چشمه لطف

 

چشمه لطف

 مویه: ۶۳

چشمه لطف

(رباعیــات)

شناسنامه:

سرشناسه : نکونام، محمدرضا‏‫، ۱۳۲۷ -‬
‏عنوان و نام پديدآور : چشمه‌ی لطف (رباعیات)/ محمدرضا نکونام.
‏مشخصات نشر : تهران : انتشارات صبح فردا‏‫،۱۳۹۳.‬
‏مشخصات ظاهری : ‏‫۵۳ ص.‬‏‫؛ ‎۲۱/۵×۱۴/۵ س‌م.
‏فروست : مویه‌ی؛ ۶۳.
‏شابک : ‏‫‭۹۷۸-۶۰۰-۷۷۳۲-۲۳-۶
‏وضعیت فهرست نویسی : فیپا
‏موضوع : شعر فارسی– قرن ۱۴
‏رده بندی کنگره : ‏‫PIR۸۳۶۲‭/ک۹۳‭چ۵۳ ۱۳۹۳‬
‏رده بندی دیویی : ‏‫‭۸‮فا‬۱/۶۲
‏شماره کتابشناسی ملی : ۳۶۹۹۸۷۸


فهرست مطالب

پیش‌گفتار / ۱۷

حرف چ:

نرد / ۱۳

همه هیچ / ۱۳

چرخ همه رنگ / ۱۴

آزاد و رها / ۱۴

دورویی / ۱۴

بی‌چهره / ۱۵

دیگر هیچ / ۱۵

حرف حاء:

اهل دنیا / ۱۶

حرف دال:

هوادار / ۱۷

دل پر درد / ۱۷

دلبر دیرینه / ۱۸

(۵)

شادی دل / ۱۸

کمالِ دل / ۱۸

لایق دل / ۱۹

لب دلدار / ۱۹

سینه سوزان / ۱۹

معمار ازل / ۲۰

جلوه بود / ۲۰

دو خم ملک وجود / ۲۰

دم سرد / ۲۱

دل دریایی / ۲۱

زندان دنیا / ۲۱

قلندر آزاد / ۲۲

اسرار جهان / ۲۲

چه هستند؟ / ۲۲

عبور از قید و بند / ۲۳

شیادان ظاهر آراسته / ۲۳

دلِ آسوده / ۲۳

دل‌های بهاری / ۲۴

چشمک دلبر / ۲۴

شیران روبه‌صفت / ۲۴

قطره و رود / ۲۵

هزارها / ۲۵

مست ازل / ۲۵

بکوش / ۲۶

(۶)

نور شب‌ها / ۲۶

مُهر نبوت / ۲۶

دیوانه جاه / ۲۷

فکر فردا / ۲۷

دیوانه و دنیا / ۲۷

دیوار گنه / ۲۸

سراپرده باد / ۲۸

نقد جهان / ۲۸

آزاد شو / ۲۹

پیری ناخواسته / ۲۹

عاشق دیوانه / ۲۹

دادگری حق / ۳۰

گرگ‌آباد / ۳۰

چاره درد / ۳۰

گزاره تقوا / ۳۱

دل بیمار / ۳۱

جوشش عشق / ۳۱

گرفتار عشق / ۳۲

کمین‌گاه / ۳۲

دم به دم / ۳۲

عشق و معرفت / ۳۳

هبوط از برج بلند / ۳۳

جمع جمع / ۳۳

(۷)

مذهب من / ۳۴

لطف رخ / ۳۴

ولوله / ۳۴

پرتو هستی / ۳۵

ذات تو / ۳۵

دیوانه منم / ۳۵

بی‌خبر از غیر / ۳۶

عاشقِ بی‌عار / ۳۶

مزه شیرین / ۳۶

شادی عشق / ۳۷

خانه دل / ۳۷

جنبش فطرت / ۳۷

لوح قضا / ۳۸

سرّ نهان / ۳۸

دین و قرآن کریم / ۳۸

گوهر دم / ۳۹

رنجاندن ناتوان / ۳۹

بیمار تو / ۳۹

افسانه غیر / ۴۰

رقص بر گور شهیدان / ۴۰

فقر دل‌ها / ۴۰

بی‌خود از عشق / ۴۱

مست بی‌نشان / ۴۱

یار و دیار / ۴۲

(۸)

حرف راء:

