ظهور پاک

ظهور پاک

ظهور پاک

 فارغ شدم از جمله کسان، ای همه خویشم!

 آزاد شدم از طمع و قومِ طمع‌مند



 شناسنامه

سرشناسه : نکونام، محمدرضا‏‫، ۱۳۲۷ -‬
‏عنوان و نام پديدآور : ظهور پاک: غزلیات (۴۴۰-۴۰۱)
‏مشخصات نشر : تهران : صبح فردا، ۱۳۹۳.
‏مشخصات ظاهری : ۸۹ص.
‏فروست : مویه ی؛ ۱۱.
‏شابک : ‭۹۷۸-۶۰۰-۷۷۳۲-۵۰-۲‬
‏وضعیت فهرست نویسی : فیپای مختصر
‏يادداشت : این مدرک در آدرس http://opac.nlai.ir قابل دسترسی است.
‏شماره کتابشناسی ملی : ‭۳۷۷۰۸۱۴‬

 


 پیش‌گفتار

«آزادی» مختص حضرت حق‌تعالی است. آزادی حق‌تعالی هیچ بندی ندارد. مرزی قرمز در کشور حق‌تعالی نیست. کشوری که عین سلامت است. صفا در آن‌جا چنان موج می‌زند که هیچ میهمانی با میزبان احساس دویی و بیگانگی ندارد و میزبان برای میهمان، خط قرمزی نمی‌کشد:

از سینه من رفته همه قید و همه بند

دل، لوح دویی را ز بر جان خود افکند

نشان «آزادی» را باید از مولای آزادمنش محبوبان الهی خواست و دل،تنها در این عرصه است که خوشی می‌یابد و راحت به مقصد می‌رسد:

افتاده‌ام از برج بلند تو در این دهر 

ز آن لحظه که دل شد بَرِ ذات تو خوشایند

«کام» و خوشی، تنها ذات حق‌تعالی است و ذایقه انسان محروم، رنج‌دیده، غم‌آلود و تفتیده در پهنه ناسوت، تنها به آب این چشمه زلال و گواراست که خنکا می‌یابد و شیرین می‌شود:

از چشمه وصل تو شده ذایقه‌ام خوش 

 کام تو بِه از شکر و شیر و عسل و قند

حکمت، تنها نزد اولیای حق‌تعالی است. حکمت، رساندنِ هر پدیده به خیر ویژه اوست. اولیای محبوبی هم‌چون رجال غیب هستند که به ولایت و با باطن خویش کارپردازی دارند، هم در ظاهر ناسوت و هم در باطن آن. آنان حکمتی دارند که یقین در شاکله آن است؛ حکمتی که جز حقیقت و صواب نیست و هر پند ناشایستی در برابر آن، جهل و کج‌راهه است که جز ناآگاهْ و دور از معرفت و حقیقت، برای آنان طرح و برنامه در قالب پند، پیشنهاد نمی‌دهد:

گردیده پر از حکمت تو گوشِ دل من

کی شد به دلم صحبت اغیار و دگر پند

ولی محبوبی، هم خود به حکمت کار می‌کند و هم تمامی کردار حق‌تعالی را محکم می‌بیند و به آن راضی است، بلکه او جز فعل حق‌تعالی ـ هم در دست و هم در دیده ـ ندارد و در «رضا» نیز انتفای کامل از هر گونه خودی دارد:

هرچند که در راه تو رفت از کف من عمر

امّا ز تو همواره منم راضی و خرسند

دوام پیوند با حق‌تعالی تنها در خور مقربان محبوب است و تنها آنان هستند که «خط امان» یافته‌اند و از هر گونه آلودگی به غیر و رجسی دور می‌باشند:

 از غیر اگر دیده پیوند بریدم

 با ذات تو دارم همه دم خویشی و پیوند

 آنان یکه‌شناس می‌باشند و حق‌تعالی را تنها چهره وجود می‌یابند که حقیقت دارد، نه اصالت که در مقابل، فرعیتی دارد:

 کی بوده برای تو مهین چهره رقیبی؟

کی هست برایت به جهان، مثلی و مانند؟

پیوند ابدی آنان با حق‌تعالی، طالب وصل خاص و عنایت ویژه است:

ما را تو مران از در پر شور و شر خویش

از شوق وصال تو کنم ناله دگر چند؟

طلبی که پیوند حقی را با خود دارد و به لسان حق‌تعالی انجام می‌شود و خواسته اوست که محقق می‌شود و از هر گونه طمع خلقی دور است:

 فارغ شدم از جمله کسان، ای همه خویشم!

 آزاد شدم از طمع و قومِ طمع‌مند

مقرّب محبوبی به خواسته‌های معشوق رضاست و با آن سازگار است. این سازگاری بدون سوز نیست. سوزی که قالب ساز را می‌شکند، ولی از نوای سازگاری خاموش نمی‌شود؛ هرچند نوایی بر آن بنوازند که به پرده‌های گوناگون، سازگار نباشد:

سازم ز دم سوز تو بشکست در این عشق

هرچند در این دایره صد پرده نوازند

معرفت محبوبی، هرچه بیش‌تر جور و جفای صادقانه معشوق را می‌طلبد و بر سوز خود رونق می‌دهد و با ساز حق‌تعالی کوک می‌شود؛ در حالی که دیگران بر آن هستند تا ساز حق‌تعالی را بر میل خود به نوا درآورند و آن را با خویش سازگار سازند. محبوبی چنان صاف و ساده و بی‌آلایش است که خواسته‌ای ندارد و حق به تمام قامت در او نشسته است و حق بر مدار و معیار اوست و هر جا که او برود، حق نیز می‌رود؛ همان‌طور که او بر مداری می‌رود که حق‌تعالی بخواهد:

صد شور و نوا پای تو سر داده نکو چون

او در پی سوز و دگران در پی سازند

* * *

 


« ۱ »

عاشق صادق

در دستگاه سه‌گاه و گوشه پروانه مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ

بحر: رمل مثمن سالم(۱)

 

رهروِ وادی «حق» را هیچ کس حیران نبیند

راهی راه حقیقت را کسی نالان نبیند

دل گرفتار نظر گردد، شود بیگانه از خود

در نظربازی، دلم دیگر غم دوران نبیند

عشوه می‌ریزد چنان، تا فتنه بنماید به کارت

زخمه چشمش به‌جز خون دلم درمان نبیند

دل گرفتار لب پر خون یار باوفا شد

هرگز این دل جز لب لعلش به خود پنهان نبیند

هاتف سِرّ ازل با تیر مژگان زد به جانم

تا ابد این دل به‌جز رخساره جانان نبیند

عاشقی، کار دل دیوانه ما در جهان شد

عاشق صادق به خود هرگز سر و سامان نبیند

در خراب‌آباد عشقت، عاشقی بسیار سخت است

این حقیقت را دلِ آلوده در حرمان نبیند

جان فدای قامت رعنای آن یار غزل‌خوان

گرچه جانان، جان ما را قابل عنوان نبیند

دل نشست بر دلبر و دلبر به دل، آسوده هر آن

کاین دل شوریده در خود جز مه تابان نبیند

دل ببازم، سر دهم من تا که دیگر

دل به دلبر چهره‌ای از مشکل و آسان نبیند

رفتم از ایمان و کفر و دل از این دو پاک کردم

تا دگر دل نزد آن مه، کفر و ایمان را نبیند

کفرم از ایمان گذشت و رنگ هر پیرایه را شست

فارغ از غیرش نکو گردیده تا هجران نبیند

 

  1. این وزن، از ارکان کامل فاعلاتن تشکیل شده است و وزن اصلی بحر رمل است، که مثمن سالم نامیده می‌شود.

