نرگس مست

نرگس مست

 نرگس مست

عشرت همین که زلف به چنگ آوری مدام

هم در هزار پردهٔ عشاق، هرچه بیش!


 


 شناسنامه

سرشناسه : نکونام، محمدرضا‏‫، ۱۳۲۷ -‬
‏عنوان و نام پديدآور : نرگس مست : غزلیات (۶۸۰-۶۴۱)
‏مشخصات نشر : تهران : انتشارات صبح فردا، ‏‫۱۳۹۳ .‬
‏مشخصات ظاهری : ‏‫۸۳ ص.‬؛ ۵/۱۴×۵/۲۱س‌م.
‏فروست : مویه‌ی؛ ۱۷ .
‏شابک : ‭۹۷۸-۶۰۰-۷۷۳۲-۵۶-۴‬
‏وضعیت فهرست نویسی : فیپای مختصر
‏يادداشت : این مدرک در آدرس http://opac.nlai.ir قابل دسترسی است.
‏شماره کتابشناسی ملی : ‭ ۳۷۷۳۸۴۶‬

 


 پیش‌گفتار

گرگ و میش هوا جدال سپیدی صبح و ظلمت شب است. هم روز می‌گذرد و هم شب و هم لحظهٔ گرگ و میش آن. آن‌چه گذراست، گذراست و غمباد داشتن برای آن، سستی بنیاد را می‌رساند؛ ولی آن‌چه در پیش رو می‌ماند، حساب داشته‌ها و سفرهٔ کرده‌هاست. گذر عمر در کنار جوی بیش‌تر به ذهن می‌نشیند و دل را به خود معطوف می‌دارد:

گفتم کنار آب روان با وجود خویش

وای از دمی تو را، که حساب آیدت به پیش!

دنیا نه برای خوبان می‌ماند و نه خوبان در دنیا می‌مانند؛ هم‌چنان‌که دنیا نه برای زشت‌سیرتان می‌ماند و نه پلیدان در دنیا می‌مانند. زشتی و زیبایی دنیا هم می‌گذرد. نه سرخوشی سرور ماندنی است و نه بغضِ عزا و اندوهِ دل:

 هر لحظه‌ای که بگذرد از تو جهان و جان

یک دم فنا شوی و نبینی تو عمر خویش!

دنیا با همهٔ فراخی، کوچک است و کوچک‌تر از آن، دلی است که بر این پدیدهٔ سیال خیره می‌شود و به آن تعلق می‌گیرد. لذت دنیا لذت نیست؛ همان‌طور که مشکل آن، مشکل نیست؛ چون هر دو می‌گذرد. دنیا دو چهرهٔ فنا و بقا دارد. چهرهٔ فنای آن، واقعیت ناپایدار آن است و چهرهٔ بقای آن، هویت ثابتی است که پدیده‌های آن به اختیار خود در آن، نمود می‌دهند و در جدال میان این گرگ و میش فنا و بقا، باید حال و دم را غنیمت دانست؛ نه غصهٔ گذشته را خورد و نه خوف آینده را داشت؛ حال و دمی که به آن نیز امیدی نیست:

دیروز رفته است و ز فردا تو بی‌خبر

امروز هم که نیست، امیدی به لحظه‌ایش

شیرینی، گوارایی و لذایذ دنیا اگر برآمده از واقعیت ناپایدار آن باشد، می‌گذرد و داغ هجر و فراق و حسرت و عقده بر ذایقهٔ خوشِ امروز آن وارد می‌آورد و دنیامداری که امروز نگرانی و دلواپسی ندارد، فردایی پیش روی اوست که کام وی را تلخ می‌سازد؛ فردایی که زیاده‌طلبی و کثرت‌خواهی با آن است و لذت داشته‌ها را از دنیامدار می‌گیرد. بزرگ‌ترین درد دنیامدار، آن است که از داشته‌های خود لذت نمی‌برد و هم‌چنان رنج به دست آوردن نداشته‌ها را دارد. دنیای دنیامدار، سرابی است کشنده که تلاش برای رسیدن به آن، فرد را ناتوان‌تر و تشنه‌تر می‌سازد. دنیا زوال‌پذیر و ناپایدار است و زوال‌پذیری بر سراسر ماده و ناسوت چیره است. سرمستی اهل دنیا با فقدان و حرمان همراه است؛ حرمانی که سرمستی ناپایدار آنان را به خماری می‌کشاند.

اما دنیا چهره‌ای پایدار نیز دارد و آن، هویت هر پدیده در ناسوت است؛ هویتی که پدیده‌ها برای خود به اختیار رقم می‌زنند. این هویت اگر نمودار عشق و صفا باشد، با لذایذ معنوی همراه است؛ معنویت، قدس و ملکوتی که دنیا را گذرگاه و محل عبور می‌داند. گذرگاهی که باید ظلم و آزاری در آن برای خود و دیگران نداشت و نعمتی را لجن‌مال نکرد و آن را به صفای باطن و پاکی عشق، مورد استفاده و بهره قرار داد:

ای دل بنوش جام صفا، دم‌به دم ز عشق

تا نیش درد و غم ننشیند به قلب ریش

صفای باطن، قوت معنوی اولیای حق است و آنان همیشه سرمست و شادمان از آن می‌باشند و هیچ گاه مأیوس و دل چرکین نمی‌باشند و هر چیزی را مثبت می‌بینند و به هر چیزی سبز می‌اندیشند و تصویر ذهنی آنان از داغ عشقی که در دل دارند، سبز است:

اشکم شراب و باده دل و نای جان سبو

آهم رباب و سینهٔ مجروح، پر ز نیش

باید زمان‌های بسیار زودگذرِ عمر را قدر دانست و آن را سینه‌چاکانه به صفا و مهر گذراند. زمان‌هایی که هر لحظهٔ آن گویی تمامی لحظات است؛ هرچند لحظه‌ای هم بیش نیست؛ چرا که ممکن است هر لحظهٔ آن، لحظهٔ پایانی باشد و لحظهٔ پایانی آن، گویی ابتدای درک و فهم زندگی است. یک لحظهٔ دنیا، می‌تواند انسانی را از فراز و اوج به فرود و حضیض آورد. این لحظه‌ها از لحاظ کمیت ناچیز و از لحاظ کیفیت، پیچیده و بزرگ است. لحظه‌های دنیا ناچیز است از لحاظ کمّی، و بسیار است از لحاظ کیفی. آدمی باید برای این کابوس کمیت و غول بدون محتوا، محتوایی کیفی فراهم آورد و پایان و حق را در آن مشاهده نماید تا به همهٔ لذایذ و کردار خود رنگ و روی خیر و درستی بخشد:

خوش رو به سوی عیش و طرب، سینه ساز چاک

تا باز هم ز جان بزنی قید دین و کیش

دنیا را باید همراه حق، و حق را در چهرهٔ دنیا دید و سرگرم دنیایی شد که به حق مخلوط است. سرد و گرم دنیا و پیروزی و شکست آن را باید به «حق» محک زد:

باغی و نغمه‌ای و دف و چنگ و زلف یار!

چرخی به جام و رقص و نظر، بر رخ پریش

باید خود را به حق‌تعالی سپرد و امیدوار بود. نباید سختی و غم را در خانهٔ دل به‌طور دایم و همیشگی ماندگار پنداشت؛ بلکه باید گفت: هرچه و هر کس نباشد، اعتباری ندارد و بودن با تمامی چهره‌های حق کافی است و مردن در جوار حق، حجله‌گاه موفقیت و بارگاه سعادت و امید است:

عشرت همین که زلف به چنگ آوری مدام

هم در هزار پردهٔ عشاق، هرچه بیش!