شور و شرّ / ۴۲

مجال فردا / ۴۳

باده / ۴۳

کوبه مزن / ۴۳

جان پدر / ۴۴

دنیای فانی / ۴۴

غم درمان / ۴۴

یاور مظلومان / ۴۵

دوری از خلق / ۴۵

آیینه کاینات / ۴۵

پنجه مرگ / ۴۶

صافی مردان / ۴۶

بیگانه از تزویر / ۴۶

ردای پارسایی / ۴۷

تهی از عشق / ۴۷

معشوق حقیقی / ۴۷

اهل خیر / ۴۸

حریم جهل / ۴۸

جمال دلبر / ۴۸

دورویان / ۴۹

سلسله / ۴۹

گر آه کشم / ۴۹

زنده عشق / ۵۰

(۹)

تماشای خطر / ۵۰

دنیای گور / ۵۰

طالب نور / ۵۱

دیده خون‌بار / ۵۱

شهره بازار / ۵۱

دیده بیمار / ۵۲

در این خانه / ۵۲

پروانه‌صفت / ۵۲

زلف نگار / ۵۳

خوب‌تران / ۵۳

حسین علیه‌السلام ؛ چهره دلدار / ۵۳

(۱۰)


پیش‌گفتار

درختم!

درختی بلند!

درختی که پر شاخه،

سایه‌سار است

تک است

تک درختی که تنهاست

تنها درخت کویر!

درختم!

درختی که قامت ندارد،

شکسته چو دال است

بلندای سرو، فرودست و کوتاه است پیش یک شاخه‌ام!

درختم!

شاخه‌ام پر سخاوت!

به هر کس که سویم رود، شاخه‌ای می‌دهم که پر میوه است

درختی که هر عابری با تبر

برای خدا شاخه از آن برید

یکی شاخه‌هایم شکست!

پر از میوه‌ام در چار فصل!

و بسیاری از میوه‌هایم ندیدند!

ریشه‌ام را ندیدند

خدا هم برایم خزان آفرید!

برگ‌هایم نثارِ خزانِ خدا!

میوه‌هایم، شاخه‌هایم

و من ریشه‌ام!

ریشه لطف!

خدا را سپاس

(۱۲)


۱

نرد

بی‌باده و دلبرم بود دنیا هیچ

بگذر ز سر نسیه، به عقبا مپیچ

خوش باش و دل از غصه بگردان خالی

بشکن دو خط نردِ پر از مهره و پیچ


۲

همه هیچ

آنی و دمی و نَفَسی، ای همه هیچ

تا کی تو چنین بوالهوسی، ای همه هیچ؟!

عشق و غزل و باده و مستی را تو

با یار گزین اگر کسی، ای همه هیچ


۳

چرخ همه رنگ

شد رونق دل یقین و دیگر همه هیچ

شد فرصت گل، بچین! و دیگر همه هیچ

آسوده شو از گردش چرخِ همه رنگ

سهم تو بود همین و دیگر همه هیچ


۴

آزاد و رها

من عاشق روی توام و دیگر هیچ

جز عشق تو دیگر چه بود در سر؟ هیچ!

آزاد و رهایم ز سر بیهوده

جان و دل و روحم تویی و پیکر، هیچ


۵

دورویی

صاحب سخنی، سخن مکن عریان هیچ

شیرین دهنی، ولی مکن عصیان هیچ

یک دل شو و باصفای دل راحت باش

بگذر ز دورویی و مکن طغیان هیچ


۶

بی‌چهره

خورشید و مه و چرخ و فلک، بی ما هیچ!

بی چهره آسوده ما، عقبا هیچ!

دل شد پی دیدار رخ‌اش بی‌پروا

گو هر دو جهان بی‌رخ ما، تنها هیچ!


۷

دیگر هیچ

سرمستم و دیوانه‌ام و دیگر هیچ

آسوده و سرخوشم، غم پیکر هیچ

عشق تو به من سینه سرمستی داد

با تو شدم آشنا دگر باور هیچ!