 


 

« ۲ »

دولت دشمن

در دستگاه افشاری و گوشه حزین مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ

بحر: هزج مثمن سالم

 

ز هر سویی غم دنیای دون آماج تیرم کرد

ندارم اسپری چون در برش، این غصه پیرم کرد

همیشه غرق اندوهم، چه در خواب و چه بیداری

عجب عمری که از بودن به دنیا، سیرِ سیرم کرد

به هر سویی نظر کردم، بدیدم دولت دشمن

ندارم چاره‌ای، چون او گرفتار دبیرم کرد

دلم در گوشه خلوت، گرفتار شماتت شد

که ناز شاهد و ساقی به آسانی فقیرم کرد

عجب بخت بدی ما را بشد از لوح اثباتی

خدایا این قلم بشکن که همواره اسیرم کرد

چرا شد طالع دشمن به عکس ما ز ناپیدا

ز پستی او بشد بر ما و در بند امیرم کرد

ز زشتی‌های این ملعون چنین شد ملتی رسوا

خدایا کی رسد مرگش که وَعْد «حق» دلیرم کرد

شود کی مردم ایران رها گردند از این دوران

خدایا نذر بنمودم، ادایش را ضمیرم کرد

کجا این پهلوی آخر رها می‌سازد این ملت

الهی ریشه‌اش برکن که شَه، سیر از وزیرم کرد

نکو حاجت روایی تو، به امید خدای «حق»

به خواری مرگ او آید، مرا این مژده شیرم کرد

 


 

 « ۳ »

مرد خدا

در دستگاه چارگاه و گوشه نعره مناسب است

وزن عروضی: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعَل

ــ ــU ــ / U ــU U / ــ ــ U ــ /U ــ

بحر: مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف

 

مرد خدا هماره رها از هوا بود

حق‌بین و حق‌طلب و کیمیا بود

نصرت ز غیب می‌رسد او را به روز و شب

کی آب و دانه‌ای که به جانش روا بود؟

دردانه گوهری که به‌پا شد ز دُرج «حق»

یکسر ز غیر حضرت «حق»، او رها بود

یارش بود خدا و نمودش همه خداست

فانی به «حق» و باز به «حق» در بقا بود

«حق» بیند و برود خود به راه او

ذکرش وصال حضرت «حق» در دعا بود

مردان «حق» ببین همه یک دل به هر لباس

کی کارشان به خدعه و ریب و ریا بود؟

مرد خدا به عشق خدا قائم است و بس

همواره پا به‌جا به امید خدا بود

اندیشه‌ای به دل نکند غیر «حق» به‌پا

غایت ز «حق» به حقیقت لقا بود

منظور کلِ خلقت از آن عشق لم یزل

همواره صدق و خوبی اهل وفا بود

بس کن نکو بیا به عمل کوش و «حق» بپوی

گفتار نیک در همه جا خود سزا بود

 


 

 « ۴ »

خسته دل

در دستگاه همایون و گوشه مویه مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ U

بحر: رمل مثمن محذوف (مقصور)

 

قامتت بر جان عیان شد، سروْ خود کوتاه کرد

جان و دل رامت شد و با عشق، طی راه کرد

چون رها شد دل ز خویش و هم ز خویشان عاقبت

خویش را خالی ز هر سودای سوز و آه کرد

تن برای جان در این دنیا اگرچه مرکبی است

فارغ از تن، جان بسی سیر و سفر، دلخواه کرد

راه عشق و خانه دلدارِ خود را باز یافت

با دل خود شور و شوقِ عشق را همراه کرد

گرچه از بازار عشقت شد نصیبم درد و غم

شُهرت حسنت مرا در آسمان چون ماه کرد

تا که پرسیدم خود از دنیای بی چون و چرا

با سکوتی داد پاسخ، تا مرا آگاه کرد

تا تقاضا کردم از او محضرش را بی سؤال

غمزه‌ای فرمود و ما را وارد درگاه کرد

رخصت بودن گرفتم تا در آن خلوت‌سرا

با من از لطفش صفا کرد و مرا گمراه کرد

زنده شد از روی او این عاشق صد سینه‌چاک

رحمی آخر او بر این اندوه بس جانکاه کرد

بس فدایی تو جانا شد نکوی خسته‌دل

در رهت جان را همی قربانی دلخواه کرد

 


 

« ۵ »

اُف

در دستگاه افشاری و گوشه قرایی مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَع لُن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ ــ / ــ ــ

بحر: رمل مثمن مخبون مقصور (محذوف)

 

این عجب نیست که رندان جهان حیران‌اند

صاحبان خرد آشفته‌دل و پنهان‌اند

جاهلان پیر طریقند و خدای تدبیر

عاقلان از غم جهل همگان نالان‌اند

از سر حرفه و فن، دادِ خدایی زده‌اند

صاحبان حِیل و خدعه که چون گرگان‌اند

نیک‌نامان خداجوی و نکو اندیشه

یا دم تیغ خسان، یا به دل زندان‌اند

سخنِ پوچ، خریدار فراوان دارد

آن سخن‌های پر از سرّ نهان، ارزان‌اند

اُف بر این دیر خرابی که در این ویرانه است

مهره‌ها هم‌چو صدف، چرخ‌زنان غلتان‌اند

در ره خانقه و دیر دویدم عمری

هستم امروز پریشان که همه رندان‌اند

آن‌که بایست دلش محو خدا می‌کشد و بس

شد هوا سیرتِ او، بهتر از او دیوان‌اند

چون که تاریک شود مه، همه جا ظلمانی است

همگان بی اثر و مرده‌دل و بی‌جان‌اند

پرده از روی همه عالم و آدم بردار

عاشقانِ تو همه شکوه‌کنان گریان‌اند

زلف تو شد غل و زنجیرِ نکو در پنهان

خفتگان گرچه همه ذکر تو را گویان‌اند

 


 

 « ۶ »

شور دلبری

در دستگاه ابوعطا و گوشه شش هشتم مناسب است

وزن عروضی: مُستَفعِلُن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ ــ ــ U ــ

بحر: رجز مثمّن سالم

 

ای کاش آن مه این زمان، دور از تن و جانم کند

فارغ ز پیدا و نهان، بی چهره عنوانم کند

ساقی از آن ساغر بده، کآن شور و حیرانی دهد

عاری ز تشویش جهان، چون نار، سوزانم کند

دل غرق شور و حسرت و پیرایه‌های عاشقی

از ناله‌های پر شرر، چون شعله رقصانم کند

دل می‌رود از دست من، دیوانه می‌سازد مرا

شاید که شور دلبری، در کیش رندانم کند

از کفر و دین بیگانه‌ام، گشته خرد افسانه‌ام

دُردی‌کش میخانه‌ام، با باده درمانم کند

هرگز ندیدم غیر خود در راه عشق‌ات دربه‌در

من عاشقی شوریده‌ام، گو تا که زندانم کند

عشق رخ‌اش را از ازل در سینه پنهان کرده‌ام

تا صبح فردای ابد، کی او پشیمانم کند؟

از عشق او دیوانه‌ام، از غیر او بیگانه‌ام

با ساغر و پیمانه‌ام، در باده پنهانم کند

من دردم و درمان تویی، تو عشقی و هجران منم

من بی‌سر و، سامان تویی، کی غم پریشانم کند؟

من ساقی و تو ساغرم، من دل، تو باشی دلبرم

من چنگ و تو چنگ‌آورم، سازِ تو پژمانم کند

دل شد رها از عقل و دین، رفته هم از آن و هم این

بَه‌بَه به عشق و، آفرین بر آن‌که حیرانم کند!

دیوانه‌ام بی سلسله، افتاده دور از قافله

گشته نکو بی حوصله، او شاد و خندانم کند

 


 

« ۷ »

پیمانه

در دستگاه اصفهان و گوشه ساقی‌نامه مناسب است

وزن عروضی: مُستَفعِلُن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

ــ ــ U ــ / ــ ــ U ــ / ــ ــ U ــ / ــ ــ U ــ

بحر: رجز مثمّن سالم

 

«ساقی بده پیمانه‌ای، ز آن می که بی خویشم کند»(۱)

تا در طریق عاشقی، مجنون‌تر از پیشم کند

ساقی بده پیمانه‌ای، ز آن مِی که دزدد عقل و دین

سر گیرم از سودای دل، دور از کم و بیشم کند

ساقی بده پیمانه‌ای، ز آن می که رسوایم کند

فارغ ز نام و ننگ و از آیین و از کیشم کند

ساقی بده پیمانه‌ای، ز آن می که اندازد مرا

در سوز و ساز بی امان، هم نوش و هم نیشم کند

ساقی بده پیمانه‌ای، از خمّ وحدت‌آفرین

تا دل فتد از هر «دویی»، فارغ ز تشویشم کند

ساقی بده پیمانه‌ای، از آن سبوی خویش‌کش

تا ماه من با دولتش، بی وقفه درویشم کند

ساقی بده پیمانه‌ای، شوریده چون گیسوی او

تا بیش از این شوریده و مستِ غم‌اندیشم کند

ساقی بده پیمانه‌ای، تا که بسوزاند هوس

از بیشه‌ها بگریزم و بی گرگ و بی میشم کند

ساقی بده پیمانه‌ای، آلوده با لعل لبش

تا خال کنج لب مرا، هر لحظه چون دیشم کند

ساقی بده پیمانه‌ای، پیمان کشیده از ازل

تا آن که کام بی امان، یکباره بی‌خویشم کند

ساقی بده پیمانه‌ای، تا این نکوی سنگ‌دل

گرید به حال خویشتن، سر در دل ریشم کند

 

