آن‌ها بکوشند.

 


 

ادب « ۱۰»

تربیت خروس‌جنگی

اگر بخواهند به انسان لالی سخن گفتن بیاموزند، بهترین راه این است که او را به آوازخوانی وا دارند. آموزش آواز به کودکان نیز لکنت زبان آنان را از بین می‌برد. کودکی که از طرف پدر و مادر اجازه و فرصت سخن گفتن پیدا نمی‌کند، نه تنها روحیهٔ او آسیب می‌بیند، بلکه لکنت زبان نیز پیدا می‌کند.

شایسته است بچه‌ها از ابتدای کودکی مثل خروس جنگی بار بیایند. درست همانند قانون جنگل یک‌دیگر را بزنند؛ هم بتوانند کتک‌خور شوند و هم بتوانند کتک بزنند و در کنار آن باید محبت، مهربانی، تواضع، خویشتن‌داری و مانند آن را به آنان یاد داد. کودکی که زدن نمی‌داند، خویشتن‌داری نیز به کار او نمی‌آید. کودکی که از ابتدا فقط کتک‌خور می‌شود، مشاعری بسته می‌یابد و در بزرگی نیز مشاعر وی بسته خواهد بود. گاه شخصی دانشمندی بزرگ می‌شود؛ ولی چون در کودکی فرصت سخن گفتن نیافته است، مانند فردی لال است و نمی‌تواند سخن خود را در بزرگی بازگو کند. باید به کودک فرصت داد که شیشه‌ای را بشکند و کاغذی را پاره کند و دیواری را

(۸۳)

خط بکشد. ما به فکر دیوار خانه هستیم؛ ولی در فکر روان کودک خود نیستیم.

شلوغی و شیطنت فرزندان از طرف تمامی آنان است. اگر کسی دو فرزند خود را جدا کند و آنان را در دو اتاق نگاه دارد، هر دو آرام می‌شوند و معلوم می‌شود هر دو کودک در شلوغی تأثیر داشته‌اند؛ ولی خیلی از پدر و مادرها به خاطر محبت به یک فرزند، شلوغی را به گردن کسی که کم‌تر دوستش دارند می‌اندازند؛ پس نباید یکی از آنان را باعث شلوغی دانست؛ چرا که این اتهام، موجب شکست‌های فراوان در بزرگ‌سالی وی می‌شود.

تربیت پسر و دختر با یک‌دیگر متفاوت است و شلوغی و شیطنت آن‌ها با یک‌دیگر متمایز است که برحسب تعدادشان شیطنت آن‌ها به صورت تصاعدی بالا می‌رود؛ به این معنا که اگر یک پسر باشد، به اندازهٔ خود شیطنت دارد؛ اما در صورتی که دو پسر باشند، به اندازهٔ چهار نفر شیطنت و شلوغی دارند و چنان‌چه سه نفر باشند به اندازهٔ نُه نفر شلوغی دارند؛ برخلاف دختران که حالت تصاعدی در شلوغی ندارند و چهار دختر به اندازهٔ چهار دختر شلوغی دارند.

  


 

 ادب « ۱۱ »

لزوم بازی‌های کودکانه

اگر به بهانه‌های گوناگون، کودک از بازی منع شود و اگر حتی به مردم گفته شود بازی نکنید، روشن است نوعی دیکتاتوری حاکم

(۸۴)

است و عقده‌های آنان بر هم انباشته می‌شود و در بزرگی شیطنت می‌کنند و عقده‌های خود را با کارهای خلاف بیرون می‌ریزند. بر سر دیوار مملکت باید با خط درشت نوشت: «همه بازی و ورزش کنید» و با خط ریز نیز نوشت: «شیطنت نکنید.» کام‌یابی و بازی، به خودی خود اشکالی ندارد و ممدوح نیز می‌باشد.