۸

اهل دنیا

ای دل مطَلب ز اهل دنیا تو صلاح

کی بوده به کار این جهان راه فلاح؟

دنیا شده خود، همدم زشت من و تو

بگذر ز ره فریب و بنگر به نجاح


۹

هوادار

ای دلبر من، دلم هوادار تو شد

بیماری من از لب خون‌بار تو شد

خواهی که بسوزانم و خواهی بگذر

کاین پیکر صدپاره گرفتار تو شد


۱۰

دل پر درد

نه دل بِتَوان کنَد و نه دندان به جگر زد

از هجر تو مه‌پاره نشسته به رُخم گرد

پژمرده منم، چون گلِ از بوته جدایی

یعقوب توام، یوسف من! دل شده پر درد


۱۱

دلبر دیرینه

دل دادم و تن دادم و سر هرچه مرا بود

رفت از دل و از دیده من هرچه خودی زود

دادم خط مستی به دلم در پی غم‌ها

تا آن‌که برد دلبر دیرینه من سود


۱۲

شادی دل

جانا همگان دیده به تو بگشودند

بی‌زحمت و رنجی بَرِ تو آسودند

این دل چه کند، شاد نشد جز با تو

یکسر دو جهان بی‌تو همه نابودند


۱۳

کمالِ دل

هُش دار! جهان در خور عاقل نبود

بی‌رنج، یکی عارف کامل نبود

بگذر ز غم و رنج و بلا، ای سالک!

تا دل نرسد به حق که واصل نبود!


۱۴

لایق دل

یار تو اگر خدا بود، بس باشد

خالی شود اَر ز حق، دلت خس باشد

لایق نبود به دل، کسی غیر از حق

بگذر ز سر غیر، هر آن کس باشد


۱۵

لب دلدار

می با لب دلدار، چه حالی دارد

جان در کف آن یار، چه حالی دارد

بسپار دلت را به دَم مضرابش

با زخمه او تار، چه حالی دارد!


۱۶

سینه سوزان

این دل و دیده من سینه سوزان دارد

دل از این دیده بسی چهره پنهان دارد

باخبر شو که نخواهد دل من نقش امید

چهره بگشا که دل از تو لب خندان دارد


۱۷

معمار ازل

معمار ازل بزد چه خوش خشت نُمود

هر لحظه زند، چهره نو از سر بود

دارد دو جهان خشت طلای هستی

کرده به همه ملک نمودش حق جود


۱۸

جلوه بود

دارد دو جهان چهره زیبای نُمود

کرده همه مُلک، پر از جلوه بود

دوزخ بود آن دلی که دور است از حق

جنت بود آن دلی که پُر گشته ز جود


۱۹

دو خم ملک وجود

راحت این دل برفت از دو خم ملک وجود

آزاد شد از غیر، دلم در صف بود

پایان همه بود و نبود است آن ماه

دل از سر هر بود و نمودی آسود!


۲۰

دم سرد

فارغ شدم از محنت و رنج و غم و درد

در دل نبود از دو جهان جز دَمِ سرد

دادم همه بر باد، هر آن چیز که بود

دورم ز سر سرخ و کبود، آبی و زرد


۲۱

دل دریایی

دل در گرو یار، رها از غم شد

با شور و شعف، عیش و طرب همدم شد

دم می‌زند و بی‌خبر از هر چیز است

دریا بُوَد او، رها ز موج و نم شد


۲۲

زندان دنیا

اندر بر من هماره دل‌ها رام‌اند

مردانِ سیه‌دل به پی فرجام‌اند

شد پخته و ناپخته به دنیا محبوس

بیهوده پی نام و مقام و کام‌اند


۲۳

قلندر آزاد

گر صاحب دولتم، شما را چه شود؟

دارای دو کسوتم، شما را چه شود؟

فارغ بود این قلندر از هر بد و خوب

همواره به عشرتم، شما را چه شود؟!


۲۴

اسرار جهان

اسرار جهان در خور گفتار نشد

بر گفتنِ آن جز به سرِ دار نشد

لب بستن و غم خوردن دانا، رمز است

چون صحبت نادان به‌جز آزار نشد


۲۵

چه هستند؟

آنان که گرفتار جهان‌اند، چه مست‌اند؟

بی‌درد و غم‌اند و بت دل را بپرستند

آلوده به ظلم و ستم و جور و تجاوز

بر خود چه سبک، راه عنایات ببستند


۲۶

عبور از قید و بند

دل را منما اسیر هر چون و چند

بگذر ز سر حیرت هر قید و بند

خوش باش و رها نما تو کار دو جهان

با حرف و سخن، توان خود را تو مبند


۲۷

شیادان ظاهر آراسته

آنان که به حیله ظاهر آراسته‌اند

شیاد و پلیدند و ز خود کاسته‌اند

ظلم و ستم و دینِ خدا را با هم

پیوند زده، دوباره پیراسته‌اند


۲۸

دلِ آسوده

آسوده چنان شده دل از بود و نبود

جان من از این علم و هنر برد چه سود؟!