  1. رهی معیری. دیوان شعر، ج ۱٫

 


 

« ۸ »

عارض رخسار

در دستگاه همایون و گوشه نفیر مناسب است

وزن عروضی: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن

ــU U ــ / ــ U ــ / ــU U ــ / ــ U ــ

بحر: منسرح مثمن مطوی مکشوف

 

دولت تنهایی‌ات، جان مرا آفرید

نقطه پرگار تو، چهره گشود از امید

حسن جلال تو شد، خار گل نرگس‌ام

قول و قرار تو مَه، نفخه وحدت دمید

چهره زیبارخان هست جمال تو یار

دلبری گل‌رخان، یکسره از تو رسید

عارض رخسار تو، سایه زده بر ظهور

غنچه لبی هم‌چو تو، زیرِ زبانم کشید

خال کنار لبت، کرده مرا محو خویش

روی تو را دید و دل، یکسره از خود رهید

چشم خمار بتان، از رخ زیبای توست

از بر مژگان تو، آمده بر ما نوید

نفخه‌ای از نای تو، به ز همه نغمه‌هاست

کشته مرا آن صلا، اذن سماعم دهید

ز آتش عشقش بسوخت، جان بلادیده‌ام

ز آب حیات لبش، بر دل و جانم زنید

آن رخ زیبای تو، خون به دل ما نمود

آن خم ابروی تو، جان و دلم را درید

راحت جانم تویی، جلوه‌سرای تو من

دل چو نوای تو زد، ساز «تدلّی» شنید

برده لب لعل تو، تاب و توان از دلم

عاشق بی‌دل چو من، چشم زمانه ندید

کیست نکو تا کند، شکوه ز هجران تو؟

از غم دوری تو، پشت دو عالم خمید

 


 

« ۹ »

اندیشه خرد

در دستگاه اصفهان و گوشه نغمه مناسب است

وزن عروضی: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعَل

ــ ــU ــ / U ــU U / ــ ــ U ــ /U ــ

بحر: مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف

 

گفتم که بیش از این مکن اندیشه خِرَد

هرگز کسی به مُفت، خِرَد را نمی‌خرد

جهل است و ظلم چون همه دم، رزق این جهان

دانا چه تحفه‌ای است که عالَم بپرورد!

جاهل هزار مرتبه بدتر ز کافر است

جهل، آفتی بود که ز پایش درآورد

در کنجِ بی‌کسی شده دانا چه مبتلا

سرخورده از کجی زمان، غصه می‌خورد

کی حکمتی بود به بر چرخ و چین دهر؟

جز آن‌که کار جهان ساده بگذرد

منبر به چنگ جاهل و مسجد اسیر دیو

دانا خزیده گوشه‌ای و جامه می‌درد

از ظلم و شرک، راه حقیقت شده کساد

شیطان ز راه، چه آسان همی بَرد!

با آن‌که از قضا شده کار جهان به‌خیر

اما قدر چه رنج و بلاها که بنگرد

عمر دو روز عالم و آدم چه اندک است

عاقل کسی است که از طمعِ نفس بگذرد

خوبی و زشتی همه عالم نکو ببین

از حضرتش که ذهن کس آن‌جا نمی‌پرد


 « ۱۰ »

سوز دل

در دستگاه‌های شور و همایون

و گوشه‌های نغمه و نفیر مناسب است

وزن عروضی: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن

مستفعلن مفعولن مستفعلن مفعولن

ــ ــ U U / ــ ــ ــ / ــ ــ U U / ــ ــ ــ

بحر: هزج مثمن اخرب

 

این شام غریبانه، جانا سحری دارد

سوز گل و پروانه، در دل اثری دارد

هر سوز و غم و رنجی، بیهوده نشد برپا

این قصه هجرانم، گویا ثمری دارد

گل چاک زده دامان، تا آن که برد ایمان

بلبل که شده نالان، از او خبری دارد

در دهر نمی‌بینم غیر از رخ زیبایت

گل در صف خوش‌رویان، بر تو نظری دارد

سوز دل زار من، از ناز تو پیدا شد

پروانه که می‌سوزد، از تو شرری دارد

شاید که دل بلبل، پیدا بکند فرصت

آخر نه به جانش او زخم جگری دارد؟

سوز دل من دیدی؟ کم کن سر نازت را

بگذار به دل مرهم، دارو هنری دارد

دل مرهم خود را خوش، از دوست همی گیرد

از غیر طبیب خود، هر کس حذری دارد

من ناله و غم دارم، شاید بپذیری؛ چون

عاشق به نظر، گاهی ترس از خطری دارد

ای جان نکو! بس کن، از دلبر بی پروا

زیرا لب لعل او، خوش بار و بری دارد

 


 

« ۱۱ »

خواب دل

در دستگاه بیات ترک و گوشه نحیب مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ

بحر: رمل مثمن سالم با یک رکن سالم اضافه

 

زاهد نادان اگر با دین مرا بیگانه می‌داند، بداند

عشق و مستی را اگر همپایه افسانه می‌داند، بداند

او که کالای سفالینش نمی‌ارزد به کم‌تر از پشیزی

گر که ما را هم به «حق» آلوده و دیوانه می‌داند، بداند

او کجا خود می‌شناسد جز به پندار و خیالی حضرت «حق»؟

گر که ما را ساقی و دُردی‌کش پیمانه می‌داند، بداند

در کمند زهد، من هرگز نیفتادم دمی در طول عمرم

او اگر ما را گرفتار می و میخانه می‌داند، بداند

من که دیدم یار خود را در خراب آبادِ جانم بی‌هیاهو

او اگر ما را چو جغدی در دل ویرانه می‌داند، بداند

زاهد نادان اگر با «حق» ندارد آشنایی، باک نیست

گر که ما را بت‌پرست و صاحب بت‌خانه می‌داند، بداند

دل اسیر حلقه زنجیر زلف پر خم دلبر شد آخر

او مرا گر واله و حیران آن دُردانه می‌داند، بداند

دیده‌ام روی تو را هر لحظه در ملک وجودم بی محابا

گر که او غیر از تو کس را در جهان جانانه می‌داند، بداند

عشق ما نی کار امروز و رها از قبضه ملک و مکان است

مستی‌ام هست از ازل؛ ما را اگر مستانه می‌داند، بداند

زهد پر سودای او کی برگ و باری می‌دهد غیر از خمودی؟

گر نکو را او به‌دور از سبحه صد دانه می‌داند، بداند

 

 


 

« ۱۲ »

حّب علی علیه‌السلام

در دستگاه چارگاه و گوشه سپهر مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَع لُن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ ــ / ــ ــ

بحر: رمل مثمن مخبون مقصور

 

در دل من ز ازل حب «علی» پیدا شد

هم‌چو من هر که نشد، مرده دل و اغوا شد!

هر که را حب «علی» هست، چه غم از دوزخ؟

شیعه با حب «علی» این همه بی‌پروا شد

بوده در اصل، پلید آن‌که ندارد مهرش

دشمن شیر خدا، در دو جهان رسوا شد

او بود سرّ وجود و همه عالم از اوست

هر دو عالم ز سر نطق «علی» گویا شد

حسن او لطف و صفا گشت و عیان شد هرجا

از سر عدل «علی» در دو جهان غوغا شد

فیض کامل بود او، مطلقِ اکوان وجود

دیده هر دو جهان از نظرش بینا شد

عالم و آدم و جن و پری و ملک و مکان

خود به یمن قدم حضرت او برپا شد

همه ملک ظهور و خط سیر ازلی

اوست در عالم و آدم، دمِ «أو أدنی» شد

به «علی» زنده‌ام و زنده از او هر عاشق

در دلم دم همه دم، از دم او پیدا شد

چهره اسم و صفت هست به حق عین «علی»

ظاهر و مَظهر «حق» گشت و به «حق» پویا شد

همه اوصاف خداوندِ وجود است «علی»

مظهر «حق» همه دم، در دو جهان یکجا شد

من که باشم که کنم مدح خداوند ظهور؟

مدح او می‌کند آن کس که به «حق» دانا شد

عاشقم بر تو و بر جمله هواخواهانت

تو دل و دینی و این هر دو، ز تو خوانا شد

شد نکو چاکر آن کس که بود شیدایت

از سر عشق تو، دل بر همگان شیدا شد

 


 

 « ۱۳ »

گلبن کنج لب

در دستگاه اصفهان و گوشه کرشمه مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَع لُن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ ــ / ــ ــ

بحر: رمل مثمن مخبون مقصور (محذوف)

 

گلبن کنج لب تو، چه مکیدن دارد!