دنیامداری، آدمی را چنان خودخواه می‌سازد که خود را نماینده، قیم و سرپرست همگان می‌پندارد. گویی پدیده‌های هستی، سرسپرده و رعیت او هستند. ظاهرمداری و پرداختن به لباس و مو، نمود این دنیاگرایی است؛ اما نامردی این چهرهٔ دنیا آن‌جاست که ناگهان چهرهٔ دیگر خود را نشان می‌دهد و همهٔ بزرگی و جلالی را که برای دنیامدار ساخته بود، به خواب و مثالی تبدیل می‌کند. گویی که این دنیای غدّار، اهلی و خواهانی نداشته است:

ما را کجا و دولت فانی روزگار

فارغ ز اهل ظاهر و اسبیل و هرچه ریش

دنیا بی‌رحمانه بر دنیامدار می‌تازد و او را از میدان بیرون می‌کند و خوار و ذلیل می‌سازد؛ چنان که گویی دنیامدار، دشمن دنیا بوده است، نه هواخواه دنیا. دنیا خواهانِ دیرین خود را اسیر طوفان و طغیان خود می‌سازد و مانند سیل و آتش و باد و بارانی که برگ ضعیفی را به باد انتقام می‌گیرد، او را گرفتار می‌سازد و به جای نوازش، آزارش می‌دهد. طبع دنیا چنان غدّار و بی‌باک است که حتی با دنیامداران و دنیاخواهان و با اهل خود نیز سر سازش ندارد و با ظاهری دلربا و زیبا، دندان‌های بلند و سیاه خود را در جای جای کالبد آنان فرو می‌برد و مانند میکروب و مرضی سرطانی و بدخیم، به دنیامداران حمله‌ور شده و همه جای آنان را فرا می‌گیرد؛ در حالی که دیگر این زمانِ گذرا، وقت دوباره‌ای برای جبران و حمله به دنیا، به دنیامدار نمی‌دهد و او را به حرمانی ابدی مبتلا و گرفتار می‌سازد؛ حرمانی که ابدی و غیر قابل تغییر و تبدیل و تبدّل است:

از او بجو نکو همه دم، عزت و شرف

دارد زیان برای تو دنیای گرگ و میش

خدای را سپاس

 


 

« ۱ »

خط موج

در دستگاه دشتی و گوشهٔ مهربانی مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رمل مثمن محذوف

 

در کنار تو نشستم، هر شبی چون تا سحر

از خروش تو، به دل آمد هماره شور و شرّ

تو خطِ پاک صفایی با همه عشق و امید

دل ندارد پستی و سستی ز کردارت خبر

شد امیدم روح پاک‌ات ای دلآرا، دلبرم

من به روح تو گرفتم از همه نقشی اثر

سلسله در تو شکست و رخصت از تو شد به‌پا

دل ظهوری خوش بدید از همتت، ای باهنر!

هست نکو آسوده‌خاطر با همه شور و شعور

شد رضا از تو، در آن‌چه باز می‌آید به سر

 


 

« ۲ »

چهرهٔ پاک

در دستگاه شوشتری و گوشهٔ کرشمه مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَع لُن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ ــ / ــ ــ

بحر: رمل مثمن مخبون محذوف

 

شد صفای من از آن چهرهٔ پاک‌ات ظاهر

کز صفای تو جهان گشته سراسر طاهر

بی‌خبر نیست دل از ساحت یادت هرگز!

بر تو باشد جهان، لحظه به لحظه، حاضر

ساحت قدس تو باشد صدف زیبایی!

از تو گردید بساط دو جهان خوش دایر

گشته انسان، غزل شاد تو زیباچهره

دو جهان هست ز عشق تو به انسان سایر

دلبرا هجر تو مه‌پاره نکو را کشته است

از تو شد عشق به ذرات جهانم ناظر

 


 

« ۳ »

ریب و ریا

در دستگاه دشتی و گوشهٔ ناز مناسب است

وزن عروضی: مُستَفعِلُن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

ــ ــ U ــ / ــ ــ U ــ / ــ ــ U ــ / ــ ــ U ــ

بحر: رجز مثمّن سالم

 

عشقت چو برده از دلم، ریب و ریای روزگار

دورم ز ناسوت و غمش، آسوده از قول و قرار

دیوانهٔ دیوانه‌ام، از هرچه گویی بی‌خبر

افتاده‌ام در دام تو، پنهانم و هم آشکار

جانا، بیا جانم بگیر، این اسم و عنوانم بگیر!

ما را رسان بر جان خود، ای ذات دور از هر تبار

عشق تو افتاده به دل، از دل گرفته آب و گل

ای سینهٔ سینای جان، هستی برای من دیار

عاشق‌کشی جانا چرا؟ شد عشق و مستی از صفا

از ما تو بگذر، کن رها، ای یکه‌تاز کار و زار

من مستم و مجنون تو، در داخل و بیرون تو

طنّاز و نازی جلوه‌گر، شد قامتت آیینه‌دار

جان نکو قربان تو، ای مشکل و آسان دل

بردی ز جان و دل قرار، از من درآوردی دمار

 


 

« ۴ »

غصهٔ خونبار

در دستگاه شور و گوشهٔ حزین مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن فَعُولُن

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ

بحر: هزج مسدّس مقصور (محذوف)

 

منم عاشق، نی‌ام آشفته بازار

ندارد با کسی جز یار، دل کار

دلم در بند آن یار عزیز است

که با من می‌کند بسیار، پیکار!

غم و هجر دلم، همواره از اوست

اگر گردیده دل، از غصه خونبار

دل آرا، دلبرا، دل را به بر گیر

که از سینه رود اندوه بسیار

دلم از دوری‌ات بی‌تاب گشته

بیا هجران از این بیمار بردار

جمال نازنینت کشت ما را

به چشمانم بیا، منّت تو بگذار!

شدم دیوانهٔ رفتارت، ای دوست!

به دل آتش زدی، ای پاک‌رخسار!

چو می‌بینی که سرمست حضورم

خرابم کن، به شور و شوق دیدار

به عشق و مفلسی تن داده‌ام، چون

نخواهم تیغ خون آلودِ غدّار

ستم کفر است و کافر هم ستمگر

مرا از شرّ این و آن نگه دار

بود نفرین حق بر ظالم دون

که از پستی ندارد هیچ گه عار

ستم‌پیشه، ستمگر، بی‌امان است

که برپا می‌کند بس چوبهٔ دار

نکو بگذار ظالم، یار دریاب!

که کرده عشق و مستی خلق، بیدار

 


 

« ۵ »

دو، سر، دو

در دستگاه سه‌گاه و گوشهٔ شهناز مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فَعَلاتن فَعَلاتن فعلن

ــ U ــ ــ /U U ــ ــ /U U ــ ــ / U U ــ

بحر: رمل مثمن مخبون مقصور (محذوف)

 

نبود در دل من، غیر جمال تو نگار

چهرهٔ شاد تو زد، دین و دلم را به کنار

با تو هستم که شده یار، مرا خلق جهان!

عشق تو داد فقط یاد، مرا قول و قرار

شد گرفتار تو هرچند دل و جان، ولی

عشق تو نیز مرا داد چنین بر سر دار

با همه خلق بگفتم که تو مه، یار منی!

با تو بودم، که «دو سر دو» بزدم چپ، به قمار

چون که رفت از دل و جانم همهٔ نقد وجود

نعمتِ هر دو جهان شد به قدوم تو، نثار

شده‌ام گرچه که تو، تو شده‌ای گرچه که من!

باز آسوده‌ام از قید و رهایم ز حصار

نبود جان نکو در گرو دشمن و دوست

جز خدا، کو به جهان یار و کس و ایل و تبار؟!