از آن‌چه که معلوم بود، خرده مگیر

دریا ننشیند به دل چشمه و رود


۲۹

دل‌های بهاری

گر مست و خوشی، دی‌ات بهاری گذرد

ور شاد شوی، به پایداری گذرد

آزرده‌دلی اگر، بهارت مرده است!

عمرت همه دم به غمگساری گذرد


۳۰

چشمک دلبر

دیوانه دلم در پی آن دلبر شد

با عشق و صفا به نزدش عمرم سر شد

از روز ازل تا به ابد این دل من

با چشمک مست دلبرش کافر شد


۳۱

شیران روبه‌صفت

آنان که دمادم ز پی تزویرند

روبه صفت‌اند و به گمان چون شیرند

در عشرت و مستی‌اند و خود می‌دانند

خون کرده دلِ بسی جوان و پیرند


۳۲

قطره و رود

از قطره گذر کن و برو در صف رود

دریا طلب و رها شو از دست حسود

عشق آمده در سرای هستی به امید

کی غم ببُرَد تار مرا از دل پُود؟


۳۳

هزارها

آن کس که به دوری از خدا مایل شد

در باطن او هزارها مشکل شد

چشمم نخورد آب که وقت محصول

باری بدهد آن‌چه نهان در دل شد


۳۴

مست ازل

مستی من از روز ازل پیدا بود

هوشم همه جا در خور آن سودا بود

از من چو گذشتی، نه دگر بینی کس

بیهوده مگو کاین همه حسن از ما بود!


۳۵

بکوش

آن کس که برفت از او گِره باز نشد

بر کس سخنی دوباره آغاز نشد

در عیش بکوش و در پی رنگ مباش

فرسوده نساز دل، چو دمساز نشد


۳۶

نور شب‌ها

دلم از غیر پاکی‌ها شده دور

به چشمم ظلمت شب‌ها شده نور

رها گردیدم از جان و جهان خوش

که دل از غیر حق گردیده خود کور


۳۷

مُهر نبوت

در سینه من مُهر نبوت افتاد

از چهره من شده فتوت ایجاد

رفتم ز سر بود و نبود عالم

دادم همه را هرچه که بوده بر باد


۳۸

دیوانه جاه

دیوانه جاه را عطا جام نشد

در عشق، مرا به غیر حق کام نشد

رفتم ز سر هر دو جهان یکباره

ننگم بشکست و بر دلم نام نشد


۳۹

فکر فردا

غم خوردن ما بی‌اثر و بی‌ثمر آمد

اندیشه‌ام از فکرت فردا به در آمد

تسلیم خدا کن تو همه جان و دل خود را

خوبی کن و بگذار ستم، این هنر آمد!


۴۰

دیوانه و دنیا

دنیا به نزد عاقلی رام نشد

فرسوده کسی که در پی جام نشد

دیوانه و دنیا هماهنگ شدند

بی‌چاره کسی که در پی کام نشد


۴۱

دیوار گنه

دیوار گنه به سقف پاکی چسبید

رخساره حق به رنگ و رویم تابید

بسیار زدم دم از وصالش آخر

دل از همگان رمید و بر حق تابید


۴۲

سراپرده باد

بی‌دل شدم و برفتم از یاد، زیاد

تا آن که گذشتم از سراپرده باد

باد آمد و بشکست به دل غم‌ها را

آسوده شدم ز غم، چو دل آمد یاد


۴۳

نقد جهان

اندیشه مکن که بی‌هنر خواهی بود

«خود» را بنگر که بهر تو دارد سود

مال است و منال و زور و زر، نقد جهان

بی‌مال بود، علم و هنر نیز چو دود


۴۴

آزاد شو

گر اهل دلی ز پا و سر بگذر زود

بگذر ز همه کهنه و نو، هرچه بود

آزاد شو، از هر دو جهان دل برگیر!