قصه عشق، از این غنچه شنیدن دارد

عاشقم بر قد و بالای تو با چهره ناب

سوز من، ساز تو، بی‌صرفه خریدن دارد

هرچه که عشوه کنی، باز به تو می‌مانم

ماهی و روی تو صد پرده، دریدن دارد

هرچه تو باده دهی، حال فراوان زاید

می ناب از لب آن باده، چشیدن دارد

لب تو بُرد دلم را و گرفتارم کرد

دل ز غیر لب لعل تو، بریدن دارد

کشته روی توام، پرده از آن رخ بردار

کاش روی تو ببینم، که چه دیدن دارد!

من هوادار تو و نازنمودن‌هاتم

عشوه بنمای که این ناز، کشیدن دارد

سوز دل، ساز نهان، رونق بازار تو شد

قلب رنجیده من، میل تپیدن دارد

از ازل عشق تو با جان من آمیخته است

تا ابد شوق نسیم تو، وزیدن دارد؟!

سوخت از درد فراق تو دل من ای دوست!

از فراق تو نکو شوق رمیدن دارد

 


 

« ۱۴ »

سیر معنوی

در دستگاه ابوعطا و گوشه گبری مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل (فَعُولُن)

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ U

بحر: جدید یا هزج مسدّس محذوف (مقصور)

 

اگر خواهی که جانت گردد آزاد

ببُر از تندی و زشتی و بیداد

دل از غیر خدا یکباره برگیر

تو مرد «حق» شو، از «حق» کن همی یاد

برو پیری گزین و پرده بردار

از اسرار وجود و ملک آباد

خبر گیر از سَر و سِرّ دو عالم

از آن کس که برایت نکته بگشاد

برو آگاه شو از زشت و زیبا

ز خار و گل، ز غنچه، شاخِ شمشاد

ز عرش و فرش و غیب و سِرّ ناسوت

از آب و آتش و از خاک و از باد

تحمل کن تو یکسر نزد او، باش

نهیبش هست عشق و زخمه‌اش شاد

سلوک معنوی، غیر از بیان است

که واصل از بیانِ نکته افتاد

همه عالم بدن شد، او بود روح

به هر ذره دهد هر لحظه امداد

قبول این معانی شرط راه است

نکو را شد حقیقت توشه و زاد

 


 

 « ۱۵ »

سینای حق

در دستگاه ماهور و گوشه منصوری مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رَمَل مُسَدّس محذوف

 

تا که رفتم سوی «حق»، غم دور شد

رفتم از تشویش و دل پر نور شد

گفتم ای ویرانه، ما را کن رها

«حق» به ناگه در دلم مستور شد

سرگرفتم از دل و دادم به «حق»

دیو و دد در دل پری و حور شد

ای که دل دادی، رها کن غیر را

می‌رسی بر «حق» اگر میسور شد

فارغ از ظلم و ستم باش، ای فقیر!

حربه ظالم، هماره زور شد

گرچه ظالم می‌کند جور و ستم

صد چو او با خواری‌اش در گور شد

شد ستمگر گرچه با جاه و جلال

در دل گور، او نهایت عور شد

گرچه کردند از ستم سینه ستبر

لیک ظالم هر زمان مقهور شد

شد دم سینای «حق» قلب نکو

فارغ از اهریمنان در طور شد

 


 

« ۱۶ »

خدای خویش

در دستگاه شور و گوشه کرشمه مناسب است

وزن عروضی: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن

مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن (عروض نوین)

ــ ــU ــ / U ــ ــ / ــ ــU ــ /U ــ ــ

بحر: مضارع مثمن اخرب

 

هجر تو در دل من دیگر اثر ندارد

دوری تو بر این دل، شور و شرر ندارد

درمان درد مایی، ای ماه عالم‌آرا

راهی به جز وصالت، این دل خبر ندارد

آهم گذشت از دل، دل پا کشید از گِل

جان در پی وصالت، قیدی دگر ندارد

ای حورِ هر دو عالم، تو حاجتم روا کن

دل مبتلای عشقت، جز این به سر ندارد

دستم بگیر جانا، جانم ز تن رها کن

جان بی وصالت ای مه، دیگر هنر ندارد

ای آشنای دردم، دردم گذشت از دل

دل خود گذشت از من، از تو گذر ندارد!

من عاشق تو هستم، ای مونس دل و جان

مونس تویی، دل و جان، غیری به بر ندارد

بشکن غرور دل را، خود را شکسته‌ام من

دیگر به‌جز تو در دل، بر من ثمر ندارد

من تو، تو من، کجایی؟ مرزی که نیست ما را

مرزم بود وجودت، شرط و اگر ندارد

تسلیم ملک تو گشت این جسم و جانم، ای دوست!

این دل میان میدان، خُود و سپر ندارد

هستی تو وجودم، تو ظاهری و پنهان

در هستی خود این دل، میل سفر ندارد

سر تا به پای جانم، شد «تو» سراسر ای یار!

دل جز تو دلبر مست، بر کس نظر ندارد

من فاش و ساده گفتم که خود خدای خویشم

گر تو نمی‌پسندی، این دل حذر ندارد

آدم کجا نشیند، خاتم که را ببیند؟

من خود وجود این دو، هستم خطر ندارد

«حق» در دل نکو رفت، جز او عیان نشد، چون

هر کس که دل به شک داد، شوق سحر ندارد

 


 

« ۱۷ »

دل پر سوز

در دستگاه چارگاه و گوشه زابل مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَع لُن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ ــ / ــ ــ

بحر: رمل مثمن مخبون مقصور (محذوف)

 

از ضعیفان دو عالم چه شنیدم؟ فریاد

از توانگر به همه چهره چه دیدم؟ بیداد

شد خراب از سر بیداد تو هر آسایش

کی دلی از تو بشد تازه، خرابی، آباد؟

فکر تو آز و ولع، حرص و طمع، غفلت و ننگ

غیر تیمار خودت هیچ نداری در یاد

مه‌وشان یکسره مَست‌اند و به خواب آسوده

کی ببیند دل من جز ز حبیبم بنیاد

تو چنین شادی و غیر از تو حزین‌اند همه

فارغی از همه کس، بی‌غم دوران، دلشاد

جان عشاق بسی در سر کوهی از غم

شد فدای لب شیرین تو هم‌چون فرهاد

می‌نشینی به همه عزت و دولت، این بس

غم نداری که امید همه از دور افتاد

بس فقیر است و یتیم و دل نالان و ضعیف

لیک تو راحتی از رنج و ز ماتم، آزاد

نیست شایسته تو ای گل بستان خدا

که رود عمر تو هر لحظه به نوعی بر باد

جان پر سوز نکو از غم تو بی‌تاب است

در ازل خوب شنیدم که چه می‌گفت استاد

 


 

 « ۱۸ »

غربت و غم

در دستگاه نوا و گوشه نغمه مناسب است

وزن عروضی: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن

مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن (عروض نوین)

ــ ــU ــ / U ــ ــ / ــ ــU ــ /U ــ ــ

بحر: مضارع مثمن اخرب

 

رنج و غم فراوان در جان بینوا شد

عشرت نصیب دزدان، حسرت نصیب ما شد

روباهِ پر فریب است آیینه‌دار محفل

ای سادگان دوران، هنگامه بلا شد!