 


 

 « ۶ »

جنگل وحوش

در دستگاه همایون و گوشهٔ نغمه مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن فَعُولُن

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ

بحر: جدید (ترانه) یا هزج مسدّس محذوف

 

نگاهی کن به دنیای شر و شور:

طبیعت جمله غدّار است و پر زور!

بِدَرّد جملهٔ ناسوتیان را

به هر سویی کنَد هر لحظه، صد گور

بشر را کرده زندانی به هر جا

ندارد در دلش سودایی از نور

جهان جنگل بود، با آن وحوش‌اش

که می‌دَرّد بشر را، آن کر و کور

برای نو شدن، آتشفشان شد

فروزد جنگ، از نزدیک و از دور

نکو! حق غافل از دنیا نباشد

طبیعت را کند حق، جور واجور!

 


 

 « ۷ »

جهان امروز

در دستگاه ابوعطا و گوشهٔ نهاوندی مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن فَعُولُن

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ

بحر: جدید یا هزج مسدّس محذوف

 

جهان ما شده بیهوده بازار

ندارد چون که عشق حق خریدار

نمانده در جهان شور و امیدی

شده انسانِ سرگشته، گرفتار

بود دانش فراوان، عقل‌ها کم!

فراوان است شیطان را طرفدار

همه دولت‌مداران غرق ظلم‌اند

تباهی گشته آذوقه به هر بار

یتیم و مفلس و بیچاره کم نیست

گرسنه گشته آمارش چه بسیار!

ستم در کفر و در دین آمده؛ چون

ستمگر شد لباسش خلعت یار

دل درماندگان را پر ز غم بین

به هر میدان به‌پا شد چوبهٔ دار

سفر کرد از دل خوبان محبت

شده دل‌ها، پر از عقرب، پر از مار

نکو آزرده‌خاطر شد از این دهر

نمی‌خواهد که باشد مردم‌آزار

 


 

« ۸ »

ظالم حقیر

در دستگاه چارگاه و گوشهٔ نحیب مناسب است

وزن عروضی: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

ــ ــU ــ / U ــU / U ــ ــ U / ــU ــ

مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعَل

بحر: مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف

 

ساده‌تر از جمال تو دیدم رخ فقیر

با قطره‌های اشک یتیمانهٔ اسیر

ظلم و ستم چه کرده به دنیای بینوا؟

آسوده کرده مرگ اسیران، دم امیر!

بیچاره بود دخترک دل شکسته هم

بر سنگ‌فرش ستم، کشته شد صغیر

بیهوده بوده عمر ستمگر، ولی دریغ

فرعون که گشت آگه از اوضاع خویش دیر

سرگشته شد فقط دلم از سینه‌چاک دهر

آنگه که کرد به خاک شهادت شهیده گیر

سرخی خون گلان برده حق به غم

افتاده گل به خاک ستم هم‌چو ببر و شیر

ظالم، نکو، نمانْد و نماند به روزگار

مانده به چرخ‌دندهٔ دوران چه بس حقیر

 


 

 « ۹ »

دنیای بیمار

در دستگاه چارگاه و گوشهٔ زابل مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن فَعُولُن

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ

بحر: هزج مسدّس محذوف

 

بُوَد دنیای ما آشفته‌بازار

ندارد از بدی‌ها چون به خود عار!

جهان بیهوده‌بازاری بزرگ است

نبینی در دل آن خیر و هنجار

چرا باید بشر آشفته باشد

چرا باید که بیند هر کس آزار؟

چرا باید که بیچاره بمیرد!

کند ظالم جهان را پر ز بیمار

چرا باید که زشتی پا بگیرد

نباشد بهر خوبی‌ها، خریدار!

شدم آزرده از هر ناسپاسی

نمی‌خواهم ببینم روی غمبار

نکو افتاده از برج بلندی

شکسته پا و دستش، باز هر بار!


 « ۱۰ »

دنیای پوشالی

در دستگاه اصفهان و گوشهٔ بختیاری مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن فَعُولُن

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ

بحر: هزج مسدّس محذوف

 

من از دنیای پوشالی شدم سیر

نمی‌خواهم به دل سالوس و تزویر

رها هستم من از دین ریایی

گذشتم از سر بهتان و تکفیر

من و مردم به راه حق روانیم

گریزانیم از این سودای تقصیر

صفا و مردمی افتاده از دین

نباشد هیچ در این دوره تدبیر

فقیر و بینوا گردیده نابود

بخورده ناتوانان چوب تحقیر

برفت از عالمان تکلیف و الزام

نبین از سوی آنان خیر و تنویر!

نکو! بگذر ز گفتار و بهانه

کفن لازم نشد بر کشتهٔ شیر!

 


 

« ۱۱ »

غوغای قیامت

در دستگاه چارگاه و گوشهٔ زابل و نیز زنگوله مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فَعَلاتن فَعَلاتن فَع لُن

ــ U ــ ــ /U U ــ ــ /U U ــ ــ / ــ ــ

بحر: رمل مثمن مخبون محذوف (مقصور)

 

ای دل از غصه بیا خانهٔ غم برپا ساز

که زده هجر رخش بر دلم آتش با ناز

در دلم هست چه بسیار غم هجر تو ماه

سر به هر مهره زدم، نرد رُخم شد طنّاز

در دل از هجر رخت، دولت غم برپا شد

دلبرا چشم و دلم را تو به ذاتت کن باز

نشود فرصت غوغای حکایت فردا

ای دل امروز بیا سازِ قیامت بنواز!

به تجلی شده‌ام مظهر زیبایی تو

شد ظهورم سبب هرچه که شد از آغاز

می‌دهم دل به امید لب لعلت هر دم

دل چو از خود برود، با تو نماید پرواز

نغمه‌ساز همه عالم، چو زدی زخمه به دل

گوشه چشمی بنما بر من و دل، ای غمّاز

دارم امید که چشمم بشود باز به ذات

تا کنی عاشق حیرت‌زده با خود همراز

می‌دهم داد وصالت به دل و جان هر دم

در هوای تو شده کار دل من آواز

صاحب سِرّم و صد خلوت دل در کارم

شد نکو بی‌خبر از هر دو جهان هم‌چون باز

 


 

« ۱۲ »

آهنگ پاک

در دستگاه ماهور و قطعه‌های مویه و حصار مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رمل مثمن محذوف

 

با تو گر دشمن نمی‌سازد، تو با دشمن بساز

خاطر آزرده مکن، در گذر از سوز و گداز

گر تو را آزرده سازد دشمن بی‌معرفت

بگذر از او، کن توکل بر خدای بی‌نیاز

بگذر از جنگ و ستیز و داد و فریاد و نژند

می‌رسد روزی که نه تو باشی و نه آن گراز

بگذر از ظاهرمداران زر و زور و فریب

هستی خود را به این نابخردان هرگز نباز

بگذر از آدم‌کشان ظاهرآرا در نماز

بگذر از جاهل‌مدارانِ پلیدِ مستِ آز

راحت دنیا اگر خواهی به‌سوی «حق» شتاب

رو به‌سوی طاعت و ناز و نیاز و هم نماز

اهل دنیا را رها کن، بگذر از دون‌مایگان

خوش نشین با اهل معنا، صاحبانِ رمز و راز

گرچه اهل «حق» در این دنیا کم است، امّا که هست

آن‌قدر تا گُم نگردی تو در این راه دراز

شور و شوق و عیش و مستی را به خود پنهان نما

دلبری بگزین که با تو سر دهد خوش غنج و ناز

آفرین بر صاحبان معرفت، مردان «حق»

خوش گذشتند از دو عالم با همه منع و جواز

«حق» شنیدند و رسیدند و عیان دیدند «حق»

نفی باطل شد مرام و محو لطف «حق» فراز

چهرهٔ «حق» صورت و معنای «حق»، همراه دل

«حق» شدند آن‌ها به همراه «علی» علیه‌السلام شاه حجاز

حق‌نشان، حق‌بین، هماره حق‌مدار و حق‌طلب

جمع آن‌ها «حق»، تمامی، بی‌تکلّف، بی‌مَجاز

چهرهٔ پیدا و پنهان، دولت حسن و کمال

لطف «حق» را بی‌تعین در نوردیدند باز

ای نکو! بگذر تو از دنیا و سوی «حق» شتاب

همره آهنگ پاکی، دف بزن، چنگی نواز!