فصل تو و وصل تو رسد از معبود


۴۵

پیری ناخواسته

جز نزد تو این دل، هوسی سیر نکرد

ما را به جهان جز تو کسی پیر نکرد

این پیری ناخواسته، از هجر توست

جز بر تو، دل من به کسی گیر نکرد


۴۶

عاشق دیوانه

دیوانه‌ام، ار نمی‌پسندی مپْسند

بیگانه‌ام از دانش و دورم از پند

من عاشقم و دلبر طنازم اوست

هرگز که ندیدم از برش، هیچ گزند


۴۷

دادگری حق

عقل من اگر ملک حق آباد نکرد

دست من اگر اهل دلی شاد نکرد

باشم به امید آن که آید روزی

حق داد کند؛ که دیگری داد نکرد


۴۸

گرگ‌آباد

گردیده زمان ما جهان گرگ‌آباد

با آن که شدند اسیر، هستند آزاد

این معجزه زمان ما می‌باشد

تنها به سخن شده جهان پر از داد


۴۹

چاره درد

عشق تو شده چاره درد منِ بی‌درد

سرخی ز رُخم رفته و رویم شده بس زرد

بیگانه‌ام از هر جهت و قبله و کویی

گرمم به حق و از همه کس گشته دلم سرد

 


۵۰

گزاره تقوا

دل بی‌خبر از گزاره تقوا شد

دلداده حق رها از این دنیا شد

آسوده شد از فکر دو عالم جانم

تا آن که به دل، جمال آن رعنا شد


۵۱

دل بیمار

هجران تو را این دل بیمار کشید

عشق تو سرم را به سرِ دار کشید

رفتم ز نظر تا که ببینم روی‌ات

یکباره حجاب، آن بت عیار کشید


۵۲

جوشش عشق

عشق تو مرا به کار خود حیران کرد

موجودی ناسوتِ مرا ویران کرد

از جوشش عشقت هیجانم جوشید

تا آتش عشق تو دلم بریان کرد


۵۳

گرفتار عشق

از عشق تو شد که دل گرفتار آمد

بهر تو سرم بر سر این دار آمد

دادی چه به من تا که کنم تدبیرش؟

این‌گونه دلم به فکر تو بار آمد


۵۴

کمین‌گاه

دل در پی رؤیتی، کمین‌گاه تو شد

آسوده ز غیر و خود هواخواه تو شد

یا خود بنما یا که نمایان رخ من!

این چهره نماند، بس که همراه تو شد


۵۵

دم به دم

اگر دردم شود کم، دل شود شاد

اگر غم گردد اندک، گردم آزاد

نشد دردم کم و هر لحظه شد بیش

که دارم دم به دم صد داد و فریاد


۵۶

عشق و معرفت

در ما، نه ز کس کینه به دل ظاهر شد

آزرده کی از خیل کسان، خاطر شد؟

آسوده دلم گشته ز غوغای زمانه

دل در ره عشق و معرفت، ماهر شد


۵۷

هبوط از برج بلند

تا که افتادم از آن برج بلند

رفت از من سستی و عیب و گزند

با سر و سینه شدم در راه دوست

شد رها جان من از آسیب و بند


۵۸

جمع جمع

از بزرگی تو افتادم به ضد

لطف تو زد بر دلم سودای نِدّ

بی‌تو کی باشد دلم در بی‌کران؟

جمع جمع من تویی بی عدّ و شِدّ


۵۹

مذهب من

در مذهب من عشق تو آیین آمد

مهر تو به دل، رها ز هر کین آمد

دلداده به هر رخم، به جانت ای دوست!

من در پی آن شدم، به من این آمد


۶۰

لطف رخ

حق چهره نمود و رخ او عالم شد

دم شد دو جهان و به دل آدم شد

شد چهره او همه جهانِ هستی

یک ذره از آن نه مُرد و نه خود کم شد


۶۱

ولوله

از عشق تو بس ولوله در عالم شد

دیوانه‌ترین عاشق تو آدم شد

یک عالَمی اندر پی تو مجنون‌اند

با تو شده‌اند جمع و همه با هم شد


۶۲

پرتو هستی

در پرتو هستی‌ات جهان با هم شد

در وصل تو دل، چشم همه عالم شد

با تو چو شدم، تمام عالم گشتم!