هر یک اسیر نفس و در بند دولت و نام

کام دلم برآمد، آن دم که بی هوا شد

رقص و کلام موزون با چهره فریبش

در پیش خلق مفلس، او خود هنرنما شد

در سجده مست باده، افتاده او چه ساده

هم‌چون همیشه زاهد، خود مست از ریا شد

می‌ترسد از خود او هم، بی‌رنج و درد مردم

از ما بر او دو صد مهر، از او به ما جفا شد

از دین نبرده بویی غیر از سخن‌سرایی

بر تن نکرده جامه، خیاط صد قبا شد

اندیشه‌ای به‌جز عشق، در کار ما نیابی

بانگ صلای مستی، مفتاح ماجرا شد

شادی خلق و خالق، نزدت ندارد ارزش

از خودپرستی تو، دنیا پر از بلا شد

در بند کفر تو دل، افتاد از سر دین

آشوب خلق عالم از دین‌نما، به‌پا شد

نه فکر کفر و دینی، نه هجر و سوز و حرمان

عقلت پریده از سر، دردا که «حق» فدا شد

من هم‌چو رود جیحون، از خود گذشتم آسان

کی بگذرم از این غم، که پیر بی وفا شد

در چهره گرچه شادم، دارم غم فراوان

کی می‌شود از این غم، در این جهان رها شد

گفتم نکو چه سازد در فصل غربت دل

گفتا چو بازگشتی، خود حاجتت روا شد

 


 

 « ۱۹ »

بیم و امید

در دستگاه ابوعطا و گوشه هنگامه مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَع لُن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ ــ / ــ ــ

بحر: رمل مثمن مخبون مقصور (محذوف)

 

آه سرد و دم حسرت، غم مظلومان شد

تو چه دانی که چسان رنج کسان آسان شد

عاشق روی گلم، بی‌خبر از شوکت و نام

دیده در چهره چو شد، لب چو گلِ خندان شد

زخمه بر تار دلم زد رخش از بیم و امید

جلوه‌ای کرد و به یک لحظه ز من پنهان شد

چه غم از ناوک چشمت که بزد تیرک دل

دل شد آماج دو صد تیر و رخم رخشان شد

من فدای خم ابروی دل‌انگیز تو ماه

آن‌که صد جلوه نهان کرد، اثرش انسان شد

تا رسید از بر ذاتت غزل صبح ازل

در دلم نغمه سازت همه دم نالان شد

طعنه بر طور زدم، چنگ بر امید وصال

تا کلیم دل من باخبر از عمران شد

خواند در گوش دلم رمز غزل‌های صفا

صوت داوود کجا نغمه‌گرِ جانان شد!

ساز با گوشه سوز، نغمه به هر مایه نواخت

هرکه بشنید، همان دم غم او درمان شد

مست نوری تو نکو، سازِ دلت را بشکن

تا شکایت نکند شوق که سوز ارزان شد!

 


 

« ۲۰ »

خم وحدت

در دستگاه ماهور و گوشه نغمه مناسب است

وزن عروضی: مستفعل مستفعل مستفعل فع

مفعول مفاعیل مفاعیل فعل

ــ ــ U /U ــ ــ U /U ــ ــ U /U ــ

بحر: هزج مثمن اخرب مکفوف مجبوب

 

هر ذره به رقص آمده از شوق وجود

سودا به‌جز از عشق بگو چیست؟ چه سود؟

این دل چه فراری شده از بودن خویش

سرّ با که بگویم که چه بود و چه نبود

آن کیست که در سایه زلفش همه دم

خفته همواره بسی دلشده شوخ و حسود

آن چهره که هر دیده به او می‌نگرد

از کفم برده قرار و دل و جانم بربود

یکسر همگان در پی آن یار، خوش‌اند

او خود همه بوده، بوده و گشته نُمود

چون عشق عیان شد به سراپرده دل

گفتم به وی آفرین و احسنت و درود

هرجا که زدم سر جز او دیده ندید

کس نیست جز او صاحب هر سِرّ و سرود

بی‌پرده اگر بگویم این پرده هم اوست

ما رنگ نداریم چه سرخ و چه کبود

ما را چه نیازی است به ذکر همه دم

سجاده و سجده او، هم او هست سجود

بی سِرّ ظهور از خُم وحدت مستم

شد زنده نکو، کی بشود فکر رقود

 


 

 « ۲۱ »

آدم کیست؟

در دستگاه چارگاه و گوشه نحیب مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَع لُن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ ــ / ــ ــ

بحر: رمل مثمن مخبون مقصور

 

آدم آن نیست که مالی و منالی دارد

آدم آن است که فضلی و کمالی دارد

آدم آن نیست که دل می‌سپرد بر دیده

آدم آن است که قربی و وصالی دارد

ظلم و هرگونه کجی از سر رندان دور است

رند، آن است که خود حسن مقالی دارد

دل به «حق» دادم و سر بر طَبَق باد زدم

آن رها از سر دنیاست که حالی دارد

محو روی تو شدم رفت دلم از سر خویش

عاشق روی تو کی نقص و زوالی دارد

سینه را چاک زدم، دل ببُریدم از خود

رؤیت همّت ما بین! چه هلالی دارد!

رفتم از غیر و نشستم به بر دلبر خویش

از سر غیر گذشتن چه ملالی دارد؟

بی‌خبر شد دلم از بود و نبود عالم

غافل آن است که به سر نقش خیالی دارد

سایه لطف تو شد نقش خوشی بر جانم

عاشق و مستم و دل چون تو حلالی دارد

دولت رؤیت تو برده دل از غیبت من

فارغ آن خسته که پیش تو مجالی دارد

بگذر از شکوه نکو، پرده بگیر از رویش

چون که هر نقش از او شکل و مثالی دارد

 


 

 « ۲۲ »

گوش دل

در دستگاه سه‌گاه و گوشه پروانه مناسب است

وزن عروضی: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن

مستفعلن مفعولن مستفعلن مفعولن

ــ ــ U U / ــ ــ ــ / ــ ــ U U / ــ ــ ــ

بحر: هزج مثمن اخرب

 

جانا چو تویی برجا، غیر تو کجا باشد؟

در دل تو شوی گویا، گر دیده به‌جا باشد

هر لحظه صدای تو، در گوش دلم پیچد

تا دل به خودش گوید، در تو که چه‌ها باشد!

هر جلوه به عشق تو، سرگشته و حیران شد

در دولت بی مثلت، هر شاه گدا باشد

پروانه فراوان شد، پَر سوخته از نورت

پر سوختگان را درس، افسانه ما باشد

ملک ابدی در من، گردیده ظهور تو

دردم به دل و در دل، روی تو دوا باشد

از ما نشدی پنهان، ای ذات همه پیدا!

پیدایی و پنهانت، از پرده رها باشد

ما بی تو و تو بی ما، جانا نشود آخر

ما تو، تو همه مایی، این گفته روا باشد

سرگشته و حیرانم از زلف پریشانت

از سوز دل، این شکوه، بی چون و چرا باشد

از آخرتم بگذر چون حور و قصورم نیست

کی کسوت مولایی با ریش و قبا باشد

بیگانه نخوان این تن، دیوانه‌ام از رویت

بی‌صرفه نکو فانی در عین بقا باشد

 


 

« ۲۳ »

نقش و نام

در دستگاه همایون و گوشه نفیر مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ

بحر: رمل مثمن سالم

 

تا که دیدم چشم مستت، تیر مژگانت به جان شد

زد وجودم را و غرق خون دلم هم‌چون زبان شد

تا به بالایت رسیدم، صد بلا آمد به جانم

رفتم از هوش و بدیدم عشق تو بی‌هر نشان شد

سِرّ پنهانم عیان شد در بر این خلق عالم

غیرت تو زد به جانم، جان از آن دم در فغان شد

هرگز از حسنت نگویم، چون که هستی شد ظهورت

گرچه پنهانی و هر لحظه جهان از تو عیان شد

ناز زلفت را کشیدم، صد هزاران چهره طی شد

ناگهان آن چهره را دیدم که در ذره بیان شد

لب فرو می‌بندم از حسن می و ساقی و ساغر

تا نماند غیر و دل از بهر آن مه آشیان شد

رفتم از خود بارها تا دیدم او را بی من و ما

هر دم از هر سر برآمد نقش و دیگر او نهان شد

جان فدا کردم سراسر تا بَرِ جانان رسیدم

گرچه دل را برده از من، دلبر و دل در گمان شد

تا سلامت را شنیدم، سرد شد آن آتش هجر

لطف دریای وجود تو به‌سوی من روان شد

قامت است این یا قیامت، بَه‌بَه و صد آفرینَش

شد نکو غرق جمال و وارد دارِ امان شد

 


 

  « ۲۴ »