در خانه باید با اهل خانه و با همسر و فرزند، شاد برخورد نمود و باید با کودکان بازی کرد. نباید چنین باشد که مرد با ورود به خانه فضای خانه را به غمکده تبدیل کند و همه از او ناراحت شوند. در مورد حضرت امیرمؤمنان علیه‌السلام که صاحب ذوالفقار است و نگاهش در میدان جنگ رعب به جان دشمنان می‌انداخت، نقل شده است چون به داخل منزل می‌آمدند، هم‌چون کودکان می‌گشتند. کودکان خانه نیز او را هم‌چون خود می‌یافتند و با آن حضرت علیه‌السلام خوش بودند. پدری که همواره به بحث و درس می‌پردازد و به داخل خانه کاری ندارد و به فرزندان خود کم‌توجه است، فرزندان وی در بزرگ‌سالی نام او را به بدی زنده می‌کنند و از بدی خود، پدر را نیز مشهور می‌گردانند. رفتار پدر، لایه‌هایی پنهان را در وجود فرزند می‌گذارد که این لایه‌ها در بزرگ‌سالی آشکار می‌شود؛ لایه‌هایی که از سرخوردگی و بیرون ننمودن انرژی و نیز بر اثر عدم ناز و نوازش و بازی ننمودن با پدر به وجود آمده است.

رفاقت‌های نابه‌جا و ناشایست از آن‌جا ریشه می‌گیرد که فرزند در خانه هم‌بازی و دوستی نداشته و جرأت رفاقت با پدر و مادر خود را

(۸۵)

نیز به خود نمی‌داده است؛ از این رو، به رفیق ناباب دچار گردیده و او این‌گونه خواسته است عقده‌های خود را خالی کند. البته بازی و سرگرمی اگر دایمی شود و بیش‌تر وقت آدمی را بگیرد، آسیب‌زا و مورد سرزنش است.

 


 

 ادب « ۱۲»

اسباب‌بازی

اسباب‌بازی برای کودکان بسیار مفید است و باعث رشد فکری آن‌ها می‌شود؛ اما مشکلی نیز به همراه دارد و آن این‌که کودک را از واقعیات اجتماعی دور نگاه می‌دارد و سبب می‌شود تخیل وی قوت گیرد و به‌گونه‌ای خیالی با عالم واقعیات روبه‌رو شود. البته برای کودک لازم است در دنیای کودکی خویش رشد کند و به تعبیر دیگر، کودک باید بتواند کودکی نماید و نباید مزهٔ دوران کودکی را از او گرفت؛ ولی می‌توان مسیر را کوتاه‌تر کرد و کودک را از ابتدا با واقعیات خارجی مواجه ساخت. اگر قرار است کودک بازی کند، بهتر است با ابزار و آلات بزرگان بازی کند؛ چون در بازی کودکانه این ابزار را به‌خوبی یاد می‌گیرد و هنگامی که بزرگ‌تر شد، از همین وسایل استفادهٔ ابزاری می‌برد و دیگر لازم ندارد قوهٔ خیال را به واقعیت نزدیک کند تا بتواند ابزار جدید و واقعی را تشخیص دهد. این موضوع باعث جلو انداختن و پیش بردن کودک از اسب چموش خیال‌پردازی است.

(۸۶)

سخن دیگر آن است که بازی برای کودک معنا ندارد. کودکی که تازه راه رفتن را می‌آموزد، بر سر ایستادن و قدم برداشتن و رفتن، هزاران هزار فن و حرفه از عقل و هوش و خیال و بازو به‌کار می‌گیرد؛ اگرچه ما گمان می‌کنیم این امور بازی است، اما او با تمامی آن، جدی برخورد می‌نماید. دیگر کارهای او نیز چنین است. اگر کار ما را پیش انسان‌هایی ببرند که پیشرفته‌تر از ما باشند، سیستم زندگی ما برای آنان بازی می‌نماید؛ همان‌طور که بیش‌تر کارهای مردم عادی برای دانشمندان بازی است؛ در حالی که آن کارگر، کارمند یا اداری به قدری به کار خود اهمیت می‌دهد که اندازه ندارد.

 


 

 ادب « ۱۳ »

کتاب جامع و نوآور تربیت کودک

ما بحث‌های مربوط به تربیت کودک را در کتابی مستقل، به تفصیل و با نظمی خاص به صورت جامع و با داده‌های روان‌شناسی نوآور بازگو کرده‌ایم. امید است این کتاب به زودی در دسترس علاقمندان قرار گیرد.

(۸۷)

مطالب مرتبط

موضوعات:

Ads

Advertising