از تو دل من شکست و جان، پر غم شد


۶۳

ذات تو

زآن لحظه که دل در پی رخسار تو شد

بی هر سخنی دلم گرفتار تو شد

در ذات تو بودم که شدم عاشق تو

بی داد و ستد، دلم خریدار تو شد


۶۴

دیوانه منم

دیوانه منم، نه آن که دیوانه بود

بیگانه تویی، نه هر که بیگانه بود

فارغ ز سر غیر و خودی باید شد

زیرا که جز آن مه، همه افسانه بود


۶۵

بی‌خبر از غیر

گرمای وجودم همه از ذات تو شد

آشفتگی‌ام همه ز هیهات تو شد

دیوانه‌ام و ز غیر تو بی‌خبرم

فارغ دلم از تحفه شامات تو شد


۶۶

عاشقِ بی‌عار

عمق دل من چهره انکار تو شد

فریاد دلم رونق بازار تو شد

آتش بزن این سینه، بسوزان دل من

زیرا که دلم عاشق بی‌عار تو شد


۶۷

مزه شیرین

هر ذره به دل مزّه شیرین دارد

هر چهره به چشمم رخ نسرین دارد

من عاشقم و جمله جهان شیرین است

فرهاد که بود و او چه آیین دارد؟!


۶۸

شادی عشق

عشق است هماره شاد و دل شاد کند

گر داد دهد، وگر که بیداد کند

عاشق نه همین آتش و آب و خاک است

این جمله به باد ده، که فریاد کند


۶۹

خانه دل

در خانه دل نشسته‌ام روزی چند

بیگانه ز بیگانه، به جانت سوگند!

آسوده ز غیرم و به تو دل‌مشغول

فارغ ز جهان شدم، بریدم هر بند


۷۰

جنبش فطرت

عشق تو به دل چهره تابان دارد

یک جنبش فطرتم دو صد جان دارد

هر کس به گریز است از این بازی عشق

غیر از دل من که مشکل آسان دارد


۷۱

لوح قضا

آن چهره که در لوح قضا میزان شد

پرگار قدر بود و به من عریان شد

صد چهره ز دیدار جمالش دیدم

هرچند مرا رؤیت او هجران شد


۷۲

سرّ نهان

گر سِرّ نهان به دست ما باز نشد

ور آن‌چه بشد، ز ما هم آغاز نشد

لیکن چه غم از هر آن‌چه آید به سرم

چون از تو بود، که بی‌تو آن ساز نشد


۷۳

دین و قرآن کریم

دین و قرآن و بیان بر من و تو ظاهر شد

گوی و چوگان زمان در همه دم حاضر شد

صاحب ملک و دل دولت بی‌مانندش

در حضیض آمد و از اوج به ما ناظر شد


۷۴

گوهر دم

آن دم که نبودی به برم، جز تو نبود

آن‌چه که بشد در نظرم جمله نمود

جز تو نخرد کس از من این نیک و بدم

این گوهر خود چرا فروشم به حسود؟!


۷۵

رنجاندن ناتوان

رنجاندن ناتوان، تو بر خود مپسند

گر مرد رهی، بزن سر اهل گزند

سرمایه هر کسی بود جان و دلش

برخیز و نما ضعیف از خاک بلند


۷۶

بیمار تو

بیمار توام که تب مرا ویران کرد

گیسوی پریشان تو دل حیران کرد

خوش مُردم و از حضور هستی رفتم

زآن لحظه که چشم تو مرا عنوان کرد


۷۷

افسانه غیر

افسانه غیر، از دو جهان بیرون شد

عشق تو دمادم به دلم افزون شد

ای یار بیا بر من مسکین بنگر

از دوری روی تو، دلم پر خون شد


۷۸

رقص بر گور شهیدان

بر گور شهیدان چه بسی رقصیدند

بر خانه نفرت، چو مگس چسبیدند

مظلوم و ضعیف و بینوا، هیچ مگو!

هر دم به خود از جور و ستم نالیدند!


۷۹

فقر دل‌ها

در جان و دلم فقر و فنایی نبود

از دوست به ما غیر صفایی نبود

این فقر به دل‌ها شده از کوتاهی

از حق به جهان، غیر بقایی نبود


۸۰

بی‌خود از عشق

عشق تو مرا نموده بی‌خود

مست تو شدم هر آنچه شد، شد!

بیمارم از آن دو چشم مستت

با تو بشوم علاج، لابد!


۸۱

مست بی‌نشان

در جان و دلم، به‌جز تو دلبر نبود

غیر از رخ زیبای تو در سر، نبود

من مست تو و تو مست بی خط و نشان

تو جان و کسی به تو برابر نبود!