 


 

 « ۱۳ »

شعلهٔ شوق

در دستگاه دشتی و گوشه‌های نغمه و سلمک مناسب است

وزن عروضی: مفتعلن مفتعلن فاعلن

ــ U U ــ / ــ U U ــ / ــ U ــ

بحر: سریع(۱) مسدس مطوی مکشوف

 

عشق تو چون کرد به دل‌ها بُروز

شوق تو شد موجب هر آه و سوز

رونق عالم همه از جود توست

شعله به شوق تو بود در فروز

جلوه‌گری‌های همه گل‌رُخان

از تو بود در دل شب یا که روز

من ز همان لحظه که دیدم تو را

رفتم و خود باز نگشتم هنوز!

چهره کشیدم ز سر بند و بست

دور نمودم غم سودای پوز

بر قد خود بار قیامت زدم

لیک نشد پشت منی خم به غوز

پاره نکن رشتهٔ دل از رخ‌ات

وصله به دل کی بزند پاره‌دوز؟

در دل من هرچه بود، عشق توست

نیست دلم حیله‌گر و کینه‌توز

گشته نکو مظهر یکتایی‌ات

کرده طراوت به من از تو بُروز

 

  1. این بحر، از بحرهای رجز مطوی و دارای ضرب‌آهنگی خاص برای اشعار فارسی است.

 


 

 « ۱۴ »

خم ابرو

در دستگاه ابوعطا و گوشه‌های خجسته و کرشمه مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَعَلُن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ

بحر: رمل مثمن مخبون محذوف

 

دلم از فرقت روی‌ات شده از غم لبریز

عاشقم بر خم ابروی تو، ای یار عزیز

دوری روی تو کرده است خرابم به نهان

چون ندارم به دلم فکری و هوشی و تمیز

هجر تو برده دلم را ز سر بود و نبود

از غم روی تو جانا نبود راه گریز

شوق روی تو بیاورده دلم را به فغان

بهر دیدار تو گشتم ز درشتی، خود ریز

چرخ و چینم همه شب تا به سحر بهر تو شد

ورنه تن را نسزد این همه افت، این همه خیز!

عاشقم بر همه از عشق تو، ای بی همگان

در پی عشق تو دل تند همی گشته و تیز

من فدای گلم و خار و همهٔ هرچه که هست

چون که از عشق تو روییده به دنیا همه چیز

لب یار و رخ او، هست طراوت‌افزا

هر گل و شهد و گیاه و می و انگور و مویز

مست روی تو منم، رخ بنما بی کم و کاست

که دَم از نای تو خواهم به نوای نیریز

عشق تو کرده نکو را ز پس پرده برون

رفتم از خود همه دم، رفته‌ام از غیر تو نیز!

 


 

« ۱۵ »

سوز و ساز

در دستگاه اصفهان و گوشهٔ ساقی‌نامه مناسب است

وزن عروضی: مستفعل مستفعل مفعولاتن

ــ ــ U U / ــ ــ U U / ــ ــ ــ ــ

بحر: هزج مسدس اخرب (مکفوف)

 

همواره ز دل، نالهٔ من شد آغاز

در محضر تو اگر فزون دیدم راز

با تو به همه خلوت دل مأنوسم

با آن‌که شدی همیشه با من غمـّاز

از هجر تو رفته است ز چشمانم خواب

از سوز نمانده به دلم یک دم، ساز

چون عاشق بیمار تو بگذشت ز خویش

کم‌تر بنما با دل این مفلس ناز

بی‌تو نه مرا ممکن و نه طاقت ماند

تا در گذرم از غم تو، ای طنّاز

هرگز نروم از در تو لودهٔ مست

آسوده نشینم به دم و ناز و نماز

خواهی تو بریز خونم و خواهی بگذر

هر دم به دلم از تو بیاید آواز

عشق تو شده قُوت و غذایم، ای دوست

از شوق نگاهت دل و جان در پرواز

مستم بنموده لب نمناک تو دوست

هیهات ز مرغی که پرد با شهباز

گفتم ز نکو با رخ جانانهٔ او

بی‌خویش، تو با خویش نگاهی انداز!

 


 

« ۱۶ »

خاک محبت

در دستگاه دشتستانی و گوشهٔ سپهر مناسب است

وزن عروضی: مفتعلن مفتعلن فاعلن

ــ U U ــ / ــ U U ــ / ــ U ــ

بحر: سریع مسدس مطوی مکشوف

 

رفته سراسر دلم از تند و تیز

خاک محبت به دل من بریز!

گشته دلم جمله لطافت‌سرا

دل شده از هرچه درشتی، تمیز

دل به کنار تو شد از غیر، پاک

از نفس تو شده ناز و عزیز

کشتهٔ تو دلبر یک‌دانه‌ام

عاشق روی تو و خلق تو، نیز

قـنـد تویی، هم شـکـری، هـم عسل

شهد لبت داده به دل اُفت و خیز

جان نکو نیز فدای تو باد

تا بشود تن به رهت ریز ریز

 


 

« ۱۷ »

شهد لب

در دستگاه شوشتری و گوشهٔ نفیر مناسب است

وزن عروضی: مفتعلن مفتعلن فاعلن

ــ U U ــ / ــ U U ــ / ــ U ــ

بحر: سریع مسدس مطوی مکشوف

 

دلبر هر جایی من، ای عزیز

شهد لب خویش به کامم بریز

سینه به سینه، دو خمِ دیده گیر

دل ببر و غنچهٔ لب ده، تمیز

من به تو زنده، تو حیات منی

لطف تو تیغ دو لبم کرده تیز

شاهد تنهایی من بوده‌ای

جلوه کن و تازه نما جان تو نیز!

یار نکو، دلبر من، دل‌فریب!

عشق منی، دل به تو در جست و خیز!

 


 

 « ۱۸ »

سنتور و دف و ساز

در دستگاه همایون و گوشهٔ نغمه مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن فَعُولُن

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ

بحر: هزج مسدّس مقصور (محذوف)

 

منم، هر لحظه نزد دلبر ناز

که با من می‌نماید غمزه آغاز

به‌دور از او، بگو جان را ثمر چیست؟!

که دل در محضرش، سر داده آواز

من و او، هر دو یک روحیم و جانیم

به هر دم، دلبر و دل، گشته دمساز

عزیزا، دلبرا، نازت به جانم!

تو را خوانم، به سنتور و دف و ساز

به شور و رقص و چرخ و چین نشینم

که تا روحم کند، سوی تو پرواز

بیا، ای نازنین، زیبارخِ مست

که تا بیند تو را، دل با رخی باز

چه گویم دلبرا کاین دل چه گوید!