دولت وجود

در دستگاه بیات ترک و گوشه نحیب مناسب است

وزن عروضی: فَعُولُن فَعُولُن فَعُولُن فَعُولُن فَعَلْ

U ــ ــ /U ــ ــ /U ــ ــ /U ــ ــ /U ــ

مفاعیل مستفعلن فاعلاتن فعل

بحر: متقارب(۱)

 

تو را می‌دهد کینه و بغض و طغیان، به باد

دلت را تهی کن، هم از کفر و شرک و عناد

نکن با کجی و بدی‌ها دلت را قرین

که خاموش از آن «حق» شود در نهاد

گرفتار خواهی شد ار ناسپاسی کنی:

به خلق و به خالق ز خشم و خطا و فساد

نه تنها عطوفت بود کار مردان «حق»

جوان‌مردی و پاکی و بخشش و عدل و داد

بکن همت و خیر و خوبی و عشق و صفا

روا نیست خلق خدا را نسازی تو شاد

فرار از سر زشتی و شَرّ و نخوت خوش است

ز پاکی و ایمان، وجود تو فارغ مباد

کرامت سزاوار انسان عاقل بود

عمل کاری از مرد و پرحرفی از نامراد

اگرچه در این دوره زشتی فراوان بود

ولی در جهان اهل ایمان بود بس زیاد

بلندی و پستی و پیچ و خمت شد بسی

که برپا کنی هم ز اوج و حضیض‌ات جهاد

نکو! بوده عالَم سراسر به لطف و صفا

که هر لحظه ماند تو را اصل این نکته یاد!

 

  1. این غزل، با آن‌که در بحر متقارب است، از اوزان غیر متعارف است و یک رکن مقصور یا محذوفِ «فعولن» اضافه شده و دارای رکن محذوف «فَعَل» است، که وزن غزل را به وجود آورده است.

 


 

 « ۲۵ »

ندارد و دارد

در دستگاه شور و گوشه شهناز مناسسب است

وزن عروضی: مفعول فاعلات فعولن

ــ ــU / ــU ــ U/U ــ ــ

بحر: مضارع مسدس اخرب مکفوف(۱)

 

دردم دوا نــدارد و دارد

یـارم وفـا ندارد و دارد

دنبال اوست چشم امیدم

یارم صفا ندارد و دارد

بر راه تو نشسته نگاهم

چشمم ضیا ندارد و دارد

او هست انس غربت دل‌ها

غربت بها ندارد و دارد

سنجیده دل چکیده تو شد

دل آشنا ندارد و دارد

از من رمیده یار عزیزم

تاب بلا ندارد و دارد

دل شد فدای حسن جمالش

ناز و ادا ندارد و دارد

دو نیمه از هلال تو جان شد

چون و چرا ندارد و دارد

هنگامه‌ها کشیده نهادم

گرچه صدا ندارد و دارد

دل در هوای دلبر مست است

لطفی به ما ندارد و دارد

جانا نکو به سوی تو آمد

او دست و پا ندارد و دارد

 

  1. این وزن، بیش‌تر در قصاید خراسانی استفاده داشته است و امروزه برای قالب چارپاره به کار می‌رود.

 


 

 « ۲۶ »

سراپرده غیب

در دستگاه چارگاه و گوشه نفیر مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَعلاتن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ ــ / U ــ ــ

بحر: رمل مثمن مخبون(۱)

 

دل من با دو جهان هیچ سر و کار ندارد

در دیاری دلم افتاده که دیار ندارد

برق عشق تو در این دیر، مرا تاب و توان داد

ورنه این کهنه‌سرا تاب و تب یار ندارد

هر کسی در پی یاری به نگاری همه دم خوش

جز تو این دل به جهان یار وفادار ندارد

آرزوی من بیمار، وصال تو بود، آه!

گرچه قلبت چو طبیبان، غم بیمار ندارد

فارغ از کار جهان، دور دل از ریب و ریا شد

چون که محو تو به‌جز تو دل و دلدار ندارد

عشق من، یار، رها از هوس و میل و هوا شد

این دل مست دگر خود سر هشیار ندارد

شده اندیشه من دم همه دم عشق تو، ای دوست!

فکر من جز قد و بالای تو پندار ندارد

از تو ای ماه چه گویم که کسی جز تو ندارم!

دل به غیر از تو به کس رغبت گفتار ندارد

سر سپردم به سراپرده غیب تو سراسر

این سرم در ره تو واهمه از دار ندارد

شد نکو در ره تو مست و خراباتی و مدهوش

چه کنم با دم عشق تو که تکرار ندارد

 

  1. وزن یاد شده، از اوزان مطبوع غزل است و دلیل تبدیل شدن «فعلاتن» به «فاعلاتن» در رکن اولِ وزن، به خاطر زیبایی و قوت بلاغی این وزن عروضی است. این تبدیل، از اختیارات شاعر در شعر است.

 


 

 « ۲۷ »

نام و ننگ

در دستگاه چارگاه و گوشه نحیب مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رَمَل مُسَدّس محذوف

 

قید و بند این جهان زندان بود

مرد آزاده، رها از آن بود

عمر دنیا در نهایت یک دم است

آن‌چه می‌ماند ز تو، عنوان بود

دل بکن از نام و ننگ این جهان

نام و ننگ آن، بسی ارزان بود

بگذر از نام و نشان و اسم و رسم

اهل معنا خوشدل و خندان بود

مرد آزاده نبیند جز خدا

بنده غیر خدا شیطان بود

در ره آزادگی، مشکل بسی است

تو مگو این ره مرا آسان بود!

گر سپردی دل تو خود بر اهرمن

در تو دل آلوده چون دامان بود

بگذر از مزدوری نامردمان

این صفت خود، خواری دوران بود

در ره آزادگی کن جان نثار

بنده غیر خدا حیوان بود

ترک سر کن در ره آزادگی

آن‌که شد آزاده، او انسان بود

بگذر از مال و منال، این‌سان منال!

درد دنیا خود تو را درمان بود

آن‌که فکر آب و نان باشد دنی است

شخص والا، کی به فکر نان بود

بگذر از دنیا و عقبا، ای نکو!

بر تو «حق» تنها سر و سامان بود

 


 

« ۲۸ »

غایت عرفان

در دستگاه بیات ترک و گوشه سپهر مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رَمَل مُسَدّس محذوف

 

دلبر و دلدار من جانان بود

غایتِ عرفان من ایشان بود

بگذر از غیر و توکل کن به «حق»

حامی تو حضرت سبحان بود

آن‌که دل بر غیر «حق» دارد همی

غافل است و فرد بی ایمان بود

در ره معشوق، دست از جان بشوی

زیر تیغ او لبت خندان بود

نه فقط نور زمین و آسمان

از تو نور دل چنین تابان بود

عشق تو گشته نکو را آشیان

در دل من حضرتت پنهان بود

 


 « ۲۹ »

هیمان ذات

در دستگاه ابوعطا و گوشه نعره مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

ــ U ــ ــ / ــ U ــ ــ / ــ U ــ

بحر: رَمَل مُسَدّس محذوف

 

سر به‌سر دنیای ما زندان بود

لطف و پاکی در نهان پنهان بود

کار دنیا سربه سر بیهودگی است

کی که غافل از خدا انسان بود

بگذر از دنیا، رها کن این جهان

این جهان، خانقهِ ویران بود

کار عقبا شد برِ حور و قصور

این‌چنین غایت تو را آسان بود

وصف حیرانی، همه از ذات «هو»ست

ذات «هو» در دو جهان هیمان بود

آسمانت پر ستاره از صفات

کی صفاتت را خط پایان بود

محو رخسارت شدم چون سر به سر

در فراقت اشک‌ها غلتان بود

جان فدای تو خدای لایزال

محو عشق تو، به تو مهمان بود

عاشقم، آزاده‌ام، دیوانه‌ام

سینه‌چاکم، گرچه جان قرآن بود

عاشق «حق» کی پی پا و سر است

عاشق «حق» شُسته دست از جان بود

دل گرفتار تو گردید از ازل

تا ابد جانا نکو حیران بود

 


 

« ۳۰ »

سلطان هستی

در دستگاه شور و گوشه کرشمه مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن فَعُولُن

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ

بحر: جدید یا هزج مسدّس محذوف

 