۸۲

یار و دیار

روزی بشوی خسته زِ هَر یار و دیار

بگذر ز غم و شادی و از دار و ندار

با حق بنشین، رها کن این‌ها ز نخست

تنها تو بمانی و خدا آخر کار


۸۲

شور و شرّ

سر داده‌ام و داده‌ام اندام دگر

از دست بدادم پدر و دخت و پسر

هستی تو همه کسِ من، ای ماه بیا!

با بوسه نما دلم پر از شور و شرر


۸۳

مجال فردا

لطفی بنما به جان من، ای دلبر!

دل رفته ز علم و نشده فکر هنر

بیگانه نی‌ام، مجال فردا هم نیست

دادار تویی، مرا ببخشای و ببر


۸۴

باده

از باده و می دلا تو هرگز مگذر!

مِی نوش و غم دل تو ببر از دل و سر

شیرازه جان من بُوَد از ساغر

تا عشق در این سینه و دل کرده اثر


۸۵

کوبه مزن

دنیا نه سزاوار من و توست پسر

زآن بگذر و خود را منما در پی شرّ

بی‌آن که بفهمی، بروی زین دنیا

فارغ بنشین کوبه مزن بر سر در


۸۶

جان پدر

آلوده مکن دل به غم ای جان پدر!

شادی کن و از دام جهان خوش بِگُذر

یک لحظه تو اندیشه کن از هستی خویش

زآن دم که نباشی، نبود از تو اثر


۸۷

دنیای فانی

دنیا نه به من مانَد و نه فرد دگر

رفتند و رویم با همه کرّ و فر

بگذر ز سرِ ما و من و هرچه که بود

عاقل ندهد دیده بر این فتنه و شرّ


۸۸

غم درمان

گر صاحب دردی، غم درمان تو نخور

بی‌عیب شود آب چو شد جاری و کر

آزرده نشو از غم و درد و سختی

آسوده نشین بر سر هر خالی و پر


۸۹

یاور مظلومان

گویی همه هستند گرفتار و اسیر

گردیده دل تازه‌جوان یکسر پیر

یا رب برسان یاور مظلومان را

رفته رمق از دل ضعیفان فقیر


۹۰

دوری از خلق

از خلق دورو، هرچه که دوری بهتر

آقا مَطَلب، مده تو سر بر سرور

مولای خودت باش و مکن مولایی

داور مطلب، مشو تو بر کس داور


۹۱

آیینه کاینات

سر را زده‌ام بر سر هستی یکسر

آیینه شده جمله به خشک و هر تر

خوش یافتم از دیده تماشایت را

با ظاهر و پنهانِ تو گشتم در بر


۹۲

پنجه مرگ

گر صاحب مالی و اگر فرد فقیر

ناگاه شوی به پنجه مرگ اسیر

در قبر نهندت به طلا، یا بر خاک

فرقی نکند برای تو در آن زیر


۹۳

صافی مردان

تزویر و دغل هست به اهل ظاهر

هستند ریاکار و به نعمت کافر

مردان خدا اهل صفا و صدق‌اند

صافی و صفایند و قوی و ماهر


۹۴

بیگانه از تزویر

بیگانه شده دل از ریا و تزویر

دل گشته ز زاهدان ظاهربین سیر

پیرایه مرا کشت و بریدم از آن

تا این که دهم دل به زمام تدبیر


۹۵

ردای پارسایی

دل رفته ز طاعت ریایی یکسر

دورم ز عبادت دوتایی یکسر

من بی‌خبر از مرام و دین و کیشم

فارغ ز ردای پارسایی یکسر


۹۶

تهی از عشق

آن کس که به طاعتش کند فخر و هنر

یا آن که کند مقام خود هم‌چو سپر

غافل بود و تهی ز عشق و هنر است

بی‌بهره ز دانش است و بیهوده نگر


۹۷

معشوق حقیقی

این عشق خودی را ز دلت وا بگذار

معشوق حقیقی تو به جانت بسپار

هرچند دلا هر آن‌چه عشق است از اوست

لیکن همه بگذار و تو حق را بردار!