تو آگاهی، از آن‌چه می‌شود راز

نکو سر داده بر تقدیر، هر دم

بیا، باز این دل بشکسته، بنواز

 


 

« ۱۹ »

هرگز

در دستگاه افشاری و گوشهٔ قرایی مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فَعَلاتن فَعَلاتن فَع لُن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ /U U ــ ــ / ــ ــ

بحر: رمل مثمن مخبون محذوف

 

نکشد چون دل من بار ملامت، هرگز

هم ندارد به نهان قهر تو طاقت، هرگز

شد نگینِ دل من چهرهٔ عشق تو عزیز!

چون نداده به کسی قول ارادت هرگز

زندهٔ لطف توام، کشتهٔ دیدار تو رام

دل ز تو کی طلبد جز قد و قامت، هرگز

ذات پاک تو زده، عین تعین از من

ذات خواهم که دهی، لطف و کرامت هرگز!

هرچه دادی تو به من، می‌نهم اینک بر کف

جان به خود ره ندهد، غیر صداقت هرگز

لا تعین شده‌ام در برت، ای ذات عیان!

نکنم جز برِ ذات تو اقامت هرگز

شور دل کی برود، یا که بیفتد از حال؟

نکشد جان و دلم چون خط عادت، هرگز

به تو وابسته شدم، بی خط کردار و صفات

در من و تو نبود، وصف نهایت هرگز

جنّت تو به خودت باد مبارک، ای دوست!

با تو همره نشدم، جز به رفاقت هرگز!

شور و حال دل تو، کرده نکو را حیران

ره نپوید به‌جز از بهر هدایت، هرگز

 


 

 « ۲۰ »

طمس حق

در دستگاه راست پنج‌گاه و گوشهٔ نفیر مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رَمَل مُسَدّس مقصور (محذوف)

 

دلبری دارم دلآرا، شاد و ناز

جان فدایش کرده‌ام با سوز و ساز

او کشد من، من کشم نعش خودی

تا که بنشینم به نزدش، در نماز

روح خود سازم چو روح آن عزیز

تا که گیرم کام دل، دور از نیاز

عاشقم، دیوانه‌ام تنها تو را

می‌کشم هر لحظه صدها بار ناز

چون ندارم غیر تو دلدار، یار!

جان من، اینک بیا بر من بتاز

مست و محوِ طمس دیدار توام

جان به قربان تو، نه ملک حجاز

یا بکش یا می‌کشم خود را، ببین

تاب و طاقت رفته از اوج و فراز

در برم آ، کام دل ده بی‌امان

شد نکو بی‌خود ز خود، بی رمز و راز

 


 

« ۲۱ »

بلاگردان

در دستگاه راست پنج‌گاه و گوشهٔ خجسته مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن فَعُولُن

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ

بحر: هزج مسدّس مقصور (محذوف)

 

پریشانم چو مویت، دلبر ناز!

هراسانم، چو قلب نکته‌پرداز

شدم سرکنده، هم‌چون باد صرصر

بیفتادم هم از نغمه، هم آواز

اسیر عشقم و آزادم از خویش

کند دل سوی تو آزاد پرواز

بلاگردان تو گردیدم ای دوست

فدای آن دو چشم شوخ و ممتاز

عزیزا، دل که دادم، می‌دهم سر

تو بشکن چنگ و عود و هم نی و ساز

به دورادور تو پیچیده شد دل

به تو شد بسته دل، کی می‌شود باز؟

تن از شور دل خود گشته عاجز

نماز من، نیاز من، شده ناز!

مرا کشتی و بردی دین و دل را

نه دین مانده نه دل، نه رمز و نه راز

نکو زد نغمه در شور حقیقت

حجاز نغمهٔ دل کرد اعجاز!

 


 

 « ۲۲ »

پاک‌ترین چهره

در دستگاه چارگاه و گوشهٔ نحیب مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فَعَلاتن فَعَلاتن فَعلُن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ /U U ــ ــ / U U ــ

بحر: رمل مثمن مخبون محذوف

 

رفته عمری و به دوران نگرانیم هنوز

خون دل از قفس دیده روانیم هنوز

به ره صلح و صفا دل زده‌ام بر دریا

عهد کردیم و فقط جمله بَر آنیم هنوز

دل به بند ستم افتاده، ز دست ظالم

آن‌چنان بوده و امروز همانیم هنوز

از ازل رفته ز ما چهرهٔ بدمستی‌ها

در بر عشق تو، بی نام و نشانیم هنوز

شده فرسوده دل ذرهٔ مست و مغرور

ما بر آن صبغهٔ دیرینه، دوانیم هنوز

بی‌خبر از کرمت مانده اگر چشم ظهور

ما نه در قید خرابات مغانیم هنوز

گشته دل در پی دیدار جمال پاک‌ات

خاک عشقیم، نه در بند گمانیم هنوز

ظاهر ما شده سودای مَتاع دگران

گرچه ما در همه دم غرق نهانیم هنوز

رونق هستی‌ام و پاک‌ترین چهره‌ی‌عشق

با غم و غصهٔ بسیار، جوانیم هنوز!

شد نکو در همهٔ عمر، صفای دگران

با همه فتنهٔ بیگانه، عیانیم هنوز

 


 

« ۲۳ »

یار شیرین

در دستگاه اصفهان و گوشهٔ سلمک مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فعلتن فعلن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ

بحر: رمل مسدس مقصور

 

من گرفتار توام دلبر ناز

دل گرفتار تو و راز و نیاز

من اسیر دو جهانْ اهرمنم

نه اسیر کرم بنده‌نواز

هست در جان من عفریته زیاد

گرچه آرامم و پر سوز و گداز

چون گریزم ز همه سوی تو؟ آه

چه کنم؟ گشته مرا راه دراز!

عاشقم بر تو دلآرای عزیز

کی کنم سوی تو دلبر پرواز؟

شد نکو شاهد آن یار که هست

قبلهٔ اهل صفا، اهل نماز

 


 

« ۲۴ »

یتیمی و غریبی

در دستگاه شوشتری و گوشهٔ حزین مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن فَعُولُن

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ

بحر: جدید (ترانه) یا هزج مسدّس محذوف

 

یتیمی کرده جانم را پر از سوز

شکسته سینه و سر، این غم‌اندوز

یتیمی و لتیمی و غریبی

بشد با بی کسی، هم قوز بر قوز

مرا شمس و قمر شد باب و مادر

که با آن دو ندارد غم شب‌افروز

چنان عشق و محبت شد امیدم

که هر آن کرده دل را شاد و پیروز

صفای سینه یادش شد نکو را

به هر فرصت، به هر محفل، شب و روز

 


 

 « ۲۵ »

دلبر طنّاز

در دستگاه افشاری و گوشهٔ قرایی مناسب است

وزن عروضی: مستفعل مستفعل مستفعل فَع لُن

ــ ــ U U / ــ ــ U U / ــ ــU U / ــ ــ

مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (عروض سنتی)

بحر: هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف

 

آشفته‌ام از دوری تو، دلبر طنّاز

در سینه کند دل همه از شوق تو پرواز

در فکر تو بودم که بدیدم رخ ماهت

آسوده ز من گشته و آلوده به هر ناز!

افتاده‌ام از ملک و مکان و همه هستی

وا کن به تماشای رخت چهره همه باز

عشق من و تو، بی‌خبر از ملک و مکان است

من از توام و تو به منی کوک در این ساز

هر جمله به لطف غزلِ حُسن تو گویم

شد چهرهٔ ناز تو به من، نغمهٔ آواز

من مست تو آزادهٔ بی هر خط و ربطم

آزاده‌ام و دل به تو شد همره و همراز

بیهوده نگویم که تو هستی کس و خویشم

بی‌خویش و تبارم، وطنم: ذات سرافراز!

جانا، ببر از جان نکو ریب و ریا را

روحِ دل من، روح تو شد، ای گل غمّاز!