دلی دارم که دور از هر هوا شد

سراسر فکر و ذکر او خدا شد

گذشت این دل ز هر بود و نبودی

توکل کرد و از «حق» او رضا شد

به دل هرچه رسد، راضی دل از اوست

نمی‌گوید از او، بر من جفا شد

کند او کار خود بی‌صرفه و سود

روا کار من اول با دعا شد

گذشت او از سر دنیا سراسر

به «حق» مشغول و دور از هر ریا شد

شدم دور از سر پیدا و پنهان

به جانم ذات «هو» خود کیمیا شد

شدم پنهان به آن ذات مقدس

دل از ذات خدا غرق شفا شد

هم از درد و هم از درمان گذشتم

که دردم شد خدا، درمان خدا شد

همه اوج و حضیض «حق» به من بود

که آدم هم به دردم مبتلا شد

به‌حق سلطان هستی بوده‌ام من

به «حق» شاهم که شه پیشم گدا شد

زدم بر زلف هستی شانه خویش

که هستی هم ز حق بر من روا شد

نکو بگذر از این دنیای تاریک

که پر از داد و فریاد و صدا شد

 


 

 « ۳۱ »

ماجرای هستی

در دستگاه شور و گوشه کرشمه مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن فَعُولُن

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ

بحر: جدید یا هزج مسدّس محذوف

 

بیا بشنو، حقیقت برملا شد

به چشم «حق» ببین هستی خدا شد

همه هستی ظهوراتی است از «حق»

جمال «حق» به هستی ماجرا شد

نگفتم از خود این را، گفتم از «حق»

به من از «حق» وصولِ این ندا شد

بشو صافی، صفا کن با دو عالم

که «حق» خود عشق و مستی و صفا شد

کرشمه گرچه او دارد فراوان

ولی آشفته از ناز و ادا شد

همه هستی به عشق و رقص و مستی است

که عیب و سستی از هستی جدا شد

شده هستی به عشقت مست و مجنون

که از «هو» هم خَم «کن» کربلا شد

شده «هو» در دل عاشق خط خون

خمار چشم او بر من بلا شد

نداری رسم سازش دلبر شوخ

اگرچه کار تو مهر و وفا شد

چنان تیرم به مژگان می‌زنی که

یکی از آن نبوده که خطا شد

دل از من برده‌ای چون گاه و بی گاه

نمی‌دانم دلم عاشق چرا شد؟!

شده عاشق‌کشی چون شیوه تو

نمی‌داند نکو بر او چه‌ها شد

 


 

 « ۳۲ »

غم هجر تو

در دستگاه اصفهان و گوشه نغمه مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَعَلُن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ

بحر: رمل مثمن مخبون محذوف

 

دیدی ای مه که غم هجر تو با ما چه نمود؟

دل ربود از من و غم در بر دل چهره گشود

از فراق تو زدم چنگ به صد پرده ساز

غم هجرت ز دل و دیده من خواب ربود

چون که دیدم رخ تو، غیر تو رفت از دل من

روی تو شد گل و دل از غم و اندوه زدود

می‌کند ناله و فریاد دلم از غم تو

روی خود را تو نشانم بده، چون غیر چه سود

مُردم از هجر تو دلبر، بنما چاره آن

با نگاهی که رهد دل ز سر آتش و دود

می‌نشینم به برت، بی همه غیر و پس و پیش

تا ببینم به دل آوای تو با ذکر و سرود

ساقیا گشته تهی ساغر ما، باده بده

تا که آن لوده رهایم کند از هرچه که بود

در کمین دلم و دیده من رفته ز خود

بی تو ای سرو روان، جمله بود گفت و شنود

یا دلم را بِرَهان یا که دو چشمم بربند

تا نبینم که زند طعنه به تو چشم حسود

دل من بردی و بینا به تو شد دیده من

سربه سر شد همه عالم به برم کشف و شهود

سربه سر هست امیدم به تو در دیده و دل

دورم از غیر تو، دل بر تو فرستاده درود

داده‌ام در ره تو جان و تن و دیده و دل

اشک چشمان من دلزده جاری است چو رود

برسان باز نکو را سر کویت، صنما!

تا شود باز به تو عقده این دلزده زود

 


 

« ۳۳ »

نقش نَفَس

در دستگاه اصفهان و گوشه خجسته مناسب است

وزن عروضی: مستفعل مستفعل مستفعل فَع لُن

ــ ــ U U / ــ ــ U U / ــ ــU U / ــ ــ

بحر: هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف

 

زیبنده عشقم، نه هوس در نظر آید

جز عشق تو در دل به نظر کی ثمر آید؟

من عاشقم و خوف و خطر در نظرم نیست

کی در دل عاشق اثری از حذر آید؟

از خصم نترسم که بود دشمن خودسر

جز از طرف «حق» به کسی کی خطر آید؟

هر آن‌چه دل و دیده من دیده، تو بودی

غیر تو چه کس در نظرم جلوه‌گر آید؟

دل در گرو عشق تو رفت از سر هستی

شادم ز بلایی که دمادم به سر آید

در بند تو افتاده‌ام از عشق و محبت

جانم به فدای تو، بگو تا که در آید

بی عشق تو کی تازه کنم نقش نَفَس را

هر دم که رود بهتر از آن دم به بر آید

من رفته‌ام از خویش، به دنبال دم عشق

کی رفته‌ای از دل که به جایت دگر آید؟

از سوز دلم نعره به‌پا کرده‌ام، ای دوست!

تا دم برود از دل و خون از جگر آید

خوش بوده نکو در بر بزم تو چنین مست

از لطف تو همواره دلم پر گهر آید

 

 

 


 

« ۳۴ »

خانه ما

در دستگاه ماهور و گوشه نفیر مناسب است

وزن عروضی: مستفعل مستفعل مستفعل فَع لُن

ــ ــ U U / ــ ــ U U / ــ ــU U / ــ ــ

بحر: هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف

 

یا رب چه سبب شد که جهان، خانه ما شد؟

آن عزت ما نزد تو دلبر به کجا شد؟

از چه پدرم گَرد غریبی جهان دید؟

آزرده شدم ز آن‌چه بر آدم ز هوا شد

افسوس از این عمر که با رنج عجین است

یا رب تو ببخش آن‌چه سبب سازِ جفا شد

از آمدنم باخبر و باخبرم نیز

از رفتن خود وآن‌چه که در کار قضا شد

شادی به دلم از تو رسید، ای مه تابان!

از غیر تو بر ما همه دم رنج و بلا شد

همواره خوشم، چون دل من غرق تجلی است

دل از سر هر غیر، به جان تو جدا شد

بی‌سر به ره کوی تو دلبر بدویدم

آرام شد این دل! چو به کوی تو فنا شد

من غرق وصال توام، ای ماه دلآرا!

مستم به تو و دل ز تو همواره رضا شد

از خویش و کس و هر دو جهان سخت بریدم

آن لحظه که از سوی تو دل غرق نوا شد

هر دم به تماشای جمال تو نشستم

این دل به هوای تو ز خود رفت و رها شد

یک عمر نکو از تو و از عشق تو زد دم

دم شد به دلم زنده و جان غرق صفا شد

 


 

« ۳۵ »

دیار خوبان

در دستگاه سه‌گاه و گوشه کرشمه مناسب است

وزن عروضی: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن

مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن (عروض نوین)

ــ ــU ــ / U ــ ــ / ــ ــU ــ /U ــ ــ

بحر: مضارع مثمن اخرب

 

در بارگاه خوبان، ریب و ریا نباشد

اطراف ماه تابان، ظلمت‌سرا نباشد

صدق و صفا و پاکی، رونق دهد دلم را

جز شوق و عشق و مستی، در جان ما نباشد

شیرازه وجودم از هر خطر شد ایمن

وحدت به جانم آمد، خوف از بلا نباشد

دنیا و قُوت آن چیست؟ آب و غذای حیوان!