۹۸

اهل خیر

بگذر ز بود یا که نبود و ز خویش و غیر

بگذر ز هرچه محفل و مسجد، کنشت و دیر

حق را گزین، برو بنشین رو به روی او

تا محو او شوی به تماشا چو اهل خیر


۹۹

حریم جهل

هرگز ز کسی رنجه نسازم خاطر

از مشرک و بت‌پرست و گبر و کافر

جهل است و عناد، خود متاع باطل

دورم ز حریم ظلم و باطل آخِر


۱۰۰

جمال دلبر

ما را به کسی کینه نباشد یکسر

دل گر تهی از کینه بسازی، بهتر

دیوانه‌صفت گرد مهی می‌گردم

تا آن‌که بینم به بر دل دلبر


۱۰۱

دورویان

دوری ز دورویان ریایی خوش‌تر

فارغ ز خس و خارِ جدایی خوش‌تر

سرتاسر این دل شده وصلِ تو دوست

شد خاطرت از هر آشنایی خوش‌تر


۱۰۲

سلسله

با عشق شدم به سیر عالم ظاهر

با عشق گذشتم ز غیاب و حاضر

عشق است مرا سلسله‌جنبان وجود

عشق است به جمله دل و جانم ناظر


۱۰۳

گر آه کشم

گر آه کشم، کشم سماوات به زیر

گر دم بزنم، شود خرابات اسیر

فارغ ز همه فتاده‌ام در ذاتت

در عین جوانی‌ام ز شامات تو پیر


۱۰۴

زنده عشق

من زنده عشقم و ز عشقم ظاهر

بیگانه ز غیرم و به یارم حاضر

دلداده و دلدار یکی بوده و هست

بی هر چه دویی، شدم به عشقش ماهر


۱۰۵

تماشای خطر

دیوانه شدم، زدم ز غم تیشه به سر

تا این که گذشتم از سراپای خطر

عاقل نکند کار عبث، بی سر و ته

یک لحظه بیا به عاشق خویش نگر


۱۰۶

دنیای گور

دنیا به مَثل بود به مانند گور

خوار است و ضعیف و کوچک و تنگ و نمور

زین گور، تو را سهم چه اندازه بُود؟

گه در غمی و گاه به شادی و سرور


۱۰۷

طالب نور

آزار کسی مجو، برو از شر و شور

گر کافر و گبری تو یا مؤمن و حور

دل جای حقیقت است و حق جمله تو راست

کن مهر به هر کس ار تویی طالب نور


۱۰۸

دیده خون‌بار

هرگز نرود از دل من چهره آن یار

آشفته شده دل ز غم دیده خون‌بار

ظالم چه کند در بر رخساره‌ای از غم؟

آسوده نگردد به بر چهره بیمار


۱۰۹

شهره بازار

هر لحظه شده دل پی آن یار، گرفتار

آن دلبر افتاده به هر کوچه و بازار

با عشق خوشش شهره بازار جهان شد

دیوانه او جمله جهان گشته به یکبار


۱۱۰

دیده بیمار

بنشسته به‌پا و دل و دیده چه بسی خار

کی گریه کنم از غم هجر تو به دل، زار؟

دیوانه روی تو شدم بی‌خبر از خویش

گردیده دل و دیده از این حادثه بیمار


۱۱۱

در این خانه

اندر دل این خانه ندیدم ز کسی خیر

رفتم به کلیسا و کنشت و به در دیر

چیزی که نشد در بر هر یک به‌جز از حرف

یا اسم و نشانی، و یا غازی و یا طیر


۱۱۲

پروانه‌صفت

پروانه‌صفت گرد رخ‌ات دارم سیر

در خانقه و مسجد و میخانه و دیر

دیوانه و مستم، نشناسم جز تو

باشد ز برت عشق و صفا و همه خیر


۱۱۳

زلف نگار

دل را تو بنه در گرو زلف نگار

بگذر ز سر جان برِ آن چشم خمار

دلداده‌ام و جز تو مه‌ام نیست به دل

یک بوسه بده، مکن مرا تو آزار


۱۱۴

خوب‌تران

دیدار تو کم، فرصت وصلت کم‌تر

تو از همه خوب‌ترانی بهتر

مستم به حضور تو مهین دلبر شاد

از اول دنیا تا جهان آخر


۱۱۵

حسین علیه‌السلام ؛ چهره دلدار

شد طلعت رخسار حسین چهره دلدار

آسوده شد عالم به حسین در صف پیکار

مردانگی و لطف و کرم گشته اسیرش

کی بوده بشر بهر حسین در خور پندار

 

مطالب مرتبط

موضوعات:

Ads

Advertising