 


 

« ۲۶ »

غربت‌سرا

در دستگاه افشاری و پاره‌های مخالف و مغلوب مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رمل مثمن محذوف

 

کی کنم با بودنت از روزگار غم، هراس؟

می‌شود جاری به لب، در عشق تو هر دم سپاس

شکوه دارم، گرچه از این روزگار پر تپش

خانهٔ ما چون که شد غربت‌سرای پر هراس

برگزیدم در دلم یاری که دارد عشق محض

گشته عشق دلبرم بر جملهٔ هستی اساس

دیدم او را که به هر ذره نمایان بود و هست

دیده می‌خواهد شناسد یار را در هر لباس

هر که را بینم، بپندارم که یار من هم اوست

عاشقان را چشم می‌باید که باشد مه‌شناس!

تا ببینم، می‌شناسم یار کنعانی خویش

این سخن از جان بر آید، نی که باشد اقتباس

هست سکنای وجودم سرسرای ذات تو

کی بخسبم لحظه‌ای کنج گلیمی یا پلاس!

بوده استادم همان یار و مرا دلبر هم اوست

من ندیدم غیر او، همواره استاد و کلاس

رامِ یار من بُوَد هر ذره در سیر و سلوک

کرده تمکینش دو عالم، با همه هوش و حواس

گر همه هستی به دل دارم، تمام از عشق اوست

از سَر و سِرّش شدم با جمله عالم در تماس

سیر هستی کرده‌ام هر لحظه در آفاق دل

تا نکو سازم زبان عشق، بی‌دستار و داس

 


 

« ۲۷ »

غنچهٔ دل

در دستگاه ابوعطا و گوشهٔ رهاو مناسب است

وزن عروضی: مستفعلن مستفعلن مستفعلن فَع

ــ ــU ــ / ــ ــ U ــ / ــ ــ U ــ / ــ

مفعول مفاعیل مفاعیل فَعَل

بحر: هزج مثمن اخرب مکفوف مجبوب

 

دل منبع اسرار ازل باشد و بس

بی‌دل نبود، گرچه بود خاری و خس

دل غنچه کند بر سر هر شاخ کمال

بشکفتن هر غنچه ز دل، چهرهٔ نورس

دل رفت ز خود گشت ز شوقت همه مست

کی این دل وحشی من افتد به قفس؟

دل را ز هوس تهی کن، ای دلبر ناز

تا خویش به خود آوری از صوت جرس

گر دل بدهی عشق بجوشد به‌دوام

ور دل ندهی، نیست به دل نقشِ نَفَس

پاکیزه نما دل که شود جانت پاک

بگذر ز خودی و مکن آزار به کس

تا دل نشود پاک ز زشتی و کجی

بر جان نرسد مائده‌ای غیر هوس

صافی بنما جان و برو از سر غیر

خوفی به دلت ره مده از خشمِ عسس

مستی کن و پنهان بنما حالت خویش

شد گوهر پاکی همه در نقش نفس

دل شاهد انس است پسِ پردهٔ غیب

برگیر نکو چهره ز حرمان و ز یأس

 


 

 « ۲۸ »

قبله‌گاه عاشقان

در دستگاه سه‌گاه و گوشهٔ سلمک مناسب است

وزن عروضی: مُستَفعِلُن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

ــ ــ U ــ / ــ ــ U ــ / ــ ــ U ــ / ــ ــ U ــ

بحر: رجز مثمّن سالم

قالب: غزل دوری است؛ به خاطر ایقاعات واژگانی

 

ای نرگس شیرین دهن، هستم گرفتار تو بس

وی دلبر سیمین بدن، مستم ز دیدار تو بس

تا دید چشمم روی تو، افتاد از ابروی تو

زنجیر من شد موی تو، هستم هوادار تو بس

گشتم چو با تو روبه‌رو، بی‌سایه از هر سمت و سو

گفتم سخن‌ها موبه‌مو، در خط پندار تو بس

رَستم من از پروای غم، بستم دهان از بیش و کم

گشتم چو فارغ از خودم، دیدم شدم خار تو بس

دل شد حرم، کعبه در آن، تنها تویی در آن میان

ای قبله‌گاه عاشقان، دل بوده بیمار تو بس

رخصت ز تو آمد مرا، وصل تو برد از دل هوا

دل رفت و تو ماندی به‌جا، شد رشتهٔ تار تو بس

آمد به دستم تا بدن، افتاد از تن پیرهن

رفتم ز مایی و ز من، آشفته بازار تو بس

لب را نهادم بر لبِ آن غنچهٔ بی‌خار تو

دل را بدادم بر گل و بر خَدّ خونبار تو بس

تا ناز تو کردم قبول، صبر و تحمّل شد عجول

دور از نظرهای فضول، جان محو کردار تو بس

دیگر نمی‌گویم ز تو جایی سخن، حرفم شنو!

ای ماهِ لحظه لحظه نو، دل غرق رخسار تو بس

جان گشته شیدای تو ماه، از عشقت افتاده به چاه

دل شد به هر بی‌راه و راه، از بهر گفتار تو بس

هر دم تویی در دل عیان، بی پرده دور از هر نشان

جانان تویی، هستی تو جان، هستم خریدار تو بس

بینای بینایم تویی، آوای نجوایم تویی

پنهان و پیدایم تویی، دل خط پرگار تو بس

گوید نکوی بی تبار، این بوده خط و رمز یار

رمزی ز اسرارت هزار، در پردهٔ تار تو بس

 


 

« ۲۹ »

روح عالم و آدم

در دستگاه بیات ترک و قطعهٔ چکاوک مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رمل مثمن محذوف

 

باخبر گر هستی از رازی، مگو آن را به کس

لب ببند، آن را نهان کن، چون کمال این است و بس

گر توانش را نداری سِرّ خود در خاک کن!

ورنه هستی سست‌باطن، کم‌تری از خار و خس

راز خود افشا مکن هرگز، که رسوا می‌شوی

هر کسی با دیگری می‌گوید آن را یک نفس

راز تو راز است، گر مستور و پنهانش کنی

ور چکید از لب، دگر سِرّ نیست، چرک است و دَنَس

جاهلان در خوردن و گفتن چو بی قیدند و بند

بر سر هر ذره می‌تازند مانند مگس

دل تو را گنجینهٔ «حق» است، قدرش را بدان

صاحب اسرار «حق» باش و رها شو از قفس

قدر خود را نیک دان با صَمت و حکمت، ای عزیز!

چون ز پُر گفتن نمی‌یابی به‌جز ننگِ هوس

بگذر از باطل، ولی کم دم بزن از «حق»، که نیست

آگه از «حق» زاهد و قاضی و مفتی و عسس

بگذر از گفتار و پنهان کن زبان و لب بدوز

گر پی صلح و صفایی، کن کلامت را هرس

ادعا امروز گردیده فراوان، «حق» کجاست؟

مرد «حق» با رمز و رازش می‌رسد از پیش و پس؟!

«مهدی» موعود و روح عالم و آدم کجاست؟

رو نکو او را ببین، ورنه تو را آید جرس

 


 

« ۳۰ »

سوز دل

در دستگاه ابوعطا و گوشهٔ حزین مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رمل مثمن محذوف

 

نیستت شایسته در دنیا دهی آزار کس

تا توانی هم مشو در زندگانی بارِ کس

عمر کوتاه جهان و عمر کوتاه تو را

صرفه کی دارد که باشی در پی اضرار کس؟!

فوج خوبان و بدان پی در پی هم می‌روند

خود نماند در جهان، چیزی به‌جز آثار کس

گر نباشد غفلت دل، کی جفایی می‌رسد؟!