غیر از لقایت ای مه، ما را غذا نباشد

آزادم از دو عالم، بی فرصت خیالی

جانم ز عشق جانان، یک دم جدا نباشد

در بارگاه عشقت، یکسر همه عزیزند

در آن دیار پاکی، شاه و گدا نباشد

شب تا سحر نشستم در محضر تو شیرین

تو راضی و رضا من، حرف از جفا نباشد

از سر پرید هوشم تا دیدمت به خلوت

لب ناگشوده گفتی، حرف و صدا نباشد

از هرچه «بود» رفتم، تا یافتم حضورت

در محضر تو جانا، غیر و سِوا نباشد

در نزد تو دلآرا، رفتم ز چهره غیر

ناگه بدیدم آن غیر، ناآشنا نباشد

غرق تو شد وجودم، هستی تو در سجودم

دردانه چون نکو کس، صاحب قضا نباشد

 


 

« ۳۶ »

چشمه وصال

در دستگاه افشاری و گوشه قرایی مناسب است

وزن عروضی: مستفعل مستفعل مستفعل فَع لُن

ــ ــ U U / ــ ــ U U / ــ ــU U / ــ ــ

بحر: هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف

 

از سینه من رفته همه قید و همه بند

دل، لوح دویی را زِ بَرِ جان خود افکند

افتاده‌ام از برج بلند تو در این دهر

ز آن لحظه که دل شد بَرِ ذات تو خوشایند

از چشمه وصل تو شده ذایقه‌ام خوش

کام تو بِه از شکر و شیر و عسل و قند

گردیده پر از حکمت تو، گوشِ دل من

کی شد به دلم صحبت اغیار و دگر پند؟

هرچند که در راه تو رفت از کف من عمر

امّا ز تو همواره منم راضی و خرسند

از غیر اگر دیده پیوند بریدم

با ذات تو دارم همه دم خویشی و پیوند

کی بوده برای تو مهین‌چهره، رقیبی؟

کی هست برایت به جهان، مثلی و مانند؟

ما را تو مران از در پر شور و شر خویش

از شوق وصال تو کنم ناله دگر چند؟

فارغ شدم از جمله کسان، ای همه خویشم!

آزاد شدم از طمع و قوم طمع‌مند

سازم زِ دم سوز تو بشکست در این هجر

هرچند در این دایره صد پرده نوازند

صد شور و نوا پای تو سر داده نکو؛ چون

او در پی سوز و دگران در پی سازند

 


 

 « ۳۷ »

شکن‌های دل

در دستگاه شوشتری و گوشه سپهر مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن مفاعلن فَع لَن

ــU ــ ــ / U ــU ــ / ــ ــ

بحر: خفیف مسدّس محذوف

 

دل به دلبر چو آشنا باشد

بی‌خبر از سر هوا باشد

دل ظهوری ز دلبر ناز است

دل کجا در درون ما باشد؟

دل چکیده ز نقش دستانت

دل نه محتاج دست و پا باشد

روی دل بوده چهره دلبر

دل سَر و سِرّی از وفا باشد

صاحب دل تو را بود دلدار

کی دل از صاحبش جدا باشد

می‌زند گرچه صد «منم» این نفس

لیک دل، دور از ادعا باشد

نَشِکن دل اگر دلی دیدی

دل شکستن خود از جفا باشد

گر شکستی تو دل، شکستی «حق»

«حق» شکستن چه ناروا باشد

از دلی که شکسته، دوری کن

در شکن‌های دل، خدا باشد

کن هراس از دلی که محروم است!

چون خدا یار بینوا باشد

بوده «حق» در دل همه پنهان

جای «حق» سِرّ سینه‌ها باشد

در من این دل چه پر شکن باشد

در شکن‌های دل، صفا باشد

راضی‌ام از سرشت خود، هرچند

پابه‌پای دلم بلا باشد

من نگشتم ز کس به دل نالان

از همه کس نکو رضا باشد

 


 

 « ۳۸ »

جمال و جلال

در دستگاه سه‌گاه و گوشه پروانه مناسب است

وزن عروضی: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ /U ــ ــ ــ

بحر: هزج مثمن سالم

 

دلم را صاف چندان کن که خالی از گمان باشد

چنان صافی کن این جان را که دور از هر خزان باشد

ظهور ذات تو گردید این آشفته حیران

نُمودِ ظاهرم بر کن، که دل دور از زیان باشد

رها از ظاهر و باطن کن این دیرینه رند مست

که با تو همدم و یکسر رها از هر فغان باشد

نظر کردم به هر ذره، جمال «حق» نمایان شد

گذشتم از خودی تا دل همیشه در امان باشد

بنازم آن بَر و روی‌ات، لب و رخسار و ابرویت

به روی‌ات خال مشکین و صفای تو عیان باشد

سراسر چهره هستی بود یک جلوه روی‌ات

سراپا صورت عالم، چو ابروی کمان باشد

جمال تو جلال است و جلال تو کمال توست

همه اوصاف تو حقّ و ظهورت خود بیان باشد

بنازم کام شیرینت که برده تاب دل از من

تو آن عشقی که این هستی، از آن خود جاودان باشد

دلم روی تو را دید و دو چشمت را پسندیدم

کجا ما را به غیر از تو، دگر جانا نشان باشد؟

روان کبریایی کی شود آزرده از من؟ چون

همه شور و شر عاصی، ز لطف بیکران باشد

به گرداگرد تو، عالم زده حلقه چه خوش هر دم

فدای دلبری گردم که معشوق جهان باشد

نگارا، شد نکو نالان از این شور و شر دوران

ازل را دیدم و گفتم: ابد در هر زمان باشد

 


 

« ۳۹ »

خاک‌تر از خاک

در دستگاه افشاری و گوشه نیریز مناسب است

وزن عروضی: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَع لُن

ــ U ــ ــ / U U ــ ــ / U U ــ ــ / ــ ــ

بحر: رمل مثمن مخبون مقصور (محذوف)

 

مرد «حق»، پیرو دین، عاشق یزدان باشد

چون که در دل، به زبان، پاک و مسلمان باشد

ای خوشا علم و عمل بر دل بیدار چنین

زنده عشق و محبت که به دوران باشد

شد هدف طاعت شرع و عمل شایسته

لیک باید که دل از جهل، گریزان باشد

چابک و زیرک و رند است برِ دشمن دون

خوش‌دل و صاف، برِ یار چو باران باشد

پیشه او دل پاک و سر بی پیرایه

بی خطِ ریب و ریا، دور ز شیطان باشد

معرفت دارد و «حق» را بپذیرد یکجا

چشم و دل پاک ز هر سایه عصیان باشد

در پی دردِ یتیم است و فقیر و مسکین

او همیشه پی دلجویی و احسان باشد

خاکی و خاک‌تر از خاک شده در بر خلق

لیک چون کوه، به هنگامه میدان باشد

در حریم دل و جان هست سراسر با «حق»

مقصدش دین و مرامش همه قرآن باشد

ای نکو! حرف زیاد است، عمل باید کرد

همتی پیشه نما، حرف که آسان باشد!

 


 

 « ۴۰ »

ذره بی‌دانه

در دستگاه سه‌گاه و گوشه پروانه مناسب است

وزن عروضی: مستفعلن مستفعلن مستفعلن فَع

ــ ــU ــ / ــ ــ U ــ / ــ ــ U ــ / ــ

بحر: رجز مثمن اخرب محذوف(۱)

 

مستم من و دیوانه‌ام، دستم بگیرید

از غیر او بیگانه‌ام، دستم بگیرید

بیگانه از هر غیر گردیدم؛ چرا که!

ویرانه گشته خانه‌ام، دستم بگیرید

جام شرابم کو که تا در بر بگیرم؟

کو دلبر افسانه‌ام؟ دستم بگیرید

افتاده‌ام از دست و پا، جانا کجایی؟

من عاشق دردانه‌ام، دستم بگیرید

پر کن ز می ساقی تو جام خالی‌ام را

تا بینم آن جانانه‌ام، دستم بگیرید

افتاده ساغر از کفم، ساقی کجایی؟

ویرانه شد کاشانه‌ام، دستم بگیرید

دل گشته سر تا پا اسیر عشق و مستی

من مست صاحب‌خانه‌ام، دستم بگیرید

میخواره میخانه شهر وجودم

بی‌ساغر و پیمانه‌ام، دستم بگیرید

بیگانه از عقل و شعور و فن و علمم

دُردانه مستانه‌ام، دستم بگیرید

افتاده‌ام از فوق عرش کبریایی

من ذرّه بی‌دانه‌ام، دستم بگیرید

بشکسته دل چون موج بی‌پایان دریا

شد این شکن شکرانه‌ام، دستم بگیرید

جان نکو دیوانه عشق و صفا شد

شد شمع دل پروانه‌ام، دستم بگیرید

  1. رجز مثمن به صورت معمول، کم‌تر به صورت اخرب به کار می‌رود و بیش‌تر، مثمن سالم است؛ اما وزن رجز اخرب مقصور یا محذوف نیز در غزل استفاده می‌شود.

 

 

مطالب مرتبط

موضوعات:

Ads

Advertising