بگذر از زشتی، رها کن خاطر از پندار کس

دل که می‌سوزد، در آن پیدا شود رخسار «حق»

نور «حق» گر در تو باشد، کی کنی انکار کس؟!

سینه‌ای دارم پر از سوز و غم و دردِ فراق

می‌شناسم جمله دل‌ها را من از رخسار کس

بگذر از نامردمی، نامردی از خود دور کن

نان رسان، مشکن تو رونق، از سر بازار کس

ظلم و بیداد و ستم با هیچ کس مپسند هیچ

هیچ کس را ناامید از خود مکن، شو یار کس

دوره‌ات سر می‌رسد، خود می‌شوی خانه خراب

گر که با ظلم و ستم ویران کنی دیوار کس!

آخر این دنیای پهناور خدا دارد، پسر!

از خدا اندیشه کن، آتش مزن انبار کس

جست‌وجو در کار و بار هر کسی، از ناکسی است

با تأمل دیده بند و سر نکن در کار کس

دور باش از هر طمع، صافی بشو مانند گل

تا دلت باشد قوی، از طعنهٔ گفتار کس

دل بگیر از خلق و بگذر از سر خویش و تبار

لب فرو بند و رها کن چهرهٔ دلدار کس

گر شدی پیر کسی، بگذر تو از ریب و ریا

پاک کن دل را، سپس رو در پی دیدار کس

پاک کن اول نکو چشم و زبان خویش را

بعد از آن، دستی بکش بر دیدهٔ بیمار کس

 


 

« ۳۱ »

دُرّ نایاب

در دستگاه راست پنج‌گاه و قطعهٔ چارمضراب مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رمل مثمن محذوف

 

عاشقت گردیده دل، بشکسته‌ام در جان قفس

دُرّ نایابی شد این دل، در یم غم بی‌هوس

آشنا رفت از دل و بیگانه افتاده ز چشم

من به دنبال تو افتادم، به فریادم برس!

بی‌سر و بی‌پیکرم، بی‌تار و پودی از وجود

چینِ زلفِ تو بنازم، خوش برید از من نفس

دل گرفتار آمد از شوقت به هنگام سحر

بگذر از ناز و ادا، ای لوده، مستی کن تو بس

تا که دیدم بی‌کسم، در سرسرای ملک تو

مست و شیدا شد دل و فارغ شد از بانگ جرس

چون بیفتادم به دنیا از پس خلقی تمام

در دل هر ذره پنهان، من ندیدم جز تو کس!

بی‌خبر از دو جهان، آسوده‌خاطر از وجود

با تو مشغولم، رها گشته دل از هر خار و خس!

شور و مستی برده تابم، کار من گردیده عشق

عاشق و دیوانه‌ام، ترسی ندارم از عسس

من اسیر عشق تو گردیدم از صبح ازل

تا ابد هستم اسیرت، از همان پس تا سپس

محضر تو برده دل از ما به صد دور وجود

شد نکو غرق تماشای تو در پیل و مگس!

 


 

« ۳۲ »

نیش و رنجه

در دستگاه غم‌انگیز و نیز شور و در گوشهٔ حزین مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَعَلُن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ

بحر: رمل مثمن مخبون محذوف

 

به زبان رنج مده، نیش مزن بر دل کس

مکن آزرده کسی را به جهان، هم‌چو مگس

دل به دست آر و نوازش بنما خلق خدا

هم میازار کسی را، دل برون کن ز هوس

بگذرد عمر جهان و بروی از بَرِ خلق

گوش کن، در پسِ هر قافله‌ای بانگ جرس

سر بگیر از بر زشتی، بگذر از سر غم

پا بنه در ره حق، دور شو از نفْس و نَفَس

زندگی چهرهٔ یک غایلهٔ پر خطر است

خوش نما چهره نکو، تا نروی یکسره پس

 


 

« ۳۳ »

ای نفس

در دستگاه شوشتری و گوشهٔ حزین مناسب است

وزن عروضی: مفتعلن مفتعلن فاعلن

ــ U U ــ / ــ U U ــ / ــ U ــ

بحر: سریع مسدس مطوی مکشوف

 

ای هوسِ سینهٔ من، ای نَفَس!

از چه نشاندی دل من در قفس؟

جان تو در قلب من آمد، پدید

گرچه شدی، شاهد پاکی، هوس!

پیشِ تو افتاده‌ام این‌جا به خاک

هرچه که بستم، تو شکستی سپس!

از تو شد این جان مطهر، کثیف

گر تو نبودی، که نبودش عسَس؟!

بهر تو شد، جان من این‌گونه سست

تا که نشستی، سر دل چون مگس

جان من از عالم بالا نبود؟

از تو چنین خوار شدم هر نفس

جان نکو، سر بکش از ماجرا

می‌رسد از دور صدای جَرَس

 


 

« ۳۴ »

خانهٔ غم

در دستگاه شور و گوشهٔ آشوری مناسب است

وزن عروضی: مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن (عروض نوین)

ــ ــ U ــ /U ــ ــ / ــ ــ U ــ /U ــ ــ

مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (عروض سنتی)

بحر: مضارع مثمن اخرب

قالب: غزل دوری

 

سوز دلم نداند، جز یارِ بی کم و بیش

درس مرا نخواند، دارای مذهب و کیش

درس منِ حزین است، دوری ز بزم خوبان

آن کس که کشت نفس را، فارغ نشسته از خویش

جانم فدات بادا، تو پیش من عزیزی!

خوبـان ز دل رهـا کـن، دل رفته از پس و پیش

دل در پی محال است، فارغ ز هر کمال است

خوبی به دل وبال است، کم بر دلم بزن نیش

هرچند من خمارم، ساقی بَرَد قرارم

جز یارْ کس ندارم، ای دوستان درویش

ای ماتم زمانه، زشتی تو را نشانه

قربانی‌ات بهانه، ظلم تو کرده دل، ریش!

دل گشته خانهٔ غم، در دل نشسته ماتم

دشمن بود پی من، چون گرگ در پی میش

هستی شده همه من، بگذشته‌ام ز هر فن

این تن نکو بیفکن در نزد آن بداندیش!

 


 

« ۳۵ »

هزار پردهٔ عشّاق

در دستگاه افشاری و گوشهٔ خجسته مناسب است

وزن عروضی: مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعَل (عروض نوین)

ــ ــU ــ / U ــU U / ــ ــ U ــ /U ــ

مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (عروض سنتی)

بحر: مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف

 

گفتم کنار آب روان با وجود خویش

وای از دمی تو را، که حساب آیدت به پیش!

هر لحظه‌ای که بگذرد از تو جهان و جان

یک دم فنا شوی و نبینی تو عمر خویش!

دیروز رفته است و ز فردا تو بی‌خبر

امروز هم که نیست، امیدی به لحظه‌ایش

ای دل بنوش جام صفا، دم‌به دم ز عشق

تا نیش درد و غم ننشیند به قلب ریش

اشکم شراب و باده دل و نای جان، سبو

آهم رباب و سینهٔ مجروح، پر ز نیش

خوش رو به سوی عیش و طرب، سینه ساز چاک

تا باز هم ز جان بزنی قید دین و کیش

باغی و نغمه‌ای و دف و چنگ و زلف یار!

چرخی به جام و رقص و نظر، بر رخ پریش

عشرت همین که زلف به چنگ آوری مدام

هم در هزار پردهٔ عشاق، هرچه بیش!

ما خود کجا و دولت فانی روزگار

فارغ ز اهل ظاهر و اسبیل و هرچه ریش

از او بجو نکو همه دم، عزت و شرف

دارد زیان برای تو دنیای گرگ و میش

 


 

« ۳۶ »

بگذر ز خویش

در دستگاه ابوعطا و گوشهٔ قرایی مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رَمَل مُسَدّس محذوف

 

چون گذشت از تو چهل، بگذر ز خویش

کم تبختر کن به دستار و به ریش

لب فرو بند و به پیش آور سکوت

هی به همراهان مزن بیهوده نیش

گر دلت نامد به ره با سوز و آه

کن دلت را در ره «حق» ریش ریش

گر نیامد در دل تو رمز دوست

بگذر از دین و مکن فخری به کیش

تو رهایی، هرچه می‌خواهی بکن

زشتی و خوبی، چه‌کم باشد، چه بیش!

بگذر از خود، چون تویی بی هر صدا

شیری یا روباه و گرگی یا که میش

هرچه می‌خواهی بکن، امّا بیا!

کس نیازار و مکن کس را پریش

بگذر از عصیان و طاعت پیشه کن

گر تو خواهی شور و شوق و نوش و نیش

ای نکو! همراه «حق» کن جان و دل

بر تو فردا بگذرد مانند پیش

 


 

 « ۳۷ »

مولایم علی علیه‌السلام

در دستگاه افشاری و گوشه‌های نغمه و سلمک مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رمل مثمن محذوف (مقصور)

 

گر تو از اهل ولایی، با کجی بیگانه باش

دل بشوی از آب و نان و عاشق و دیوانه باش

دل بده در راه حق و سر بنه بر آستان

در ره عشق رخ آن مه، بیا جانانه باش

تا نپیچی سر ز دنیا، صاحب سِرّ کی شوی؟

جای عُزلت، خود بیا مست می و میخانه باش

کن صفا با خلق و از پیرایه بگذر بی امان

«حق» پرست و «حق» طلب، در راه «حق» یک‌دانه باش!

دل به دست آورده‌ای، مشکن دلِ خرد و کلان

شمع جمع مردم دلخسته را پروانه باش

خودپرستی را رها کن، وز طمع بیرون بیا

با تفقد بر فقیران، عاقل و فرزانه باش

بگذر از ریب و ریا و ظلم و جور بی‌امان

از جفا بگذر، ستم منما، به «حق» مردانه باش

هم برای مستمندان باش دریای امید

هم برای بینوایان فکر آب و دانه باش

بگذر از دنیای فانی، عشق حق را پیشه کن

پیش عشاق حقیقت، صاحب پیمانه باش

می‌رود عمر و نمانی، رو به حال خود نگر

تابع «حق» شو، برون از فکر خوان و خانه باش

رفته از دنیا فراوان مردم خوب و پلید

می‌روی سوی «حق» آخر، کم پی افسانه باش

هست امید نکو بر لطف مولایم «علی» علیه‌السلام

گویدم هر دم بیا دردی‌کش و دردانه باش

 


 

« ۳۸ »

بسی نیش

در دستگاه بیات ترک و قطعهٔ ناقوس مناسب است

وزن عروضی: مستفعل مستفعل مستفعل فَع لُن

ــ ــ U U / ــ ــ U U / ــ ــU U / ــ ــ

بحر: هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف

 

در راه تو همواره ز من رفته دل از خویش

افتاده‌ام از مذهب و آیین و هم از کیش

تنها تویی آن چهره که در دیده ما بود

بهر تو ز دشمن دل من دیده بسی نیش

بیگانه‌ام از کسوت و عنوان پر آشوب

دورم ز سر سبحه و زُنّار و قدِ ریش

دل دادم و بردی همه آن‌چه که دادی

آزادم و دل نیست پی صوفی و درویش

من بی‌خبر از خویش و رهایم ز کمالات

دورم ز سر قرب و هم از بُعد و پس و پیش

بر دوری تو تاب ندارد دل من هیچ

در راه تو، دل داده تمام هوس خویش

از دل بزدودم سخن غیر، سراسر

بیگانه که دیدم، بزدم ریشه تشویش

ای ماه جهان، در دلم امید بتابان!

تا دل برود از غم و سودای کم و بیش

شد عشق نکو این‌که بر آن ذات بَرَد دست

آسوده شده نزد تو از فکر بداندیش

 


 

 « ۳۹ »

دولت کامل

در دستگاه سه‌گاه و شور شهناز مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ

بحر: هزج مثمّن سالم

 

من از ماندن دگر سیرم، که دیده دل جهانی خوش

دلم رفته ز بیراهه، که دارد خود امانی خوش

درون سادهٔ من خود بود یک دولتِ کامل

نباشد جز رخ ماهت، مرا هرگز عیانی خوش

چه بس سرمستم از معشوق بی‌پروای عالم‌سوز

به‌دور از فکر و اندیشه، ندارم هم گمانی خوش

سراسر دیده‌ام بس خوش همه بود و نُمودت را

حقیقت دارد اندر من، ظهوری خوش، نهانی خوش

سراپا بر نگیرم دل، بریدم از همه تن‌ها

که من خود یک‌تنه دارم درون خود جهانی خوش

همین که راز پنهانی نمودم آشکار از تو

به ناگه تیر غیب آمد، برید از من توانی خوش

بگفتا: این سزای گفتن اسرار «حق» باشد!

اگر پنهان نگردانی، نماند بر تو جانی خوش

بگفتم مست و مدهوشم، بگویم نازِ شست تو!

نمی‌ترسم، که گویم رازهایت با زبانی خوش

برون آی از بر خلوت، سراپا شو عیان، ای دوست

چه سود از دیدن سنگی، کجا باشد گرانی خوش

مرا محرم‌سرای تو بود زیر و بم عالم

کجا نامحرمی دیدی که دارد هم فغانی خوش

دلا ز آن نازنین کم گو، که دلبر می‌کند غوغا

برو از ظاهر و پنهان، بگو حق با بیانی خوش

نکو! مستی مگر تو یا نمی‌بینی که او پیداست؟

رها کن حرف و پندارش، بمان با ترجمانی خوش

 


 

 « ۴۰ »

کفر و کیش

در دستگاه چارگاه و قطعهٔ چارمضراب مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رمل مثمن مقصور (محذوف)

 

بوده‌ام من تو، بیا دلبر تماشا کن تو خویش

بی‌خبر گشتم ز خود تا دیدمت همواره بیش

سال‌ها افتاده دل از هرچه امکان و وجوب

چون دگر فرقی ندارد شادی و غم، نوش و نیش

دورم از دیدار غیر تو، ز غیر این را بپرس

نه دگر فرقی میان کفر و آیین است و کیش

بی‌خبر از غیر تو گشتم، شدم در خود غریب

دورم از دام حریف و هستی‌ام شد ریش ریش

دل گذشت از ننگ و نام و بحثِ آباد و خراب

چهره‌ای دارم به‌دور از کسوت و دستار و ریش

فارغ از سود و زیان شد نقد بازار وجود

بی خر و گاو و شغال و گرگم و بی مرغ و میش

کی شکستم پشت و بازوی ضعیفی را، رفیق!

بوده‌ام مظلوم‌تر هر روز، هم از روز پیش

کی به دست من کمند و تیر و چاقو دیده‌ای

گرچه بهر هر ستمگر آتشی دارم به نیش

دیدمت در اندرونِ صافی‌ام با صد ظهور

دل برفت و دیده شد، تا که شدم زار و پریش

چون گذشتم از خود و از هرچه بوده نزد من

باخبر گشتم نباشد در بر من جز تو، خویش

شد نکو دیوانهٔ تو، مست هر جایی عیان

غرق تو گشته، عذابش کن، عذابی هرچه بیش

 

مطالب مرتبط

موضوعات:

Ads

Advertising